غزل شمارهٔ ۵۷۱
نشود کام بر دل ما رام پس بنا کام بگذریم از کام چون که آرام میبرند آخر ما نگیریم از نخست آرام عیش بیغش بکام دل چون نیست ما بسازیم با بلا ناکام آنکه را نیست پختگی روزی گر بسوزد که ما...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
نشود کام بر دل ما رام پس بنا کام بگذریم از کام چون که آرام میبرند آخر ما نگیریم از نخست آرام عیش بیغش بکام دل چون نیست ما بسازیم با بلا ناکام آنکه را نیست پختگی روزی گر بسوزد که ما...
بخوشی بگذریم از هر کام بر سر خود نهیم اول گام رای باش برای آن حق رای کام باشد بکام آن خود کام چونکه رستی ز خود رسی در خود کام یابی چو بگذری از کام نشوی هست تا نگردی نیست نشوی مست ت...
ای خوشا وقت عاشق بد نام حبذا حال رند درد آشام دلبری خواهم و لب کشتی تا زمانی ز عمر گیرم کام لذتی نیست درد و کون مگر لذت عاشقی و باده و جام دود و خاکستر حریق فراق به ز جان و دل فسرد...
ما مستانیم بی می و جام خمها نوشیم بی لب و کام بی نغمه و صوت می سراییم سیر دو جهان کنیم بی گام پیوسته بگرد دوست گردیم نی سرداریم و نی سرانجام سودا زدگان کوی عشقیم در ما نسرشته اند آ...
منم که ساخته دست ابتلای توام منم که سوخته آتش لقای توام منم که توی بتویم سرشته از حمدت منم که موی بمو تابتا ثنای توام منم که بر قدم دوستان تست سرم منم که بنده و مولای اولیای توام ب...
منم که شیفته زلف تو ببوی توام منم که واله و شیدای تو بموی توام گر التفات کنی سوی من بجای خودست گل سر سبد عاشقان روی توام بزیر پرده نهانست عشق محجوبان منم که عاشق پیدای روبروی توام ...
از بوی می عشق برنگ آمده ام باز شه عشق را بچنگ آمده ام کی باشد عاشقی دچارم گردد از صحبت عاقالان بتنگ آمده ام شد خسته بخار زهد اول قدمم ره را همگی بپای لنگ آمده ام مقصد بنگر ز سختی ر...
از کش مکش خرد بتنگ آمده ام وز نام پسندیده بننگ آمده ام از بس که ز خویش ناخوشیها دیدم با خویش چو بیگانه بجنگ آمده ام تا دیو فکنده دام افتاده بدام تا نفس گشاده کف بچنگ آمده ام یکذره ...
در دل تویی در جان تویی ای مونس دیرینه ام در سینه بریان تویی ای مونس دیرینه ام ای تو روان اندر بدن ای هم تو جان و هم تو تن ای هم تو حسن و هم حسن ای مونس دیرینه ام هم دل تو و هم سینه...
ای که چون عمر میروی بشتاب خستگانرا به غمزه دریاب گروفا میکنی بوعده قتل کارم از دست میرود بشتاب غم تو راحت دل غمگین عشقت آرام سینهای کباب بی خودم کن از آن لب میگون تشنه را به جرعه د...
میدمد هر دم خیالت روحی اندر قالبم روز میگردد ز خورشید دل افروزت شبم میتپد دل شمع رویت را چو می بینم ز دور چون شدی نزدیک چون پروانه در تاب و تبم من که تاب دیدن رویت نمی آرم چسان طاق...
گه جلوه لاهوت دهد جام شرابم گه عشوه نا سوت فریبد بسرابم گه نقل و کباب از کف جانانه ستانم گه فرقت جانانه کند سینه کبابم جز محنت دوریش عقابی نشناسم جز شادی نزدیکی او نیست ثوابم بی دو...
تا بعشق تو جان و دل بستم رستم از خویش و با تو پیوستم تا بروی تو چشم بگشادم کافرم گر بغیر دل بستم تا بدیدم گشایش لطفت بر دل انوار قهر را بستم مزه قهر یافتم در لطف لطف در قهر هم مزید...
کبیره ایست که خود را گمان کنم هستم گناه دیگر آن کز می خودی مستم گناه خویش خودم دوزخ خودم هم خود اگر ز خویش برستم ز هول پل رستم بروی من ز سوی حق گشود چندین در ز سوی خویش دری چون بر ...
من هماندم که با تو پیوستم مهر از هرچه جز تو بگسستم تا گشادم بکوی عشقت پای رفت تقوی و دانش از دستم بگسستم ز خویش و بیگانه روز اول که با تو دل بستم هیچ طرفی نبستم از عشقت غیر ازین کو...
نه من امروز به دل نقش خیالت بستم روزگاریست که از باده عشقت مستم کردم آلوده به می جامه تقوی و صلاح آه گر دامن پاک تو نگیرد دستم نسبت قد تو با سرو صنوبر کردم پیش چشم تو ز کوته نظری ه...
در عهد تو ای توبه شکن عهد شکستم احرام طواف حرم کوی تو بستم آتش زدم آن خرقه پشمینه سالوس بر سنگ زدم شیشه تقوی و شکستم رندی و نظر بازی و شیدایی و مستی چندین هنر استاد غمت داد بدستم ا...
از می لعل لب و نوش دهانت مستم وز شکر خنده و تقریر و بیانت مستم مستی من ز لب لعل تو امروزی نیست سالها شد که ز صهبای لبانت مستم نه همین مستی ام از دیدن روی تو بود بل ز یاد تو و از نا...
پیشتر ز افلاک شور عشق بر سر داشتم پیشتر ز املاک تسبیح تو از بر داشتم پیش از آن کز مشرق هستی برآید مهر و مه بر کمر از شمشه مهر تو زیور داشتم پیش ازاین ناهید در بزم تو مطرب بوده مه پ...
یکبوسه از آن دو لب گرفتم ز آن باده بوالعجب گرفتم ز آن تنگ دهان شکر مزیدم ز آن نخل روان رطب گرفتم مهرش بدل شکسته بستم ذکر خیرش بلب گرفتم زان مصحف روی خواندم آیات ز آن زلف بحق سبب گر...
زان دو چشمم مدام مست و خراب میکشم لحظه لحظه جام شراب میشوی از فورغ حسن آتش میشوم از نگاه حسرت آب غمزه شوخ چشم فتانت میبرباید دل از اولوا الالباب هوشمندان زنرگس مستت بیخود افتاده ان...
نبود این تنگنا جای خوشی در غم فرو رفتم ندیدم جای عیش خویش در ماتم فرو رفتم فتاد اندر سرم سودای عیش جاودانی خوش که در غم بود پنهان زان بغم خرم فرو رفتم وجودم مانع غواصی دریای وحدت ب...
بیاد منزل سلمی بر اطلال و دمن گردم ببوی آن گل رعنا بر اطراف چمن گردم به پیش من برفت او با دل صد جای ریش من ز حسرت در فراقش چون غریبان در وطن گردم نیابم زو اثر هر چند کوه و دشت پیما...
غم عشقت به حلاوت خورم و دلشادم این عبادت به ارادت کنم و آزادم دم به دم صورت خوبت به نظر می آرم تا خیال خودی و خود برود از یادم هر خیال تو مرا عید نو و نوروزی ست شادی ای دم به دم آی...