غزل شمارهٔ ۵۹۳
دم به دم از تو غمی می رسد و من شادم بند بر بند من افزاید و من آزادم عید قربان من آن دم که فدای تو شوم عید نوروز که آیی به مبارک بادم یاد آن روز که دل بردی و جان می رقصید کاش صد جان...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
دم به دم از تو غمی می رسد و من شادم بند بر بند من افزاید و من آزادم عید قربان من آن دم که فدای تو شوم عید نوروز که آیی به مبارک بادم یاد آن روز که دل بردی و جان می رقصید کاش صد جان...
من ببوی خوش تو دلشادم ور نه از خود گرهی بر بادم شوم از خویش بهر لحظه خراب کند آن لطف خفی آبادم بی نسیمت بردم باد صبا لطف کن تا ننهی بر بادم ای خوش آندم که مرا یاد کنی ای که یکدم نر...
چو دل در عشق می بستم ز خود خود را رها کردم ملامت را صلا دادم سلامت را دعا کردم نظر چون سوی من افکند دلدار از سر مستی ز خود رفتم به خود باز آمدم بی خود چه ها کردم لبش درمان جان شد چ...
رسید از دوست پیغامی که مستان را نظر کردم شدم من مست پیغامش ز خود بی خود سفر کردم چو ره بردم به کوی دوست کی گنجم دگر در پوست بیفکندم ز خود خود را رهش را پا ز سر کردم چو جان آهنگ جان...
دل و جان منزل جانانه کردم می توحید در پیمانه کردم از این افسانها طرفی نبستم بمستی ترک هر افسانه کردم ز عقل و عاقلان یکسر بریدم علاج این دل دیوانه کردم شدم در ژنده پنهان از نظرها چو...
گران شد بر دل من تن بیا تن گرد جان گردم همه تن می شوم شاید بر جانان روان گردم چو جانرا او بود جانان ز سر تا پای گردم جان جهانرا چون بود او جان بجان گیرد جهان گردم گران جان نیستم گر...
نگاهی کن که شیدای تو گردم خرابم کن که ماوای تو گردم سراپا در سراپای تو محوم بقربان سراپای تو گردم چو بالایت بلایی کس ندیده بلا گردان بالای تو گردم حدیثی زان لب شیرین بفرما که شورست...
هشدار که دیوان حسابست در اینجا با ماش خطابست و عتابست در اینجا تا آتش خشمش چکند بامن و با تو دلهای عزیزان همه آبست در اینجا آن یار که با درد کشانش نظری هست با صوفی صافیش عتابست در ...
گرنکندی بسته ماند اینجا دلت تو بمانی بیدل آنجا در عذاب حسرتی ماند بدل آنرا که داد دل بچیزی گر نشد زان کامیاب هست دنیا چون سرابی تشنه را تشنه کی سیراب گردد از سراب آیدت هر دم سرابی ...
درین گلشن من بیدل به بوی یار می گردم پی گنجی درین ویرانه همچون مار می گردم سپهر عالم جانم طرار نقش امکانم به گرد مرکز توحید چون پرگار می گردم بلی گوی و بلاجویم قضا چوگان و من گویم ...
من دیوانه گرد هر پری رخسار می گردم به بوی آن گل خود رو دین گلزار می گردم جهان را سربه سر مست از می توحید می بینم گهی کز باده غفلت دمی هشیار می گردم طواف کعبه گر حاجی کند یک بار در ...
ای جان مردم جانان مردم بادا فدایت صد جان مردم جان خود چه باشد تا خوانمت جان بهتر ز جان چیست تو آن مردم اظهار حاجت پیشت چه حاجت ای بر تو پیدا پنهان مردم ای بر تو آسان دشوار هرکس ای ...
تن دادم او را جان شدم جان دادمش جانان شدم آنکو بگنجد در جهان از دولت عشق آن شدم کردم سفر از آب و گل تا ملک جان اقلیم دل از تن بجان می تاختم تا از نظر پنهان شدم دیدم جهانرا سربسر چی...
همه عمر بر ره تو رخ خود بخاک سودم بکمینگه وصالت همه انتظار بودم بفغان گهی و گاهی بطرب ترانه کردم که مگر تو رحم آری همه نغمه سرودم بخیال من که هر دم بره تو میدهم جان بگمان تو که هرگ...
خم ابروی تو محراب رکوع است و سجودم بی خیال تو نباشد نه قیامم نه قعودم جلوه حسن تو دیدم طمع از خویش بریدم تا که شد محو در انوار وجود تو وجودم می کند تازه به تازه سپه حسن شهیدم چشم و...
من تاب فراق تو ندارم نقش تو بسینه می نگارم باشد روزی رخت به بینم تا جان بلقای تو سپارم شد در رگ و ریشه تیر عشقت از هم بگسست پود و تارم از باده آن دو چشم مستت گه سر خوش و گاه در خما...
من و عشق و مستی عشق به جز این هنر ندارم بجز این هنر چه باشد که ز خود خبر ندارم بود از سر وصالش دل و فتنه جمالش من و کنجی و خیالش سر شور و شر ندارم ز در تو کی کشم پا مگر آنکه سر ببا...
امروز دگر در سر سودای دگر دارم با این دل دیوانه غوغای دگر دارم هر عهد که بستم من بشکست دل شیدا دل رای دگر دارد من رای دگر دارم مجنون ز غم لیلی بگرفت ره صحرا من در دل دیوانه صحرای د...
لبکی چون شکر هوس دارم رخکی چون قمر هوس دارم یارکی آفتاب طلعتکی درم آید ز در هوس دارم سرو بالای ماه سیمایی خوش کشیدن ببر هوس دارم بوسکی از دهانکی تنگی نمک اندر شکر هوس دارم باده تلخ...
در محافل شعر میخوانم گهی با آب و تاب گاه بهر خویش خوانم بی لب از روی کتاب شعر حق خوانم نه باطل حکمت و قوت خرد آنچه روی دل کند سوی حق و دارالثواب شعر خوانم کاورد ارواح را در اهتزاز ...
ناله ای با اثر هوس دارم آتشی با شرر هوس دارم با دلی پر ز درد عشق کسی نالهای سحر هوس دارم هم دلی پر ز درد میخواهم هم سری بی خبر هوس دارم بی می و جام و مطرب و ساقی مستی و شور و شر هو...
صنمی ماه رو هوس دارم دو بدو روبرو هوس دارم جای دل تا بیابم از زلفش جستن موبمو هوس دارم اینچنین صحبتی هوس دارم می و جام و سبو هوس دارم هر دو سر مست چون شد از باده نعره های و هو هوس ...
ز تو ای گشاد دلها همه کار بسته دارم ز تو ای دواء و درمان دل و جان خسته دارم بامید آنکه شاید بهوای تو ببندم همه تار و پود خود را ز جهان گسسته دارم نه نگاه نیم مستت دل من بجا گذارد ن...
آمده ام بدین جهان تا که ز نی شکر برم نامده ام که از شکر قصه برم خبر برم چیست شکر دهان او نی غم آن دهان او این نی پر گره به هم در شکنم شکر برم جهد کنم در این سفر تا که ذخیره را بسی ...