غزل شمارهٔ ۶۱۴
الا یا ایها الساقی بده جامی که مخمورم مگر می وارهاند جان از این غمهای پر زورم الا یا ایها الناصح مکن منعم ز میخانه که من موسی و این ارض مقدس هست چون طورم الا یا ایها الواعظ تو از ت...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
الا یا ایها الساقی بده جامی که مخمورم مگر می وارهاند جان از این غمهای پر زورم الا یا ایها الناصح مکن منعم ز میخانه که من موسی و این ارض مقدس هست چون طورم الا یا ایها الواعظ تو از ت...
چشم خوش پر شعبده مست تو نازم و آن غمزه خونریز زبردست تو نازم بستی چو گشادی گره از زلف بر ابرو قربان گشاد تو شوم بست تو نازم دلهای خلایق همه از پای در افتاد زان شانه که بر زلف زدی د...
اگر آهی کشم دریا بسوزم و گر شوری کنم دریا بسوزم شود دل شعله چون بر یاد رویی شوم تن شمع و سر تا پا بسوزم کنم هرچند پنهان آتش جان میان انجمن پیدا بسوزم خوشم با سوختن در آتش عشق بهل ت...
من واله جمال فروزان یک کسم آشفته دو زلف پریشان یک کسم سامان مرا یکی و سر من یکی بود سودا یکی و بیسر و سامان یک کسم هر جا بهر که روی کنم سوی او بود بینای یک جمالم و حیران یک کسم جمع...
قلم گرفتم و گفتم مگر دعا بنویسم دعا بیار جفا کار بیوفا بنویسم شکایتی بلب آمد ز جورهای تو گفتم بهیچ نامه نگنجی ترا کجا بنویسم دعا و شکوه بهم در نزاع و من متحیر کدام را ننویسم کدام ر...
بدوست حال دل سوگوار را چه نویسم بیار غار خود احوال غار را چه نویسم بروز عید خود آن مایه سرور و سعادت حکایت غم شبهای تار را چه نویسم غم فراق عزیزان فزون ز حد شمار است چگونه عرض کنم ...
عشق پرداز ما مرا دریاب ای بلای خدا مرا دریاب سوخت از آتش هوس جانم بردم آبم هوا مرا در یاب لحظه لحظه خودی و خود بینی گیردم از خدا مرا دریاب صحبت خلق دورم از حق کرد عمر من شد هبا مرا...
من آن نیم که توانم ز تو جدا باشم جدا شوم ز تو در معرض فنا باشم بغیر سایه لطف تو جای دیگر هست جدا اگر ز تو باشم بگو کجا باشم خدایرا مپسند ای تو زندگانی من که یکنفس بفراق تو مبتلا با...
چه میشود که مقیم در جناب تو باشم سگ جناب تو باشم رقیب باب تو باشم چه میشود که شب و روز گرد کوی تو گردم در انتظار بر افکندن نقاب تو باشم چه میشود که گهی از در عتاب در آیی که از قصور...
تا من نشوم بیخود هشیار نمی باشم تا دل ندهم از کف دلدار نمی باشم گر غیر شوم یکدم با ناز نه پیوندم تا یار نمی باشم با بار نمی باشم من هم من و هم اویم هم قلزم و هم جویم یک بینم و یک ب...
چون غمی زور آورد خود را به صحرا می کشم ناله را سر می دهم از دیده دریا می کشم راز در دل بیش از این نتوان نهفتن چند و چند بر سر هر چارسو بانگ علالا می کشم نی غلط کی می توان گفتن به ه...
از معانی مغز بیرون می کشم معنوی داند که من چون می کشم بسته دارم تا نظر در صورتی معنی هر لحظه بیرون می کشم لیلیی دارم که نتوان دیدنش در غمش صد بار بیرون می کشم کاسه های زهر هجر دوست...
از دلم بس ناله بیرون می کشم وز جگر بس کاسه خون می کشم بر درت می آورم صد گون نیاز تا ز تو یک ناز بیرون می کشم عشوه ای را کآورد در گردشم عشوه ها از چرخ گردون می کشم خون دل ریزم به جا...
کنم اندیشه دنیا شود عقبا فراموشم کنم اندیشه عقبا شود دنیا فراموشم بیا اندیشه باقی کنم کان جای اندیشه است ز فانی بر کنم دل تا شود یکجا فراموشم کسی کز وی من آبادم دمی نگذارد از یادم ...
خویشتن را در هوا کردیم گم جاده در راه خدا کردیم گم از عدم ما تا باقلیم وجود آمدیم و راه را کردیم گم منزل و مقصود و راه و راه رو جمله را در ابتدا کردیم گم سالک و مسلوک و مسلوک الیه ...
بشست یار و زلف یار در بندم خوشا حالم بدرد بی دوای دوست خرسندم خوشا حالم ندیدم چون وفایی در گلی در گلشن عالم ز دل خار تعلق یک بیک کندم خوشا حالم برون کردم سر از خاک و ندیدم جای آسای...
ای ز الطاف تو شیرین کامم تهی از باده مگردان جامم چون در خانه برویم بستی ماه رویت بنما از بامم ای که نامت بودم ورد زبان چه شود گر تو بپرسی نامم من که پیوسته ثناگوی توام سزد ارگاه ده...
بیمار زارم دریاب دریاب جز تو ندارم دریاب دریاب در راه عشقت از پا فتادم رحمی که زارم دریاب دریاب دو از رخ تو در خاک و در خون جان می سپارم دریاب دریاب جان شد خیالی تن شد هلالی زار و ...
شهد لطفست گهی در کامم ز هر قهر است گهی در جامم گه می تلخ دهی زان لب و چشم گاه نقل و شکر و بادامم گاهی از لطف کنی تحسینم گاهی از قهر دهی دشنامم من گرفتار توام حاجت نیست زحمت آنکه کش...
زهر قهر ار تو کنی در جامم خوشتر از شهد بود در کامم نوش لطف تو چه شکر نوشم زهر قهر تو چه شهد آشامم کی ز چنگال بلا اندیشم من که شاهین غمت را رامم ای ز چشمت دو جهان مست و خراب تهی از ...
خدایا از بدم بگذر ببخشا جرم و عصیانم مبین در کرده زشتم به بین در نور ایمانم تو گفتی بنده خواهم که اخلاصی در او باشد چه در دست تو می باشد گر اخلاصم دهی آنم در ایمان بدل سفتم شهادت ب...
از آن ز صحبت یاران کشیده دامانم که صحبت دیگری میکشد گریبانم چو خلوتست دل ید در و دل آرامی بپاسبانی دل در توقع آنم ز دوست رنج پیاپی مرا بود خوشتر ز راحتی که رسد از فلان و بهمانم گذش...
شب تار است روز من بیا خورشید تابانم روان سوز است سوز من بیا ای راحت جانم بیا ای یار دیرینم بیا ای جان شیرینم دمی بنشین ببالینم که جان بر پایت افشانم ترا خواهم ترا خواهم بغیر از تو ...
وه که جان یا تنم نمیدانم این تویی یا منم نمیدانم خویش را از تو فرق نتوانم دوست از دشمنم نمیدانم با منی و ز فراق میسوزم گلشنم گلخنم نمیدانم روی و زلف تو قبله ام شب روز کافرم مؤمنم ن...