غزل شمارهٔ ۶۳۶
من این زهد ریایی را نمیدانم نمیدانم رسوم پارسایی را نمیدانم نمیدانم دل من مست جانانست و جانانش همی باید بهشت آن سرایی را نمیدانم نمیدانم وصال دوست می باید مرا پیوسته روز و شب من ای...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
من این زهد ریایی را نمیدانم نمیدانم رسوم پارسایی را نمیدانم نمیدانم دل من مست جانانست و جانانش همی باید بهشت آن سرایی را نمیدانم نمیدانم وصال دوست می باید مرا پیوسته روز و شب من ای...
من آیین جدایی را نمیدانم نمیدانم من او او من دو تایی را نمیدانم نمیدانم بود بر جان گوارا هر چه آن مه میکند با من وفا و بیوفایی را نمیدانم نمیدانم گدایی میکنم از حسن خوبان این نعیمم...
چنان شدم که قبیح از حسن نمی دانم مپرس مسیله از من که من نمی دانم جنون عشق سراپای من گرفت از من چنان که پای ز سر سر ز تن نمی دانم مر از خویش برون کرد و جای من بنشست کنون رهی بسوی خو...
عمر عزیز تا یکی صرف در آرزو کنم های بیا که آرزو جمله فدای هو کنم چند خجل کند مرا توبه آبروی بر میسزد ار ز توبه خون ریزم و آنرو کنم اشتر لنک لنک من پاش خورد بسنگ من سنگ دگر چه افکنم...
شبی رو بحق آر ای جان مخسب بنال از غم درد پنهان مخسب ترا چاره باید از بهر درد بسوز شبش ساز درمان مخسب بیک شب اگر چاره شد خواب کن وگرنه شبی دیگر ای جان مخسب کجا یک شب و ده شب این میش...
از دور بر خرامش قدت ثنا کنم نزدیک چون رسی دل و جانرا فدا کنم دارم بزیر پرده ناموس مستیی تا آنزمان که پرده بر افتد چها کنم صد راه عقل بسته شود اهل هوش را گر یک ورق ز دفتر عشق تو وا ...
میل صحرا گر کنی من سینه را صحرا کنم میل دریا گر کنی من دیده را دریا کنم گر تو خواهی عالمی ویران کنی در یکنفس من بمژگان راه سیل از دیده خود وا کنم گر هوای لاله و گل داری از خون جگر ...
میتوانم ز آب دیده دشت را دریا کنم یا ازین سیل دما دم کوه را صحرا کنم می توانم بر کنم از سینه آه آتشین نه فلک را در نفس یک توده غبرا کنم دست اگر از دیده برگیرم نفس را سر دهم ز آب و ...
گر وصل خواهد دلبرم من بیخ هجران بشکنم هجران چو می فرمایدم حاشا که فرمان بشکنم من خدمت جانان کنم آن را که گوید آن کنم چیزی دگر خواهد چو دل در کام دل آن بشکنم بر نفس دون غالب شدم چون...
عشق تو کوتا که حرز جان کنم بعد از آن جان و دلش قربان کنم همتی کو تا بظلمت در روم جست و جوی چشمه حیوان کنم هست انبان معانی در دلم هر چه یابم اندرین انبان کنم شکر لله دید سرم داده ان...
فرمان نمیبرد این دل چه سان کنم کارم ز دست دل شده مشکل چسان کنم دست قضا بسلسلها بسته خواهشش با این دل اسیر سلاسل چه سان کنم روز ازل جنون و خرد بخش کرده اند مجنون بسعی بیهده عاقل چه ...
پیوسته خسته غم یارم چه سان کنم در عشق آن نگار فکارم چه سان کنم مویی شدم ز حسرت موی میان او مویی از او بدست ندارم چه سان کنم بستم دلی در او و گسستم ز غیر او از بزم وصل او بکنارم چه ...
باده بیار ساقیا تا که بمی وضو کنم مست خدا شوم نخست پس بنماز رو کنم کوزه گران چو عاقبت از سر من سبو کنند بهر شراب عشق حق خود سر خود سبو کنم بویی از آنشراب اگر وقت نماز بشنوم رو چو ب...
گر دل به عشق من دهی بهر تو دلداری کنم ور تن بحکم من نهی جان ترا یاری کنم مستی شود گر آرزوت از عشق خود مستت کنم مخمور اگر باشی ترا از غمزه خماری کنم یاری اگر خواهی جلیس من باشمت یار...
از برکات حسن تو جذب مراد میکنم یاد خدای آیدم چون ز تو یاد میکنم جلوه کنی چو بر دلم قیمت جلوه ترا نیست همین که جان دهم بکله مراد میکنم قبله جانم آن جمال هم بوصال و هم خیال غم بدلت چ...
بده پیمانه سرشار امشب مرا بستان زمن ای یار امشب ندارم طاقت بار جدایی مرا از دوش من بردار امشب نقاب من زروی خویش برگیر برافکن پرده از اسرار امشب زخورشید جمالت پرده بردار شبم را روز ...
شب ها حدیث زلف تو تکرار می کنم تسبیح روز وصل تو بسیار می کنم چون دم زند صباح ز انوار طلعتت جان را ز عکس روی تو گلزار می کنم از پای تا به سر همه تن دیده می شوم جان را به دیده قابل د...
از شراب عشق مستی میکنم با خیالی بت پرستی میکنم پیش چشمی و لبی هر دم غزل میسرایم شور و مستی میکنم از شراب نرگس مستانه بیخودی و می پرستی میکنم چون شدم بیمار چشمی کی دگر یاد روزی تندر...
با خیالت شور و مستی میکنم در وصالت ترک هستی میکنم از دو چشم مست تو خون میخورم وز لب لعل تو مستی میکنم زهر چشمی دارم نوش لبی خستگی و تندرستی میکنم مست میگردم چو پستم میکنی سربلندیها...
آنکه کارش با دلست و نیست او را دل منم آنکه را مرکب دلست و پای دل در گل منم آنکه او را هرچه حاصل شد بیغما دادعشق نیستش اکنون به جز بیحاصلی حاصل منم آنکه نقش اوست در مرآت کونین آن تو...
بسوی او نگرم کان ناز می بینم و گر بخویش سرا پا بناز می بینم دل ار غمین شود آن راز خویش می یابم و گر خوش است از آن دلنواز می بینم بآسمان و زمین بینم ار بدیده دل جبال معرفت و بحر راز...
در چهره مهرویان انوار تو می بینم در لعل گهر باران گفتار تو می بینم در مسجد و میخانه جویای تو می باشم در کعبه و بتخانه انوار تو می بینم بت خانه روم گر من تا جلوه بت بینم چو نیک نظر ...
حسن رخ مه رویان از روی تو می بینم دلجویی دلداران از خوی تو می بینم هرجا که بود نوری از پرتو روی تست هر جا که بود آبی از جوی تو می بینم چشم خوش خوبان را بیمار تو می دانم محراب دو عا...
زین جهان پست بالا میروم تا محل قدس اعلا میروم از مکان و لامکان خواهم گذشت تا فراز جا و بیجا میروم میروم تا موطن اصلی خویش از کجاها تا کجاها میروم نقی باطل کردم و اثبات حق از لم و ل...