غزل شمارهٔ ۶۵۸
از سر کویت ای نگار میروم و نمیروم از بر و بوم این دیار میروم و نمیروم زد بجگر ز غمزه نیش راند مرا ز نزد خویش خسته جگر ز بزم یار میروم و نمیروم جان و دلم شکار کرد دورم از این دیار ک...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
از سر کویت ای نگار میروم و نمیروم از بر و بوم این دیار میروم و نمیروم زد بجگر ز غمزه نیش راند مرا ز نزد خویش خسته جگر ز بزم یار میروم و نمیروم جان و دلم شکار کرد دورم از این دیار ک...
رعیتی است چو خاری بیا امیر شوم میسراست غنا من چرا فقیر شوم بهمتی شوم استاد کارخانه عشق تلمذ خردم پس بیاد پیر شوم بود چو عزت در عشق رو بعشق آرم عزیز دهر توان شد چرا حقیر شوم ز قید ع...
سالک راه حق بیا همت از اولیا طلب همت خود بلند کن سوی حق ارتقا طلب فاش ببین گه دعا روی خدا در اولیا بهر جمال کبریا آیینة صفا طلب گفت خدا که اولیا روی من و ره منند هر چه تو خواهی از ...
بینم چو جمال یار مدهوش شوم یادش چو کنم ز خود فراموش شوم چون روی نماید همگی چشم شوم چون در سخن آید همه تن گوش شوم از دور آید برش سراسیمه دوم نزدیک من آید همه آغوش شوم آید بکنارم ز م...
باده در باده مست چون نشوم یار ساقی ز دست چون نشوم رخ برافروخت چون نسوزم من قد برافروخت پست چون نشوم بست در پیچ زلف خم در خم پای دلرا ز دست چون نشوم باده او هوشیار چون باشم ساقی او ...
آنکه ز الطاف نو پیوست بهم عشق تو با دل من بست بهم آرزوهای مرا غیرت تو مجتمع تا شده بشکست بهم نتوان کرد نهان تا دیدم نگهت تا نگهم جست بهم تا کند با دل عشاق قتال صف مژگان تو پیوست به...
از عشق یار خوشم از حسن یار هم زان می مدام مستم و زان میگسار هم او جلوه مینماید و من میروم ز خود از خویش شکر دارم و از لطف یار هم هرکس که دید جلوه اش از خویش شد تهی از دست رفت کارش ...
دردم ز حد فزون شد و غم بیشمار هم آه از فلک برون شد اشک از کنار هم با ما ببین که عشق چها کرد و میکند از دل ببرد طاقت و از جان قرار هم دل پا کشید از دو جهان بر امید و صل جان داشت دست...
از بخت شکوه دارم و از دست یار هم از دست خویش نالم و دست نگار هم از صد هزار دل ننوازد یکی بلطف گر جان کنند در قدم آن نثار هم یکبار پرسشی بغلط هم نمیکند از عشق ننگ دارد و از یار عار ...
دل میکنمت فدا و جان هم از تست اگر چه این و آن هم دل را بر تو چه قدر باشد یا جان کسی و یا جهان هم بر روی زمین ندیده چشمی ماهی چو زتو بر آسمان هم در ملک و ملک نظیر تو نیست در هشت بهش...
کو عشق کو سودای عشق تا در جهان غوغا نهم کو مستیی تا غلغلی در گنبد مینا نهم کو سوزشی تا شورشی اندر ملایک افکنم فرپاد لا علم لنا در عالم بالا نهم ساقی بده تا تر کنم از می دماغ پخته م...
یاد یاران که کنند از دل و جان یاری هم پا ز سر کرده روند از پی غمخواری هم غم زدایند ز دلهای هم از خوشخویی بهره گیرند ز دانش بمدد کاری هم کم کنند از خود و افزونی یاران طلبند رنج راحت...
مرا هرچند رانی دیگر آیم اگر از پا در آیم از سر آیم گرم از در برانی آیم از بام ورم از بام رانی از در آیم نیارم صبر کردن بی تو یکدم که نتوانم بهجرانت بر آیم فراقت سخت خونریز است و بی...
بیمار زارم انت الطبیب درد تو دارم انت الحبیب از تست دردم گرد تو گردم درمان من کن انت الطبیب بر تو عیانست سوز نهانم بر سر و اعلان انت الرقیب هر سو کنم رو باشی تو آن سو با هر من و او...
اگر بدیم و گر نیک خاکسار توایم فتاده بر ره تو خاک رهگذار توایم بلندی سرما خاکساری در تست بنزد خلق عزیز بم از آنکه خوار توایم تویی قرار دل ما اگر قراری هست و گر قرار نداریم بیقرار ت...
ما ز مافوق فلک در بحر و بر افتاده ایم در تک این بحر اخضر چون گهر افتاده ایم جامه نیلی کرده و بر حال ما بگریسته تا چو اشک این آسمان از نظر افتاده ایم گرچه اسرار دو عالم در دل ما مضم...
ذره ذره ز آسیای آسمان افتاده ایم خورده آدم گندم و ما از جنان افتاده ایم همنشین قدسیان بودیم در جنات عدن حالیا در ظلمت این خاکدان افتاده ایم پخته نان ما خدای ما و ما از روی جهل از ب...
از حضور قدس جانرا در سفر افکنده ایم در سفر هم خویش را در شور و شر افکنده ایم در کف نفس و هوا و دیو اسیر افتاده ایم تا بلذات جهان بیجا نظر افکنده ایم بهر تعظیم خسان و اعتبار ابلهان ...
تا آتش عشق رخت در جان و دل افروختیم دیدیم گر مهیا ز غم از خوشدلی وا سوختیم حالی بغم رو کرده ایم با عیش یکرو کرده ایم شادی چو در غم یافتیم آنرا باین بفروختیم با جنت و طوبی چه کار چو...
ما سر مستان مست مستیم با ساقی و می یکی شدستیم در ساقی و یار محو گشتیم از ننگ وجود خویش رستیم تا دست بدست دوست دادیم پیوند ز خویشتن گسستیم تا چشم بروی او گشادیم زان نرگس مست مست مست...
بکوی یار بی پروا گذشتیم دل آنجا ماند و ما ز آنجا گذشتیم غلط کی میتوان ز آنجا گذشتن مگر ما بیخود و بی ما گذشتیم نه ما ماند و نه سر ماند و نه پا ماند هم از ما هم ز سر هم پا گذشتیم چو...
رفتیم ازین دیار رفتیم زین منزل پر غبار رفتیم کس چاره ما نکرد این جا بیچاره بدان دیار رفتیم غم بر سر غم بسی نهادیم دلخسته و سوگوار رفتیم در باغ جهان خوشی ندیدیم غمها خوردیم و زار رف...
هر جمیلی که بدیدیم بدو یار شدیم هر جمالی که شنیدیم گرفتار شدیم پیش هر لاله رخی ناله و زاری کردیم چون بدیدیم ترا از همه بیزار شدیم خار اغیار بسر پنجه غیرت کندیم تا ز عکس رخ گلزار تو...
هر جمالی که بر افروخت خریدار شدیم هر که مهرش دل ما برد گرفتار شدیم کبریای حرم حسن تو چون روی نمود چار تکبیر زدیم از همه بیزار شدیم پرتو حسن تو چون تافت برفتیم از هوش چونکه هوش از س...