غزل شمارهٔ ۶۸
تن خاک راه دوست کنم حسبی الحبیب جان نیز در رهش فکنم حسبی الحبیب چون عشق در سرای وجودم نزول کرد از خویشتن طمع بکنم حسبی الحبیب دل سوخت چون در آتش سودای عشق او جان هم در آتشش فکنم حس...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
تن خاک راه دوست کنم حسبی الحبیب جان نیز در رهش فکنم حسبی الحبیب چون عشق در سرای وجودم نزول کرد از خویشتن طمع بکنم حسبی الحبیب دل سوخت چون در آتش سودای عشق او جان هم در آتشش فکنم حس...
فخر دو عالمیم و گدای تو آمدیم بر درگه تو بهر عطای تو آمدیم در گوش ما فتاد بنا گه ندای کن جستیم از عدم بندای تو آمدیم ما را نبود هیچ مهمی در آب و خاک در آتش بلا بهوای تو آمدیم ما از...
ما را ره توفیق نمودند و بریدیم بر ما در تحقیق گشودند و رسیدیم یکچند به هر صومعه بردیم ارادت یکچند به هر مدرسه گفتیم و شنیدیم اقلیم معارف همه را سیر نمودیم در باغ حقایق بهمه سبزه چر...
بس جور کشیدیم در این ره که بریدیم المنة لله که بمقصود رسیدیم طی شد الم فرقت و برخواست غم از دل با دوست نشستیم و می وصل چشیدیم از علم یقین آمد و از کوش بآغوش دیدیم عنان آنچه بگفتار ...
دردا که درین راه بسی رنج کشیدیم بس راه بریدیم و بمنزل نرسیدیم قومی که ره راست گزیدند و رسیدند ما در غم تحصیل ره راست خمیدیم آنقوم گر آرام گذشتند گذشتند ما در پی آرام همه عمر طپیدیم...
چشم بر هر چه گشادیم رخ خوب تو دیدیم گوش بر هر چه نهادیم حدیث تو شنیدیم مردمان چشم گشودند و ندیدند به جز غیر ما ببستیم دو چشم و بجمالت نگریدیم لوح دلرا که بر آن نقش و نگار دگران بود...
از غیبب عدم رخت بهستی چو کشیدیم از پرتو خورشید تو چون صبح دمیدیم چون چشم گشودیم بر آن چشمه خورشید از شعشه اش چشم چو خفاش کشیدیم پرسند گر از ما که چه دیدید در آنروز گوییم که دیدیم ج...
ما دیده اشکبار داریم در سینه دلی فکار داریم دستی بجفا اگر گشایی آهسته که شیشه بار داریم بر آتش عشق او کبابیم رو سرخ و درون زار داریم چون شعله آتشیم در رقص مستیم و هوای یار داریم بو...
بیا ای اشک خونین تا که بر بخت زبون گریم کشم آهی ز دل و ز ابر آزادی فزون گریم اگر منعم کند از گریه عقل مصلحت بینم ز کیشش رو بگردانم بفتوای جنون گریم دمی با خویش پردازم بآه و ناله در...
بیایید یاران بهم دوست باشیم همه مغز ایمان بی پوست باشیم نداریم پنهان ز هم عیب هم را که تا صاف و بیغش بهم دوست باشیم بود عیب ما و شهادت برابر قفا هم بطوری که در روست باشیم بود دوستی...
بیا تا مونس هم یار هم غمخوار هم باشیم انیس جان غم فرسوده بیمار هم باشیم شب آید شمع هم گردیم و بهر یکدیگر سوزیم شود چون روز دست و پای هم در کار هم باشیم دوای هم شفای هم برای هم فدای...
گنج ابدی پیروی حق و عبادت مفتاح در خیر نمازی بجماعت معنای نمازست حضور دل و اخیات زنهار بصورت مکن ایدوست قناعت راضی مشو از بندگی تا ننمایی آداب و شرایط همه را نیک رعایت هر چند که وس...
طرفی نبستم زین جهان استغفرالله العظیم خسبیدم و شد کاروان استغفرالله العظیم عمر عزیزم شد تلف اندر پی آب و علف کاری نکردم بهر جان استغفرالله العظیم زین پس مگر سودی کنم تدبیر بهبودی ک...
چون یار ما تو باشی ز اغیار فارغیم چون کار ما تویی ز همه کار فارغیم از تو چه خرمیم غمی را مجال نیست باشد چه غم غم تو ز غمخوار فارغیم چون دوستدار ما تویی از دشمنان چه باک چون هست لطف...
کی آیدم می در نظر مست جمال ساقیم وز خود کجا دارم خبر مست جمال ساقیم آنغمزه را دل برده پی زآنچشم و لب جان خوردمی چشم منست و روی وی مست جمال ساقیم از چشم او می میچشم و ز لعل او می می...
از دم صبح ازل با عشق یار و همدمیم هر دو با هم زاده ایم از دهر با هم توامیم هر دو از پستان فطرت شیر با هم خورده ایم یک صدف پرورده ما را هر دو در یک یمیم میدرخشد نور عرفان از سواد دا...
ای دل بیا که تا بخدا التجا کنیم وین درد خویش را ز در او روا کنیم امید بگسلیم ز بیگانگان تمام زین پس دگر معامله با آشنا کنیم سر در نهیم در ره او هرچه باد باد تن در دهیم و هر چه رسد ...
ای دل بیا که بر در میخانه جا کنیم وان مستی که فوت شد از ما قضا کنیم تا کی ز زهد خشک گرانان صومعه خود را سبک کنیم و دل از قصه وا کنیم چندی میان اهل صفا صاف می کشیم خود را بطور صاف ک...
ایخوش آنروزی که ما جان در ره جانان کنیم ترک یک جان کرده خود را منبع صد جان کنیم اختیار خود به پیش اختیار او نهیم هرچه او می خواهد از ما از دل و جان آن کنیم خدمت سلطان عشق حق شهنشاه...
گر شود روزی شبی کان ماهرا مهمان کنیم خویش را در مطبخ مهمانیش قربان کنیم نیست ما را منزلی شایسته او غیر دل خانه دلرا بشمع روی او تابان کنیم نیست مقصد جز گداز عاشقان معشوق را نزد او ...
ای خدا عشقی که دل بر آتشش بریان کنیم ماه سیمایی که جان از مهر او تابان کنیم روح بخشی کو دهد هر دم حیات تازه ای دم به دم جان بخشد و ما در رهش قربان کنیم لاله رخساری که دل خون گردد ا...
روزها در طلبت می پویم در فراقت همه شب می مویم قصه شوق تو از خود با خود دم بدم میشنوم میگویم در سرا پای بتان حسن ترا تو بتو موی بمو میجویم رنگ و بویت ز خیالم نرود چون شوم گل همه گل ...
میتوان برداشت دل از خویش و شد از جان جدا لیک مشکل میتوان شد از بر یاران جدا صحبت یاران خوشست و الفت یاران خوشست این دو با هم یارباید این جدایی آن جدا یار کلفت دیگرست و یار الفت دیگ...
دلم گرفت ازین خاکدان پر وحشت ره بهشت کدامست و منزل راحت بلاست صحبت بیگانه و دیار غریب کجاست منزل مألوف و یار بی کلفت زسینه گشت جدا و نیافت محرم راز نفس گره شده در کام ماند از غیرت ...