غزل شمارهٔ ۷۰۰
حسنش دریا و من سبویم عشقش چوکان و من چه گویم من قالبم او مرا چو جانست او آب روان و من چه جویم او چون نایی و من چه نایم نالان و حزین و زار اویم او از لب من سخن سراید این نیست که ترج...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
حسنش دریا و من سبویم عشقش چوکان و من چه گویم من قالبم او مرا چو جانست او آب روان و من چه جویم او چون نایی و من چه نایم نالان و حزین و زار اویم او از لب من سخن سراید این نیست که ترج...
کی باشد از جهان بدن سوی جان رویم زان نیز بگذریم ورای جهان رویم از تن به جان سوی جانان سفر کنیم طی مکان کنیم و سوی لامکان رویم شور و شغب کنیم پس پرده صور وین راه را ز چشم خلایق نهان...
خیز تازین خاکدان بیرون رویم زین سرای مردگان بیرون رویم زنده گردیم از حیات جاودان زینجهان جان ستان بیرون رویم راست از هم صحبتیهای کجان همچو تیری از کمان بیرون رویم تا شویم الا بما ش...
وقت آنست که جوینده اسرار شویم بگذاریم تن کار و دل کار شویم روح را پاک بر آریم ز آلایش تن پیشتر ز آنکه اجل آید و مردار شویم چند ما را طلبد یار و تغافل ورزیم بعد ازین از دل و جان ماش...
بدرد عشق بیدرمان دوای درد من میکن بانواع بلاها نوبنو درمان من میکن بخورشید جمالت ذره ذره دین من میسوز بمژگان سیاهت رخنه در ایمان من میکن بدان محراب ابرو در نمازم قبله میگردان مرا ح...
هر که میخواهد سخن گستر بود در انجمن اولش باید تامل در سخن آنگه سخن هر سخن هر جا نتوان گفت با هر مستمع پاس وقت و جا و گوش و هوش باید داشتن هر که میخواهد که باشد در شمار عاقلان لب فر...
در ره دانش بفکر تا بتوان گام زن تا که بجنبد بجنب ورنه بجنبان بفن دست ز فکرت مدار تا که بحیرت رسی دست طلب بعد از آن در کمر ذکر زن ذکر چو بر دل زند و اله و مذکور شو چشم و دل و گوش و ...
رنجیده از من میگذشت گفتم چه کردم جان من گفتا ز پیشم دور شو دیگر بگرد من متن از ما شکایت می کنی سر را حکایت می کنی ما را سعایت میکنی از عشق ما خود دم مزن تو مرد عشق ما نه جور و جفا ...
نوش من نیش مکن دورم از خویش مکن جگرم ریش مکن دورم از خویش مکن آرزوی دل من حل هر مشکل من مقصد و حاصل من دورم از خویش مکن بتو من زنده شدم جان پاینده شدم شمع پاینده شدم دورم از خویش م...
در حریم قدس جانرا نیست بار از ننگ تن ننگ تن یا رب بیفکن از روان پاک من بخیه تا کی بر تن بر حیف خود خواهیم زد کی بود کز دوش جان افتاده باشد بار تن نی غلط کردم که بی تن جان نمییابد ک...
گرانی از بدرون آید از در جنت برون روم زدر دیگر ای فلان همت خیال قرب گرانان دلم گران دارد چو جای دیدن ایشان و کلفت صحبت شود زدور چو سنگین عمامه پیدا نعوذ بالله از این قوم فاقرؤا تبت...
در دل هر ذره مهر جان ما دارد وطن میکشد بهر گل جان خارهای جور تن اینجهان و آنجهان از جان گریبان چاک کرد تا دهد جا جان ما را در درون خویشتن هر که قدر جان پاک ما شناسد چون ملک سجده آر...
آرامت از تن میرود زین شاهدان سیمتن یا رب چو مستیها کنی ز آن ساقی جان پیرهن زین گلرخان بیوفا دل میرود ار جا ترا گر جور بنماید لقا جانت نگنجد در بدن از حسن جان لذت بری تا حسن جانت چو...
ز نهار مکن ای جان این درد مرا درمان این درد مرا درمان زنهار مکن ای جان لطف ار کنی و احسان کن درد مرا افزون کن درد مرا افزون لطف ار کنی و احسان یکذره غم جانان خوشتر بود از صد جان خو...
بهار آمد بهار آمد بهار طلعت جانان نگار آمد نگار آمد نگار شاهد پنهان بهار آمد بهار آمد بهار دل بهار دل نگار آمد نگار آمد نگار جان نگار جان بشب خورشید جان آمد ضیای جاودان آمد بجان بگ...
بهار آمد بهار آمد چمن شد پر گل و ریحان نگار آمد نگار آمد دو عالم شد درو حیران بهار آمد بهار آمد روانرا تازه کن ای دل نگار آمد نگار آمد بجانان زنده شو ای جان مفاتیح جنان آمد نعیم جا...
تنم از خاک شد پیدا شود در خاک هم پنهان ز جان تن بروید جان بماند شاد جاویدان بجز عشقم که سازد پاک ازین خاک کدورت ناک بیا تا ماهی گردم درین دریای بی پایان ببندم خویش را بر عشق و بندد...
ای برون از سرای کون و مکان برتر از هرچه میدهند نشان هم زبان از ثنای تو قاصر هم خرد در سپاس تو حیران ای منزه ز شبه و مثل و نظیر وی مقدس ز نعت و وصف و بیان کوته از دامن تو دست قیاس ق...
باغ روی تو روضه رضوان داغ عشق تو مالک نیران طاق ابروت قبله اسلام کفر گیسوت رهبر ایمان چشم مست تو ساقی ایمان لب سیراب چشمه حیوان عقد دندانت رشک مروارید وان لب لعل غیرت مرجان زلف بر ...
زان دهان حرفی فکندی در میان زان میان خلقی فکندی در گمان زان دهان در میان جز حرف نیست زان میان هم نیست چیزی در میان آن میان رمزیست باریک و دقیق وان دهان سریست مخفی و نهان در دهان خو...
بر دل تنگ ما فضای جهان تیره شد از کشاکش تن و جان تن خراست و علف همیخواهد جان چو عیسی خدایرا جویان دل ما صورتان بی معنی در میان دو ضد شده حیران کار هر روز ما نیاید راست یا غم جان خو...
قد تجلی جماله جلوات و تبدی جلاله سطوات لم یدع فی الصدور من قلب سلبه للقوب بالحرکات لم یذر فی الرؤس من عقل قهره للعقول باللمخات من رای مره محاسنه حار فیها و حام فی الفلوات ما سهی با...
ای که درد مرا تویی درمان ای که راه مرا تویی پایان کمر خدمتت بدل بستم هرچه گویی بجان برم فرمان داده ام تن بخدمت تو بدل داده ام دل بطاعت تو بجان هرچه خواهی بیار بر سر من یکدمم از درت...
نیست چو من واپسی در همه واپسان چو نیست من بیکسی در همه بیکسان واپسی من ببین بیکسی من ببین همرهیت کرده پس پیشروان واپسان هم تو دهی نعمت و هم تو تمامش کنی ره تو نمودی مرا هم تو بمنزل...