غزل شمارهٔ ۷۴۴
مستانه برا گوشه چشمی سوی ما کن دردی بسر درد نه و نام دوا کن از پرده برون آبگذر بر صف رندان پنهان ز نظرها نظری جانب ما کن گر لطف نداری و سر لطف نداری از قهر بکش تیغ جفا روی بما کن گ...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
مستانه برا گوشه چشمی سوی ما کن دردی بسر درد نه و نام دوا کن از پرده برون آبگذر بر صف رندان پنهان ز نظرها نظری جانب ما کن گر لطف نداری و سر لطف نداری از قهر بکش تیغ جفا روی بما کن گ...
بیا بمیکده تأثیر را تماشا کن جوانی خرد پیر را تماشا کن مس وجود تو تا عاقلی نگردد زر بعشق دل ده و اکسیر را تماشا کن نه سوی بینی و نه مایه تا بخود نگری ز خویش بگذر و توفیر را تماشا ک...
به کفافی دلا قناعت کن باقی عمر صرف طاعت کن خواهی ار حاصلی به دست آری مزرع عمر را زراعت کن هست دریای بی کران دنیا به سبویی از آن قناعت کن گر متاعی خری بخر دانش نقد ایام را بضاعت کن ...
خدایا مرا از من آزاد کن ضمیرم بعشق خود آباد کن سرم را بیاد خودت زنده کن روان مرا منبع یاد کن بروی خودت باز کن دیده ام دلم را بنظاره ات شاد کن خرابم کن از مستی و بیخودی وجودم بویران...
بغم خویش دل ما خوش کن خستگانرا بمدارا خوش کن از فلک هر چه بما می آید تو گوارا کن و بر ما خوش کن دل ما را بقضا کن راضی خاطر ما به بلاها خوش کن من اگر قابلم ار ناقابل تو قبولم کن و ب...
از هوس بگذر و دل پاک از آلایش کن ترک باطل کن و جانرا بحق افزایش کن سر و تن را بزر و سیم چه می آرایی دل و جانرا بکمال و هنر آرایش کن بار دنیا که بصد رنج گرفتی بر دوش بیکی عزم بیفکن ...
به کجا روم ز دستت به چه سان رهم ز شستت همه جا رسیده شستت همه را گرفته دستت بکشی به شست خویشم بکشی به دست خویشم بکش و بکش که جانم به فدای دست و شستت به من فقیر مسکین چو گذر کنی بیفک...
الهی ز عصیان مرا پاک کن در اعمال شایسته چالاک کن چو بآبی بسر ریزم از بهر غسل دلم را چو اعضای تن پاک کن هجوم شیاطین ز دل دوردار قرین دلم خیل املاک کن شراب طهوری بکامم رسان سراپای جا...
ای خدا این درد را درمان مکن عاشقانرا بیسرو سامان مکن درد عشق تو دوای جان ماست جز بدردت درد ما درمان مکن از غم خود جان ما را تازه دار جز بغم دلهای ما شادان مکن خان و مان ما غم تو بس...
عشقم فزون کن عقلم جنون کن دلرا سراپا یکقطره خون کن دلدار من تو غمخوار من تو این نیم عقلم از سر برون کن هستی توانا بر هرچه خواهی رنج برون را درد درون کن دادم بعشقت از جان و دل دل خو...
جان ز من مستان دل ببر خون کن اینچنین باشد دردم افزون کن تا کنی صیدم غمزه را سرده تا روم از خود چهره میگون کن سینه ام بریان دیده ام گریان هوش را حیران عقل مفتون کن ای فدایت من خیز ب...
چاره ها رفت ز دست دل بیچاره من تو بیا چاره من شو که تویی چاره من در بیابان طلب بی سر و پا می گردد که تو را می طلبد این دل آواره من در طلب پا نکشم در رهش ار سر برود تا نیاید به کف آ...
یگره ز خانه مست برا ای نگار من بگذر میان جمع و ردا در کنار من تا در کنار چشم منی تازه و تری مانا که آب میکشی ای گل ز خار من در دام زلف پرشکن تست پای دل گو غمزه دست رنجه مکن در شکار...
دلی داشتم رفت از دست من کجا آید آن یار در شست من نه بشناختم قدر والای دل ربود از کفم طالع پست من همه تار و پودم ز دل رسته بود کنون رفت آن مایه هست من دلی را که پرورده عقل بود فکند ...
برون از چار و نه در چار و نه پیداست یار من به هریک رو کنم از شش جهت گردد دچار من به پیدایی نهان ست و بود در اولیٖ آخر به جمع بین اضدادش گره وا شد ز کار من مرا در کارها مختار گردانی...
چه با من میکند یاران ببینید آن نگار من به یک غمزه گرفت از من عنان اختیار من مرا از من گرفت و صد گره افکند در کارم چه خیل فتنه کارد بعد ازین بر روزگار من همه شب اشک میریزم ز سوز آتش...
در کف پیاله دوش درآمد نگار من کز عمر خویش بهره برد از بهار من می داد و می گرفت و درآمد ببر مرا شد ساعتی قرار دل بیقرار من گفتا بطنز دین و دل و عقل و هوش کو در کلبه تو چیست ز بهر نث...
اگر راه یابم ببوم و برت سراپا قدم گردم آیم برت بکویت بیابم اگر رخصتی ببوبت کنم عیش در کشورت ندارم شکیب از تو ای جان من تو آیی برم یا من آیم برت قدم رنجه فرما بیا بر سرم بقربان پایت...
از دست من گرفت هوا اختیار من خون جگر نهاد هوس در کنار من بر من چو دست یافت گرفت و کشان کشان هر جا که خواست بر دل من مهار من گشتم بسی بکوه و بیابان و شهر و ده اهل دلی نیافتم آید بکا...
مهرت بجان بهار دل داغدار من از مهر جان خزان نپذیرد بهار من در آتش هوای تو خاکستری شدم شاید که باد سوی تو آرد غبار من می افکنم براه تو تا خاک ره شود باشد قدم نهی بسر خاکسار من گفتی ...
یک نگاه از تو و در باختن جان از من یک اشارت ز تو و بردن فرمان از من جان بکف منتظر عید لقایت تا کی روی بنمای جمال از تو و قربان از من سینه بهر هدف تیر غمت چاک زدم ناوک غمزه ز تو هم ...
تیغ کشی گاه به آهنگ من گاه شوی یک دل و یکرنگ من جان کند از خرمی آهنگ تو تیغ به کف چون کنی آهنگ من این چه جمالست که تا جلوه کرد برد ز سر هوش من و هنگ من چشم تو از دیده من برد خواب ر...
بیا بیا که نمانده است صبر در دل من بیا بیا که نمانده است آب در گل من هزار عقده مشگل مراست از تو بدل بیا بیا بگشا عقده های مشگل من ز فرقت تو جنون بر سر جنون آمد بیا بیا بسرم ای تو ع...
ای دوای درد بی درمان من مرهم داغ دل بریان من ای که هم جانی و هم جانان من ای که هم دینی و هم ایمان من در غم تو بی سر و سامان شدم هم سر من باش و هم سامان من hز سر هر دو جهان برخواستم...