غزل شمارهٔ ۷۶۶
ای که هم دردی و هم درمان من وی که هم جانی و هم جانان من دردم از حد رفت درمانی فرست ای دوای درد بی درمان من تا بکی سوزد دلم در آتشت رحمی آخر بر دل من جان من آتش عشقت سراپایم گرفت سو...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
ای که هم دردی و هم درمان من وی که هم جانی و هم جانان من دردم از حد رفت درمانی فرست ای دوای درد بی درمان من تا بکی سوزد دلم در آتشت رحمی آخر بر دل من جان من آتش عشقت سراپایم گرفت سو...
باز آی جان من و جانان من داغ عشقت تازه شد بر جان من عشق شورانگیز عالم سوز باز آتش اندازد بخان و مان من غمزه شوخ بلای مست تو شد دگر بر همزن سامان من آن نگاه دلفریبت تازه کرد در دل م...
ایجان و ای جانان من رحمی بکن بر جان من ای مرهم درمان من رحمی بکن بر جان من هم مرهم و درمان من هم درد بی درمان من هم این من هم آن من رحمی بکن بر جان من جان و جهان جان من آرام جان جا...
ای عمر من ایجان من ای جان و ای جانان من ای مرهم و درمان من ایجان و ای جانان من هم شادی از تو غم ز تو زخم از تو و مرهم ز تو جان بلاکش هم ز تو ای جان و ای جانان من تا در دلم کردی وطن...
گل بنفشه دمیدن گرفت گرد عذارت نه چشم بد نگریدن گرفت گرد عذارت غلط نه این ونه آن دودآه عاشق زارت بلند گشت و رسیدن گرفت گرد عذارت نه آنجمال دلاویز بس که داشت حلاوت سپاه مور چریدن گرف...
شدم آتش از غم او که مگر دمی کنم جا چو درون سنگ آتش بدل چو سنگ او من پری خیالش آید ز سرم خرد رباید بچه سان رهم ندانم ز خیال شنگ او من نچنان نهنگ عشقش بدمم فرو کشیده که خلاصیی توانم ...
بر در تو من رو به خاک عجز ناله می کنم کای اله من جرم کرده ام ظلم کرده ام پرده بپوش بر گناه من سربر آستان روبراستان کای مقربان روزبازخواست یاریی کنید در شفاعتم نزد حضرت قبله گاه من ...
گرد جهان گردیده من چون روی تو نادیده من ز آنروز اسباب جهان جز عشق تو نگزیده من از پرتو نور رخت تابی فتاده در دلم کز هستیش چون کوه طور بر خویشتن لرزیده من آیا چه مستیها کنم آندم که ...
بیا ساقی بده آن آب گلگون که دل تنگ آمد از اوضاع گردون خرد را از سرای سر بدر کن بر افکن پرده از اسرار مکنون بگوش جان صلای عشق در ده رسوم عاقلان را کن دگرگون بکنج درد و غم تا کی نشین...
غم پنهان سمر شد چون کنم چون محبت پرده در شد چون کنم چون بگردابی فرو شد پای دل را که آب از سر بدر شد چون کنم چون خوش آنروزی که دل در دست من بود دل از دستم بدر شد چون کنم چون بجنبانی...
غم عشقت فزون شد چون کنم چون شکیب از حد برون شد چون کنم چون مرا بی جرمی از خود دور کردی دلم زینغصه خون شد چون کنم چون بکام اژدهای غم فتادم نمیدانم که چون شد چون کنم چون دلی کان با و...
میزنم بر صف اغیار جنونست جنون میدرم پرده پندار جنونست جنون دل من تنگ شد از دیدن و پنهان کردن میدرم پرده اسرار جنونست جنون هر حدیثی که بدل عشق نهان میگوید همه را میکنم اظهار جنونست ...
چه شد گر کفر زلفت شد بلای دین پریشانی گهی بر هم زند آیین ز هر مویی هزاران دل فرو ریزد به جنبانی خدا را طره مشگین پریشانست در سودای آن بس دل دلم سهلست اگر زان زلف شد غمگین بگردن پیچ...
یکدمک پیش ما بیا بنشین تا بچندت جفا بود آیین از غمت عاشقان دل شده را آه جانسوز و اشگ خونین بین شاید ار رحم در دلت باشد کندت درد نالهای حزین بنشین یک دم آتشی بنشان بنشان آتشی دمی بن...
ای فتنها انگیخته آخر چه آشوبست این ای خون عالم ریخته آخر چه آشوبست این از زلف شور انگیخته بر ماه عنبر بیخته دلها در او آویخته آخر چه آشوبست این از چشم سحر انگیخته مژگان بزهر آمیخته...
گفتم چه چاره سازم با عشق چاره سوزت گفتا که چاره آورد این کارها به روزت گفتم که سوخت جانم در آتش فراقت گفتا که کار خامست باید جفا هنوزت گفتم ز سوز هجران آمد مرا به لب جان گفتا که سا...
شور دریای حقایق ز آب چشم ما ببین در و لعل خون دل درقعر این دریا به بین دیده دریا سینه صحرا کرده ام از فیض عشق سوی من افکن نظر دریا ببین صحرا ببین شورش دریا نه بینی تا نظر بر گل کنی...
ای بت خوش لقا بیا چشم نزار من به بین کلبه من دمی درا ناله زار من به بین خون چکدم ز دیدها بر رخ زرد جا بجا سوی من آ بعزم سیر نقش و نگار من به بین شد همگی ز غصه خون از ره دیده شد برو...
سوی ما آکه نباشد سفری بهتر از ین روی ما بین که نباشد نظری بهتر از ین طاعت ما کن و اخلاص بدست آور و صدق سوی ما نیست ترا راهبری بهتر از ین دل بنه بر غم ما نیست چو ما دلداری سر بنه بر...
بنشین سرو روانم بنشین بنشین راحت جانم بنشین بنشین مونس دیرینه من بنشین تازه جوانم بنشین بنشین مایه آشفتگیم بنشین امن و امانم بنشین بنشین کفر من و ایمانم بنشین نار و جنانم بنشین بنش...
از سر وحدت دم زدم هذا جنون العاشقین کونین را برهم زدن هذا جنون العاشقین بر طره پر خم زدم بر حرف لا و لم زدم شادی کنان بر غم زدم هذا جنون العاشقین بر شور و بر غوغا زدم بر لا و بر ال...
از وفا نام شنیدیم همینست همین زان نشان بس طلبیدیم همین است همین غیر معشوق حقیقی که وفا شیوه اوست یک وفادار ندیدیم همین است همین دیده هرچند گشودیم در اطراف جهان جز خدا هیچ ندیدیم هم...
جانب دوست میکشد عشق مرا که همچنین جذبه اوست سوی او راهنما که همچنین هر که ز قبله پرسدم روی کنم بروی دوست سوی جمال او شوم قبله نما که همچنین از تو بپرسد ار کسی قبله عاشقان کجاست جان...
سوختم از جفات من حق وفا که همچنین ز آتش دل گداخت تن جان شما که همچنین هر که بپرسدت چسان روز شود شب کسان پرده ز چهره برفکن رو بگشا که همچنین گویم اگر چسان فتد نور بعالم از رخی خور م...