غزل شمارهٔ ۸۰۹
ای عشق رسوا کن مرا گو نام بر من ننگ شو باید که من عشرت کنم گو ناصحم دلتنگ شو مغزم برون آمد ز پوست افتادم اندر راه دوست ای شوق رهبر شو مرا ای عشق پیش آهنگ شو چون شوق رهبر باشدم از د...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
ای عشق رسوا کن مرا گو نام بر من ننگ شو باید که من عشرت کنم گو ناصحم دلتنگ شو مغزم برون آمد ز پوست افتادم اندر راه دوست ای شوق رهبر شو مرا ای عشق پیش آهنگ شو چون شوق رهبر باشدم از د...
این تن ما از روان روشن ما روشنست وین دل ما از ریاضات تن ما روشنست هر خیالی کرد دشمن نوری اندر سینه تافت سینه ما از جفای دشمن ما روشن است صمت حکمت میفزاید در دل اهل خرد خاطر ما از ز...
راه حق را مرد باید مرد کو توشه آن درد باید درد کو چهره گلگون درینره کی خرند زرد باید روی روی زرد کو اشک باید گرم باشد آه سرد اشگ گرم ایجان و آه سرد کو فرد میباید شدن از غیر او سالک...
هجران جانان تا بچند آ یار کو آن یار کو وین شورش دل تا بکی دلدار کو دلدار کو در سینه دلها شد طپان جانها ز تنها شد زوان تا کی بود این رو نهان دیدار کو دیدار کو ذرات عالم مست او خورده...
ای عاقلان دیوانه ام زنجیر زلف یار کو بر شعلهای شوق دل پروانه ام دلدار کو دل مست او جان مست او تن هم سرا پا مو بمو در جمله ذرات من یکذره هشیار کو دل رفت جان هم میرود روح روان هم میر...
خبری ای صبا ز یار بگو سخنی چند از آن دیار بگو از کسی گو قرار برد از دل بر بی صبر و بی قرار بگو یا ز من سوی او ببر خبری حال این خسته نزار بگو خبر دیگران چه او پرسد حرف من نیز زینهار...
میفزاید جان حدیث عاشقان بسیار گو بگذر از افسانه اغیار و حرف یار گو حرف وصل یار گلزار است و حرف هجر خار خار خار گفتنی گر داری از گلزار گو آن حدیثی کآورد درد طلب تکرار کن یکه حرفی کا...
دم بدمش به بین ببین تازه بتازه نو بنو گل ز رخش بچین بچین تازه بتازه نو بنو ای مه من بیا بیا در دل من درآ درآ مهر خودت به بین به بین تازه بتازه نو بنو مهر دگر بهر زمان در دل و سینه ...
عشق رسید و دل بزد نوبت پادشاه نو عقل و سپاه عقل را کرد برون سپاه نو لشکر عشق خیمه زد در بر و بوم ملک دل غلغله در بدن فکند مقدم پادشاه نو عشق بدل مقیم شد دولت دل عظیم شد یافت ز یمن ...
ز حق رسید ندا لا اله الا هو دلم ربود ز جا لا اله الا هو ندای نور فشان روشنایی دل و جان ندای شرک زدا لا اله الا هو سروش هاتف غیب این ندا بجان درداد دلا توهم بسرا لا اله الا هو چو گو...
خوشه چین حسنم من گرد خرمنت ای ماه بر امید احسانی آمدم بدین درگاه حسن کم نمی گردد ناامید مپسندم خسته گدایی را از درت مران ای شاه جز ره تو راهی نیست ز درت پناهی نیست جز تو پادشاهی نی...
جامی لبا لب بایدت لب بر لب ساقی بده زان باده باقی بکش وین باقی جان را بده ای ساقی مه روی من بهر حیات نوی من هم برقع از رخ برفکن هم از جبین بگشا گره گویند در جنت بود از بهر زاهد میو...
ای که در راه خدایت چشم غیرت رهبرست باغ را بنگر که از آثار رحمت اخضر است کیف یحیی الارض بعد الموت را نظاره کن تا عیان گردد ترا بعثی که حشر اکبر است سبغة الله را نگر آثار قدرت را به ...
ز شر دیو بدرگاه ما بیار پناه بآب مغفرت ما بشوی لوث گناه بهر طرف بمپوی و ز دیو راه مجوی ز ما چو دور شوی یکقدم شوی گمراه گر آرزوت شود رفعت شهنشاهی بیا جبین مذلت بنه بدین درگاه بنال ب...
ای که دردت با دوا آمیخته در غمت بس خرمی انگیخته با تو تا پیوند محکم کرده ام رشته جان از جهان بگسیخته مهر تو بگرفته سر تا پای من عشق تو با جان و دل آمیخته بر درخت عشق در باغ دلم میو...
ای ز کویت ره گذر بسته غیرتت بر نظاره در بسته دسته دسته ز گلشن آمده گل پیش رخسار تو کمر بسته نشود خسته تا به تیر نظر بر جمالت حیا سپر بسته بر جبینت ز شرم نظاره قطره قطره گهر عرق بست...
شب و روز در ره تو من مبتلا نشسته تو گذر کنی نگویی تو کیی چرا نشسته ز تو کار بسته دارم دل و جان خسته دارم بدر طبیب عشقم بامیدها نشسته چه شود همین تو باشی ره مدعی نباشد من و شمع ایست...
دل از من بردی ای دلبر به فن آهسته آهسته تهی کردی مرا از خویشتن آهسته آهسته کشی جان را به نزد خود ز تابی کافکنی در دل به سان آنکه می تابد رسن آهسته آهسته ترا مقصود آن باشد که قربان ...
خدایا دلم را گشادی بده دکان غمم را کسادی بده بده شادیی از پی شادیی گشادی پس هر گشادی بده چو دادی مرا کشتی اهل بیت سوی کعبه خویش یادی بده دلم لوح و الهام حق کلک آن ز امداد لطفت مداد...
دل بعشق خدای یکتا ده قطره ای را راهی بدریا ده تا نماند ز عاشقان اثری خاک مجنون بآب لیلی ده جان فرهاد وقف شیرین آر دل وامق بمهر عذرا ده کنده تن ز پای جان بردار مست و شوریده سر بصحرا...
من آشفته را در راه یاری کار افتاده که در راهش چو من بی با و سر بسیار افتاده سر آمد عمر بیحاصل نشد پیموده یک منزل میان راه هم خر مرده و هم بار افتاده شده بودم همه نابود و گم گشته ره...
دلم در وادی خونخوار عشقی زار افتاده دلم را با بلا و محنت و غم کار افتاده ز بزم روح افزای وصال یار خود مانده بزندان فراق و صحبت اغیار افتاده رقیبان جمله در عیشند و آسایش بکام دل منم...
بیا زاهد مرا با حضرت تو کار افتاده ز کردارت نگویم کار با گفتار افتاده ترا جمع است خاطر از ره عقبی دلت خوش باد مرا زین ره ولیکن عقده بسیار افتاده بنزد تست آسان زهد چون او را ندیدستی...
یارب چمن حسن تو خرم ز چه آبست کاندر نظرم هرچه بجز تست سرابست غیر از دل عشاق تو معمور ندیدیم گشتیم سراپای جهان جمله خرابست هر کس که چشید از می عشق تو نشد پیر مستان غمت را همه عمر شب...