غزل شمارهٔ ۸۵۲
بنه سر بحکم خدای یگانه شود تا بحکمت جهان دو گانه بخواه ازخدا غیر عقبی و دنیی که بحر نوالش ندارد کرانه نظر بر مدار از مسبب در اسباب سببهاست حیران او در میانه فلک گر به پیچد ز فرمان ...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
بنه سر بحکم خدای یگانه شود تا بحکمت جهان دو گانه بخواه ازخدا غیر عقبی و دنیی که بحر نوالش ندارد کرانه نظر بر مدار از مسبب در اسباب سببهاست حیران او در میانه فلک گر به پیچد ز فرمان ...
برفت از برم آن نگار یگانه دلم شد بدنبال حسنش روانه سخن از فراقش چه گوید زبانم تو گویی کشد آتش دل زبانه چو حرف گهر بارش از نامه خوانم گهر میشود اشک من دانه دانه برون رفت از سینه با ...
گفتی مرا کن ذکر هو سبحانه سبحانه من از کجا و یاد او سبحانه سبحانه باید چو ذکر هو کنم در سینه نقش او کنم تا روی دل آنسو کنم سبحانه سبحانه کی میتوانم ذکر او کی میتوانم فکر او کی میتو...
از دست شد ز شوقت دستی بر این دلم نه بر باد رفت خاکم پایی بر این گلم نه محصول عمر خود را در کار خویش کردم یک پرتو از جمالت در کار و حاصلم نه از پیچ و تاب زلفت بس تیره روز گارم گرد س...
کی پسندی تو جفا بر من مسکین کی کی تو و اندیشه ین کار خدا را هی هی معدن مهر و وفا ز آنکه ازو جور و جفا حاش لله کی آید ز تو اینها کی کی دردیم وعده وصلت ببهار اندازی باز چون فصل بهار ...
بیا ساقی بده جامی از آن می که جان عاشقان از وی بود حی از آن می کآورد جان در تن من کند یکجرعه اش لاشیء را شیء اگر زاهد کشد در رقص آید بخاک مرده گر ریزی شود حی از آن می کز فروغش شب ش...
اگر کنی تو بجان طاعت خدای علی شود ز یمن اطاعت تو را خدای ولی نبی شدن نشود زانکه شد نبودت ختم ولی ولی شوی ار اقتدا کنی به علی عبادت از سر اخلاص کن ریا مگذار بپوش جامه تقوی چه مصطفی ...
باز این چه فتنه است که در سر گرفته ای بوم و بر مرا همه آذر گرفته ای می آیی و ز آتش حسن و فروغ ناز سر تا بپای شعله صفت در گرفته ای ای پادشاه حسن که اقلیم جان و دل بی منت سپاهی و لشگ...
بنده او من و او خدای منست من برای وی و او برای منست مقصد اصلی ندای کنم سایر خلق چون صدای منست هادی این رهم صلا بزنید هر کرا پیرو هدای منست میروم بر براق عشق سوار قبه آسمان درای منس...
بیا بیا که اسیران نواز آمده ای بیا بیا که رقیبان گداز آمده ای بیا و دیده عشاق را منور کن که حسن ماه رخانرا طراز آمده ای بیا بیا که ز سر تا بپا ببازم من بیا بیا که توهم مست ناز آمده...
شور عشقی در جهان افکنده ای مستیی در انس و جان افکنده ای کرده ای پنهان محیط بیکران قطره ای زان در میان افکنده ای جلوه داده حسن را زان جلوه باز پرده ای بر روی آن افکنده ای سایه ای خو...
ای آنکه در ازل همه را یار بوده ای از دار اثر نبوده تو دیار بوده ای هر کار هر که کرد تو تقدیر کرده ای پیش از وجود خلق در آن کار بوده ای عالم همه تو بوده و تو خالی از همه یکتای فرد ب...
ای آنکه با دلم ز ازل یار بوده ای پیوسته راحت دل بیمار بوده ای گه لطف کرده با من دلخسته گاه قهر در غیر لطف گاهی و قهار بوده ای گاهی وفا و گاه جفا با دلم کنی هم یار بوده ای و هم اغیا...
ای دل بعشق خویش گرفتار بوده ای خود را بنقد عمر خریدار بوده ای گر بگذری ز خویش انیس خدا شوی ای خودپرست دون چه ستمکار بوده ای بگشای چشم عبرت و کر و بیان به بین تا روشنت شود چه قدر خو...
در عشق دوست ای دل شیدا چگونه ای ای قطره کشاکش دریا چگونه ای یادآور ای عدم ز نهانخانه ای قدم پنهان چگونه بودی و پیدا چگونه ای در بحر بی کنار کنارم کشید و گفت بی ما چگونه بودی و با م...
با جذب دوست ای دل شیدا چگونه ای ای قطره با کشاکش دریا چگونه ای ای طایر خجسته پی مرغزار انس در تنگنای وحشت دنیا چگونه ای هیچ از مقام اصلی خود یاد می کنی دور از دیار خویش در اینجا چگ...
بماندم چیز و کس را انت حسبی براندم خار و خس را انت حسبی پر و بالی گشادم در هوایت شکستم این قفس را انت حسبی ترا خواهم ترا خواهم به جز تو نخواهم هیچکس را انت حسبی همین خواهم که حیران...
با تو شدم آشنا وز دو جهان اجنبی چون تو شدی یار من شد دل و جان اجنبی خواست ز تو دم زند ناطقه ام بسته شد گفت عیان غیور هست بیان اجنبی یاد تو چون می کنم میروم از خویشتن آمد چون آشنا ش...
دارد ز جفا نظام خوبی بی جور و جفا کدام خوبی از آتش عشق پخته گردد باشد بعیش خام خوبی ای سر تا پا همه نکویی وی پا تا سر تمام خوبی از یاد تو پر شدم که بیند چشم دل من بکام خوبی هر دل ک...
دلم پیوسته با مهرش قرین است محبت خاتم دلرا نگین است سرم ویرانه گنج الهی دلم دیوانه عقل آفرین است دو عالم در سر من جای دارد نه پنداری وجود من همین است گهی پرواز بالا آسمانم اگرچه آش...
گه نقاب از رخ کشیدی گه نقاب انداختی تهمتی بر سایه و بر آفتاب انداختی گه نمایی روی و گه پنهان کنی در زیر زلف زین کشاکش خلقرا در پیچ و تاب انداختی بس نشانهای غلط دادی بکوی خویشتن تشن...
بر جمال از پرتو رویت نقاب انداختی در هویداییت ما را در حجاب انداختی پرتوی از نور خود بر عرش و کرسی تافتی ذره بر انجم و بر آفتاب انداختی روی خوبانرا درخشان کردی از مهر رخت نشیه حسن ...
پرتوی از مهر رویت در جهان انداختی آتشی در خرمن شورید گان انداختی یکنظر کردی بسوی دل ز چشم شاهدان زان نظر بس فتنها در جسم و جان انداختی در دلم جا کردی و کردی مرا از من تهی تا مرا از...
شعله حسنی ز رخسار بتان افروختی آتشی در ما زدی از پای تا سر سوختی قامت بالا بلندان بر فلک افراختی در هواشان شعله دل تا فلک افروختی برقی از نورت درخشان کردی از مه طلعتان ساختی با بیو...