غزل شمارهٔ ۹۱۷
یاد وصل او دلم خوشنود دارد اندکی مژده صحت مرض را سود دارد اندکی زان جفا جو گرچه میدانم نمی آید وفا خاطرم را وعده اش خوشنود دارد اندکی گرچه بر دور رخش خوش مینماید خط سبز صفحه دلرا غ...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
یاد وصل او دلم خوشنود دارد اندکی مژده صحت مرض را سود دارد اندکی زان جفا جو گرچه میدانم نمی آید وفا خاطرم را وعده اش خوشنود دارد اندکی گرچه بر دور رخش خوش مینماید خط سبز صفحه دلرا غ...
عاشقانرا شور مستی سود دارد خیلکی عقلانرا ترک هستی سود دارد خیلکی میشوم خاک رهش بر من چه می آرد گذر پیش اهل ناز پستی سود دارد خیلکی عشق خوبان چوب تعلیمست بهر بندگی عابدان را زهد و ه...
در دیده ام چه نور روانست آن یکی این طرفه تر ز دیده نهان است آن یکی ارباب حسن اگر چه بدل جای کرده اند لیکن تن اند جمله و جانست آن یکی گاهی باین و گاه بآن میرود گمان هم این و آن نه ا...
لب برلبم نه ساقیا تا جان فشانم مست مست این باقی جان گوبرو آن جان باقی هست هست چشمان مستت را مدام مستان چشم تو غلام چشمان مستت می بدست مستان چشمش می پرست هم چشم مستت فتنه جوهم مست چ...
گر ز خود و عقل خود یکدو نفس رستمی دست و دل و پای عشق هر دو بهم بستمی رو بخدا کردمی دل بخدا دادمی رسته ز کون و مکان نیستمی هستمی پی بازل بردمی آب بقا خوردمی عمر ابر بردمی دست فنا بس...
ای که خواهی دل ما را به جفاها شکنی نکنی هی نکنی هی نکنی هی نکنی طاقت سنگ جفا شیشه دل کی آرد نزنی هی نزنی هی نزنی هی نزنی نخل امید تو کز وی چمن دل تازه است نکنی هی نکنی هی نکنی هی ن...
گه به ایمای تغافل دل ما می شکنی گه به مژگان سیه رخنه درو می فکنی جای هر ذره دلی در بن مویی داری دل ز مردم چه ربایی و به صد پاره کنی می نگویم که دل از من مبر ای مایه ناز چون که بردی...
ای که حیران سراپای بت سیمینی مرد اسلام نه ای برهمنی برهمنی در تماشای بتان روی دلت گر به خداست مؤمنی همچو منی همچو منی همچو منی ای که از گلشن رو نیست تو را برگ و نوا بلبلی در چمنی د...
ز رویت حاصل عشاق حیرانیست حیرانی از آن زلف و از آن کاکل پریشانی پریشانی ز بزم عشرت وصلت همه حرمان و نومیدی ز جام شربت هجرت همه خون دل ارزانی ندانستم که مه رویان بعهد خود نمیپایند ا...
جدا شد از بر من آن انسی روحانی شدم اسیر بلای فراق جسمانی برفت یار و از او ماند حسرتی در دل من و خیال وی و گفتگوی پنهانی برفت روشنی چشم و شد جهان تیره نه شب شناسم و نه روز از پریشان...
تو های و هوی مستانرا چه دانی تو شور هی می پرستانرا چه دانی در آدر بحر عشق ای قطره گم شو تویی تا قطره عمانرا چه دانی بگوشت میرسد زان لب حدیثی تو آن سرچشمه جانرا چه دانی تو را چون به...
جانم اسیر تا کی در خنگ زندگانی کاش از عدم نکردی آهنگ زندگانی ای مرگ پرده تن از روی جان برافکن تا دل زدوده گردد از زنگ زندگانی بیدوست گر سرآری ای عمر من بفردا سر بر ندارم از خشت از ...
بخرامشی چه شود اگر سوی عاشقان گذری کنی بنوازشی چه زیان دهد بمنتظران نظری کنی نه که تشنه شراب توییم نه که خسته خراب توییم چه شود بما نظری کنی سوی خاک ما گذری کنی ز برای هر که می نگر...
خوش است مرگ اگر برگ مرگ ساز کنی سزد جمالت اگر هست پرده باز کنی ز قالب تو زر ده دهی برون آید درون بوته اخلاص اگر گداز کنی بزیر هستی خود تا بکی نهان باشی ز خویش پرده بر افکن که کشف ر...
شوریدگان عشق را ای مطرب آهنگ فناست برگ نوا را ساز کن ساز ره مستان نواست بیخ طرب در چنک ما اندوه و غم دلتنگ ما لذات دنیا ننگ ما ما را ببزم دوست جاست زاهدزجنت دم زندسلطان زتاج وتخت و...
اگر خوش است ترا دل چرا طرب نکنی وگرنه اصل خوشیرا چرا طلب نکنی اگر شقاوت دوریت بسته دست طلب سجود قرب چرا باعث طرب نکنی شراب عشق ز میخانه الست بکش وگر کشید دلت زان چرا شعب نکنی چه رو...
سوی من ای خجسته خو روی چرا نمیکنی با همه لطف میکنی با دل ما نمیکنی با همه کس ز روی مهر همدم و همنشین شوی دست بدست و روبرو روی بما نمیکنی با همه دست در کمر از گل و خور شکفته تر در د...
گفتم به عشق غارت دل ها چه می کنی دستی دراز کرده به یغما چه می کنی چندین هزار خانه دل شد خراب تو ای خانمان خراب به دل ها چه می کنی دادی به آب و رنگ بتان آبروی ما با گل رخان چه کردی ...
می کشی ما را به زاری هرچه خواهی می کنی اختیار ما تو داری هرچه خواهی می کنی با همه سوز درون در ره میان خاک و خون می کشی ما را به خواری هرچه خواهی می کنی بر سر ما صد بلا در هر نفس می...
دلا بگذر ز دنیا تا ز عقبی عیش جان بینی در این عالم به چشم دل بهشت جاودان بینی چه از دنیا گذر کردی و در عقبی نظر کردی بیا گامی فراتر نه که اسرار نهان بینی دو منزل را چه طی کردی سمند...
روی جانان مگر از دیده جانان بینی یا مگر ز آینه طلعت خوبان بینی آن جمالی که فروغش کمر کوه شکست کی توان از نظر موسی عمران بینی باجابت نرسد تا تو تو باشی ارنی لن ترانی شنوی موسی و حرم...
مرحبا ای نسیم عنبر بوی خبری از دیار یار بگوی صبر دیدیم در مقابل شوق آتش و پنبه بود و سنگ و سبوی تشنه وصل راست بیم هلاک پیش از آن کاید آب رفته بجوی هجر را هم نهایتی باید یار با یار ...
مست و بی پروا به یغما می روی لوحش الله خوب و زیبا می روی غارت جان هاست مقصود دلت تا به عزم صید دل ها می روی می روی و همرهت دل های ما تا نپنداری که بی پا می روی می روی و صد هزاران د...
خوشا فال آن کو دوچارش شوی خوشا حال آنکو نگارش شوی خوش آن بیدلیرا که پرسش کنی خوش آن بی کسیرا که یارش شوی خوش آشفته ایرا که آیی برش قرار دل بی قرارش شوی شفا یابد آن دردمندی که تو ان...