شمارهٔ ۲۴۹
زبان مرغ می داند مگر گل که دارد گوش بر فریاد بلبل مگر جانی ندارد گل که دارد بآه بلبلان چندین تحمل ز عاشق می فزاید قدر معشوق نه از بسیاری جاه و تجمل نگار من مکن بی التفاتی مزن بر عا...

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
زبان مرغ می داند مگر گل که دارد گوش بر فریاد بلبل مگر جانی ندارد گل که دارد بآه بلبلان چندین تحمل ز عاشق می فزاید قدر معشوق نه از بسیاری جاه و تجمل نگار من مکن بی التفاتی مزن بر عا...
سپیده دم که شد از اختلاط لیل و نهار ره مخالطه میش گرگ را دشوار میان سبزه تر بود در چرا رمه رسید گرگی و نگذاشت زان رمه آثار ز مهد خاک گشوده بگرم مهری چرخ گرفت دایه صفت طفل مهر را بک...
دل ز من مستان نمی خواهم که غم باشد ترا با وجود لطف یار دل ستم باشد ترا کیست یوسف تا ترا مانند باشد در جمال او مگر از جمله خیل و حشم باشد ترا نیست طبع نازکت را تاب شرح درد دل کی کنم...
بهر دفع دشمن و فتح بلاد و حفظ نفس پادشه را منت خیل و حشم باید کشید محرمان پادشه را از برای عز و جاه رنج باید دید در خدمت الم باید کشید منعمان ملک را از محرمان پادشه متصل در کسب جمع...
گر یار جفاکار و گر عربده جوست خوش باش که هر چه آید از یار نکوست گر درد دلی رسد بعاشق از دوست سهل است چو درمان دل آخر هم از اوست
تا خط سبز تو پیدا شده بر عارض آل عارضت ماه تمامیست میان دو هلال بس که دارد مه من شدت الفت برقیب بی رقیبش نتوانم که در آرم بخیال به چه تعبیر تمنای وصال تو کنم من که آن زهره ندارم که...
ناوکت پیراهنی پوشاند از خون بر تنم چاکها انداخت آب دیده در پیراهنم پای در کویت ز سر کردم که تا ناید دگر در زمین بوسی گریبان را حسد بر دامنم گر به تیغ رشک ریزم خون خود نبود عجب هر ک...
ندیده کام دل از کوی آن سیمین بدن رفتم به سان لاله بر دل داغ حسرت زین چمن رفتم به هم بودیم همچون خار و گل عمری بحمدالله خلاف رسم دوران فلک او ماند من رفتم نگاری همنشینم بود نقشی زد ...
من که بی لاله رخی ساکن گلخن شده ام زآتش عشق چنین سوخته خرمن شده ام بی گل روی تو و گلشن کویت عمریست فارغ از میل گل و رغبت گلشن شده ام می شوی یار کسان می کشی از غصه مرا جان من راضی ا...
منم که بی تو گرفتار صد بلا شده ام به صد بلا ز فراق تو مبتلا شده ام مگر به قوت ضعف بدن رسم جایی چنین که در طلبت همره صبا شده ام به درد و محنت بسیار من وسیله مپرس نه اندکست که از چون...
بسی بی داد در عشق از بتان سیمتن دیدم ز بی داد بتان کافر نبیند آنچه من دیدم گذشتم سر بسر بر ماجرای لیلی و مجنون بیان حسن تو شرح بلای خویشتن دیدم نشانی از خود و تمثالی از تو یافتم هر...
نفسی نیست تمنای تو بیرون ز سرم تو ز من بی خبری کی ز تو من بی خبرم گرچه دوری ز نظر نیست ز هجرم گله هر کجا می نگرم باز تویی در نظرم فلک از آتش رخسار تو دورم افکند چون نسوزد غم این هج...
بسی تاب از غم آن گیسوان پرشکن دیدم که تا سر رشته وصلت بدست خویشتن دیدم ندیدم هیچ کس را غافل از افسانه عشقت تو بودی بر زبان هر جا دو کس را در سخن دیدم جفا هر چند بر من بیشتر کردی نش...
نه مژگانست کز خونابه دل لاله گون کردم ازان گل خار خاری داشتم از دل برون کردم ز ذکر حلقه گیسوی خوبان لب فرو بستم هوا را ترک دادم قطع زنجیر جنون کردم ز چاک سینه آب دیده را ره بر جگر ...
نه از تیری که بر دل می زنی چندین فغان دارم سوی خود می کشی ای ناله از رشک کمان دارم بزن تیری و از ننگ من ایمن شو چو می دانی نخواهم کرد ترک عاشقی چندانکه جان دارم ز بهر تیر او از خاک...
سپیده دم ز می لعل جوی جام بلور خواص کوثر کاس و مزاجها کافور ز عقد سبحه مجو نشیه صفای درون که هست منشا آن ذوق دانه انگور نیازمندی مستی که از سر عجز است به از نماز فقیهی که سر نهد بغ...
شبی آمد به خوابم یار و برد از دیده خوابم را سبب آن خواب شد بیداری چشم پر آبم را ز باد تند ناصح موج دریا بیش می گردد چه سود از کثرت پندت دل پر اضطرابم را بتی دیدم روان شد خون دل از ...
در صدف صدق جناب متولی کز رای منیرش عتباتست منور عمریست دماغ دل سکان مشاهد از رایحه مکرمت اوست معطر پاکیزه نهادی که مراد دو جهانش از خدمت اولاد رسولست میسر فرخنده مآلی که دلش راست ه...
هر دلبر پر جفا که در عالم هست از روی وفاست ناصح عاشق مست در منع هوا رسم جفا عاشق را کافیست ز دلبران نصیحت پیوست
اگر میرم نخواهد کم شد آب چشم نمناکم به هر سو چشمه ای خواهد روان شد از سر خاکم به امیدی که جا در پهلویش سازم شدم راضی که ریزد خون من چون صید و بر بندد به فتراکم شدم از خاکساران در م...
نه آنچنان شده محو خیال آن دهنم که کس نشان ز وجودم دهد بجز سخنم خیال موی میان بتان ضعیفم ساخت چنانکه گشت گران بار روح بر بدم بران سرم که کنم ترک جان و تن که ز درد بتنگ آمده جانم بجا...
در هستی بقفل نیستی بر خود چنان بستم که فرقی نیست پیش هر که هست از نیست تا هستم به پیمانه شکستن داد صد پیمان مرا زاهد شکستم صد چنان پیمان و این پیمانه نشکستم گذشتی بر سرم نگذاشت حیر...
به عزم طوف خاک درگهت از دیده پا کردم دویدم آن قدر کان خاک را چون توتیا کردم شبی رفتم به کویش ناله ای کردم ز درد دل سگ کویش ز من رنجید بد رفتم خطا کردم تو محبوبی ز تو رسم وفاداری نم...
رحم بر زاری من یار ندارد چه کنم یار پروای من زار ندارد چه کنم دلم از طعنه اغیار بجان آمد و یار خبر از طعنه اغیار ندارد چه کنم دیده عمریست که خونبار شدست از غم او او غم دیده خونبار ...