شمارهٔ ۳۳
ای امر تو عقد بند پیوند مزاج عالم بتو در فطرت و خلقت محتاج امراض مشاکل امور امکان از فیض وجوب تو طلبکار علاج

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
ای امر تو عقد بند پیوند مزاج عالم بتو در فطرت و خلقت محتاج امراض مشاکل امور امکان از فیض وجوب تو طلبکار علاج
تا کی اسیر سلسله غم شود دلم پر غم از آن دو گیسوی پر خم شود دلم انداخته مرا بغم گیسوان تو یارب چو گیسوان تو در هم شود دلم در عشق بحث می کند از اعتبار صبر ترسم درین مباحثه ملزم شود د...
نی همین سرگرم سودای بتان تنها منم هر که باشد عشق می ورزد همین رسوا منم تاری از زلفیست در هر تن که می جنبد رگی نی همین در بند محبوبان مه سیما منم حیرتی دارم که در هر جا که باشد پیکر...
گوش بر قول رقیبان بداندیش مکن جور بر عاشق سودا زده خویش مکن بیش ازین نیست مرا تاب جفاکاری تو ای جفاکار جفاکاری ازین بیش مکن نیستم من به همان حال که بودم زین پیش تو همان جور که می ک...
اسیر دام زلفم کرده بر گرد سرگردان چو گردانیده سرگشته ام سرگشته تر گردان من از جان ناامیدم تیر خود بر من مکن ضایع اگر داری دوایی صرف بیمار دگر گردان در آور جلوه تا خون دل ما ریزد از...
چشمی بگشا سوی من و زاری من بین در دام غم عشق گرفتاری من بین از جور و جفا مردم و آهی نکشیدم آزار رقیبان و کم آزاری من بین کردم ز رخت منع دل و مردم دیده با سوخته چند ستمکاری من بین ص...
به جان دور از تو ای شمع از غم شب های تارم من مرا شب گشت از غم چند شب را زنده دارم من مقیم گوشه تنهاییم کارم فغان کردن چه حالست این که دارم در کجایم در چه کارم من ترا منع از رخ او ک...
دوش در مجلس نگاری بود همزانوی من عیشها می کرد دل تا صبح از پهلوی من یار وحشی طبع و من معتاد الفت چون کنم آفت من خوی او شد محنت او خوی من چند می نازی فلک با ماه نو چندین مناز باش تا...
در غمم گر جان ز جسم ناتوان آید برون کی غم آن راحت جانم ز جان آید برون می مده ساقی مکن کاری که ناگه پیش خلق سر لعل او بمستی از زبان آید برون خواستم کآرم خدنگش را برون از استخوان باز...
ای لاله رخ مرو دلم از هجر خون مکن بر داغ عشق درد جدایی فزون مکن اسباب عزم راست مکن سرو من بخود قد مرا ز بار مصیبت نگون مکن در هجر آفتاب رخ خویش چون شفق روی مرا ز خون جگر لاله گون م...
می شود هر دم جنون ما ز ابرویت فزون هست ابروی تو ما را سر خط مشق جنون دل قدت را دید لعلت راست مایل مدتیست می کشم از دل ملامت می خورم از دیده خون دیده می ریزد درون از چاکهای سینه ام ...
روشنست از سرخی روی شفق بر اهل حال این که او را هست در دل ذره از مهر حال هر که مهر چارده معصوم دارد کامل است هست ماه چارده را هم ازان مهر این کمال نیست دور چرخ جز بر منهج اثنا عشر ظ...
نشان تیر آهم گشته ای ای آسمان شب ها ترا بر سینه پیکان هاست هرسو نیست کوکب ها دل بی خود درون سینه دارد فکر زلفینت بسان مرده ای کش مونس قبرند عقرب ها خطست آن یا برآمد دود دل از بس که...
مرده دیدم پریشان گشته اجزای تنش کرده منزل استخوان کله اش از مار و مور طبع را از فکر اوصاف غم افزایش ملال دیده را از دیدن حال پریشانش نفور گفتم ای دوران چرا این نطفه پاکیزه را از سر...
هستی بوجود تو دلیلیست صریح هر ذره بذکر تو زبانیست فصیح فعلی که نه بر رضا تو نیست روا قولی که نه از کلام تو نیست صحیح
نمی مردم از آن تیغی که زد آن سیمبر بر من اگر از پی نمی زد سایه اش تیغ دگر بر من بدین کز دیدنت در باختم دین چون شوم منکر گواهی می دهد چون روز محشر چشم تر بر من فکندی پرده از رخ نیست...
داریم در زمانه بد طالع زبون طالع چنین زمانه چنان چون کنم چون خور نیست هر سحر پی آزار ما فلک دستی ز آستین جفا می کند برون کم دیده ایم بر رخ زرد و سرشگ آل رنگ ترحم از روش چرخ نیلگون ...
تو نیز افکنده ای ای چرخ مهر خود به ماه من رقیبم گشته ای مشکل که گردی نیک خواه من سر بی داد من داری فلک بر گرد زین عادت نه بر من رحم بر خود کن بترس از برق آه من چه حال است اینکه هر ...
شد چاک چاک سینه و از قطرهای خون افتاد پاره پاره دل از چاکها برون خونست قطره قطره که از دیده می چکد یا هست هر یکی شرری ز آتش درون دادم بذکر لعل تو تسکین دود آه دفع گزند مار توان کرد...
درد دل ما را ز ره لطف دوا کن لطفی بنما چاره درد دل ما کن عمریست که مشتاق لقاییم خدا را زین بیش مشو پرده نشین عرض لقا کن از پای در افتادم و از سر بگذشتم از بهر خدا فکر من بی سر و پا...
زین ندامت که نشد خاک درت مسکن من اشک از چهره جان شست غبار تن من حیرت لعل تو بردم بلحد نیست عجب گر شود گلخنی از آتش دل مدفن من گردباد غم و گرداب بلا نیست شوند چند گردند درین بادیه پ...
اگر چه نیست ترحم ترا بزاری من نمی شود ز تو قطع امیدواری من بجور کشت مرا در وفای تو اغیار ترا چه شد که نکردی بلطف یاری من شدم فتاده تر از خاک ره نکرد کسی بخاک پای تو اظهار خاکساری م...
می نمایی رخ که خورشید جهان آراست این می زنی در عالمی آتش که رسم ماست این بر رهت افتاده ام یک ره نبینی سوی من با فقیران خود ای مهوش چه استغناست این برد راحت قامتت از جان و رفتارت ز ...
تا بدرد عشق جان از تن نمی آید برون درد عشق او ز جان من نمی آید برون دانه اشکم بخوناب جگر پرورده است اینچنین لعلی ز هر معدن نمی آید برون نخل قدت را طراوت از ریاض جنت است اینچنین سرو...