شمارهٔ ۳۴۹
غم لعل ترا در سینه جا کردم که جان است این تمنای حیات جاودان دارم از آن است این مکن لیلی وش من گوش بر افسانه مجنون حدیث درد من بشنو که به ز آن داستان است این ز شرم صورت خوب تو می گر...

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
غم لعل ترا در سینه جا کردم که جان است این تمنای حیات جاودان دارم از آن است این مکن لیلی وش من گوش بر افسانه مجنون حدیث درد من بشنو که به ز آن داستان است این ز شرم صورت خوب تو می گر...
که یارب این روش آموخت در شفق بهلال که کرد یکجهتی و گرفت دامن آل درین طریقه احسن به اندک ایامی بسان دولت آل علی گرفت کمال زهی امام مبین و مقتدای انس و ملک که درگهش همه را هست قبله آ...
نه از عارست گر آن مه نیارد بر زبان ما را چه گوید چون بپرسد نیست چون نام و نشان ما را فلک چنگیست خم ما ناتوان ها تارهای او رضای دوست مضرابی که دارد در فغان ما را با فغان ظاهرم وز ضع...
دو گروهند خلق این عالم علمایند و مردم جاهل جاهلان شعر را نمی دانند زانکه هستند از هنر غافل پیش عالم خطاست گفتن شعر بلکه ناشرع هرزه و باطل آه ازین غم که هست در عالم امر من صعب کار م...
ای دل بگذر ز تنگنای این کاخ آهنگ فنا کن که فضاییست فراخ مگذار که در حدیقه تنگ چنین نخل املت هر طرف اندازد شاخ
شد آن گل چهره باز از خانه با عزم سفر بیرون مرا صد قطره خونابه شد از چشم تر بیرون مگر خورشید در عشقت قبایی می درد هر شب که از جیب دگر می آورد هر صبح سر بیرون درون پرده شد از شرم روی...
نمی دانم چه بد کردم چرا رنجید یار از من که افکند از نظر برداشت چشم اعتبار از من مگر از خاکساریهای من کردند آگاهش که بنشستست بر آیینه طبعش غبار از من نسودم بر کف پای لطیفش خار مژگان...
زدی چو در دلم آتش مکش چو شعله سر از من چو شمع سوختنم بین مباش بی خبر از من نشان عشق تو سوز دل من است می سوزم چنان که هیچ نماند نشان ز تو اثر از من مرا چو سوختی از بردن دلم حذری کن ...
ای دل از کار عشق عار مکن عشق تا هست هیچ کار مکن نیست انکار عشق را یمنی مکن این کار زینهار مکن تا ترا عشق و عاشقی باشد شیوه دیگر اختیار مکن راحتی در جهان اگر خواهی خویش را اهل اعتبا...
عاشقم جز عاشقی کاری نمی آید ز من هست تقوی کار دشواری نمی آید ز من با تو ای دل کار و بار عشق را بگذاشتم کار دشواری چنین باری نمی آید ز من من نمی گویم که ذوقی نیست در قید جنون عاقلم ...
چو شمع ز آتش دل اضطراب دارم من دل پر آتش چشم و پر آب دارم من ره نظاره ز غیر تو بسته ام شب هجر مکن خیال که در دیده خواب دارم من شهید ساخت مرا جور بی حساب بتان چه غم ز پرسش روز حساب ...
حباب نیست ز خون گرد دیده تر من هوای غیر تو بیرون شده است از سر من بسوخت آتش حیرت مرا نمی دانم چه کرده ام ز چه رنجیده است دلبر من بپای بوس توام ره بهیچ صورت نیست مگر کشند بخاک ره تو...
شد واقف از خیال من آن مه بحال من نگذاشت فرق ضعف ز من تا خیال من بستم خیال کام دگر زآن دهن ولی کاری نکرد هیچ خیال محال من گفتم سگ توام سبب اینست غالبا کز من چنین گریخته وحشی غزال من...
ای بر فراز مسند عزت مکان تو برتر ز هر چه برتر از آن نیست شان تو برهان قاطع آمده قول تو سر بسر عالم شده مسخر تیغ زبان تو بر خاص و عام خوان کرامت کشیده مپسند خلق هر دو جهان میهمان تو...
ای بر فراز چرخ برین بارگاه تو تو شاه انبیا همه خیل و سپاه تو بر آسمان رسیده و گشته فرشته هر ذره که خاسته از گرد راه تو آسوده است تا ابد از بیم انقلاب محروسه ولایت دین در پناه تو هر...
مرحبا ای قلم شمع شبستان خیال نامی نامیه پیغمبر معراج خیال دستگیر فقرای ادب آموز ملوک مرجع اهل دل و ملجاء ارباب کمال حسن معشوقه صورت ز تو عنبر گیوست چهره شاهد زیبا ز تو مشکین خط و خ...
از آن رو دوست می دارم خط رخسار خوبان را که بهر الفت ایشان سبب دانسته ام آن را جفاها می کشیدم بنده آن خط مشکینم که بر من کرد ظاهر صدهزاران لطف پنهان را کنون دل می تواند کرد سیر باغ ...
درین حدیقه حرمان ز کثرت اندوه اگر شود چه عجب عندلیب ناطقه لال کسی نمی شنود زین حدیقه بوی گلی گل نمی شکفد از بهار فضل و کمال
تا دل ز غم هجر پریشان نشود شایسته ذوق وصل جانان نشود در عالم نیست راحت بی محنت شرط است که تا این نشود آن نشود
سرم را درد بر بالین محنت سود دور از تو تنم در بستر بیچارگی فرسود دور از تو بر آن بودم که چون دور از تو کردم کم شود در دم ندانستم که خواهد محنتم افزود دور از تو بلای هجر بسیارست و م...
کرد ناصح منع من از گریه بی رخسار او خنده ام آمد میان گریه بر گفتار او او نه سرمست است من مدهوش محو حیرتم هست او در کار من حیران و من در کار او نیست دور از نسبتی گر هست حسن التفات ب...
دل که پنهان است شوق لعل محبوبان درو غنچه بشگفته است اوراق گل پنهان درو با خیال لعل جان بخش سواد دیده ام هست آن ظلمت که باشد چشمه حیوان درو شد بسودای سر زلف تو جسمم رشته ای صد گره ا...
نمی خواهم که گوید هیچ کس احوال من با او که می میرم ز غیرت گر کسی گوید سخن با او ز بیم آن که دردم را به لطفی کم نگرداند نمی خواهم کنم اظهار درد خویشتن با او ز جان مستغنیم با ذوق داغ...
اگر بگذشت مجنون من بماندم یادگار او وگر شد کوهکن هم من کمر بستم به کار او نمی خواهم که میرد در رهت اغیار می ترسم شود خاک و در آید باز در چشمم غبار او بآب دیده ام افتاد عکس نوک مژگا...