شمارهٔ ۵۸
فریاد که دور فلک شعبده باز کردست بروی ما در شعبده باز هر شعبده اش ز حیله خالی نیست تا چیست مراد او درین شعبده باز

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
فریاد که دور فلک شعبده باز کردست بروی ما در شعبده باز هر شعبده اش ز حیله خالی نیست تا چیست مراد او درین شعبده باز
کی توانم رست در کویت ز غوغای رقیب می کند فریاد سگ هر گه که می بیند رقیب وصل تو می خواهم ولی مشکل که بندد صورتی نیست اهل درد را از خوان وصل او نصیب آتشی از شوق گل در دل ندارد غالبا ...
فریاد ز دست فلک سفله نواز شهزاده به منت و گدازاده به ناز نرگس ز برهنگی سرافکنده به پیش صد پیرهن حریر پوشیده پیاز
تا مرا مهر تو در دل رخ تو در نظر است دل ز غم مضطرب و دیده به خونابه تر است آب چشمم نگر و خون دلم ده که مرا دل بلای دگر و دیده بلای دگر است تا مرا سوخت غمت پاک ز خاکستر من دیده اهل ...
مکش بر دیده ای خورشید خاک آن کف پا را مکن با خاک یکسان توتیای دیده ما را بهر تاری ز جعد سنبلش دل بسته شیدایی صبا بر هم مزن جمعیت دلهای شیدا را دلم را کرد از زهر غم افلاک دوران پر ب...
من از اقلیم عرب حیرتی از ملک عجم هر دو کردیم به اظهار سخن کام طلب یافتیم از دو کرم پیشه مراد دل خویش او زر از شاه عجم من نظر از شاه عرب
ای زلف تو سرمایه رسوایی ما عشق تو بهار گل شیدایی ما رخسار تو شمعیست که می افروزد از پرتو او چراغ بینایی ما
قرآن صفات جاه و جلال محمد است احکام شرع شرح کمال محمد است اخبار انبیا که سراسر شنیده یک یک بیان حسن خصال محمد است آن کاف و نون که اصل وجودست خلق را کاف کمال و نون نوال محمد است مدی...
از سیمبران وفا ندیدم هرگز وز باغ وفا گلی نچیدم هرگز با آنکه کشیده ام همه عمر جفا از کوی وفا پا نکشیدم هرگز
جانم در آن آرزوی وصال محمد است چشمم در انتظار جمال محمد است قدم خمیده چون فلک از جور دور نیست از شوق روی ماه مثال محمد است جسمم ضعیف چون مه نو نیست از فلک بر یاد ابروی چو هلال محمد...
ای ریخته خونم بدو چشم خونریز ناکرده ز خون ناحق من پرهیز تیز از دل سخت گشته تیغ مژه ات تیغیست بلی ز سنگ می گردد تیز
ماه من نخل قدت سرو خرامان منست سرو من ماه رخت شمع شبستان منست می کند حال مرا هجر تو بد وصل تو خوش هجر تو درد من و وصل تو درمان منست دل اسیر قد و جان مست می لعل تو شد قامتت کام دل و...
تن سوخت دلم مایل یارست هنوز بنیاد محبت استوارست هنوز در کار غم عاشقی آخر شد عمر این طرفه که ابتدای کارست هنوز
بهر صید آن ترک بدخو بر سمند کین نشست باز خواهد شد عنان صبر صد مسکین ز دست دید چون لطف جمالت باز بر هم زد زرشک نقش بند دهر در گلزار هر آیین که بست گر خورد خونابه دل بر یاد لعلت دور ...
ز اشکم غم یار می توان کرد قیاس آتش ز شرار می توان کرد قیاس داغ دل پنهان جگر سوز مرا از ناله زار می توان کرد قیاس
صیقل آیینه دلها نم چشم ترست هر کرا نمناک تر دیده دلش روشن ترست روز نومیدی مراد از قطرهای اشک جو رهبر گم گشتگان در ظلمت شب اخترست گریه کن آب چشمی ریز گر صاحب دلی کآدمی بی اشکی و آهی...
ای حلم تو طالب رضای همه کس حاصل شده از تو مدعای همه کس شد بر همه کس فرض دعای تو که هست در ضمن دعای تو دعای همه کس
عمر دراز من که پریشان گذشته است در آرزوی گیسوی جانان گذشته است ذوق وصال اگر نشناسیم دور نیست اوقات ما همیشه به هجران گذشته است داریم آتشی ز تو در دل که سوختست غیر تو هر که در دل سو...
چون برگ گلست روی نیکوی تو خوش چون سنبل تر سلسله موی تو خوش چون خلق فرشته و پری خوی تو خوش ای خوی تو خوش موی تو خوش روی تو خوش
ای دل بسی ز محنت هجران نمانده است خوش باش کین معامله چندان نمانده است جان را ز بیم هجر بجانان سپرده ام هجری میانه من و جانان نمانده است از اشک چشم تر زده آبی بر آتشم سوزی که داشت س...
سروی که شدم ربوده رفتارش آشفته خط و طره طرارش نخلیست که سنبل است و ریحان برگش لعلیست که گل و غنچه خندان بارش
پیش عاقل قصه درد من و مجنون یکیست اختلافی در سخن باشد ولی مضمون یکیست داغ دل را خواستم مرهم رساندی ناوکی غالبا پنداشتی داغ دل پرخون یکیست شرط حسنست آن که طاق آن خم ابرو دو تاست رسم...
از سخت دلی بر دل این محنت کش آتش زده با قول رقیب آن مهوش گویا که رقیب است پی سوختنم سنگی که برآورد ز آهن آتش
زلال فیض بقا رشحه ز جام منست حیات باقی من نشاه مدام منست بمن فرشته کجا می رسد ز رفعت قدر حریم درگه پیر مغان مقام منست مراست حرمتی از فیض می که پیر مغان مدام خم شده از بهر احترام من...