شمارهٔ ۶۸
ای قصر وجودم باساس اخلاص سلطان محبت ترا خلوت خاص نفی روشت راه ضلال است و ظلام تقلید رهت طریق خیرست و خلاص

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
ای قصر وجودم باساس اخلاص سلطان محبت ترا خلوت خاص نفی روشت راه ضلال است و ظلام تقلید رهت طریق خیرست و خلاص
سرو را همچو قدت شیوه رعنایی نیست این قدر هست که او مثل تو هرجایی نیست سرو و گل تا ز قد و روی تو دیدند شکست باغبان را سر و برگ چمن آرایی نیست همدمی چون غم او نیست دم تنهایی هر کرا ه...
ای بر همه اتباع فرمان تو فرض در دمت احسان تو رزق همه فرض کار همه خلق را میسر سامان ناگشته بر آستانه قدر تو عرض
هوای شمع رخت آتشم بجان انداخت حدیث سوز نهانم بهر زبان انداخت طمع ز شکر لعلت بریده بودم لیک تبسم تو مرا باز در گمان انداخت من و ترا ز حسد غالبا نخواست بهم قضا که تفرقه هجر در میان ا...
چو از غم کنم چاک پیراهنم را ز مردم کند اشک پنهان تنم را چه سان با قد خم کنم عزم کویش گرفتست خار مژه دامنم را غمت دانه ها می فشاند ز چشمم بباد فنا می دهد خرمنم را نیامد ز دست تو ای ...
ای که رای روشنت آیینه گیتی نماست هیچ سری نیست کز رای تو باشد در حجاب در نقاب عنبرین هر دم عروس خامه ات شاهد صد راز را از چهره می گیرد نقاب ملک دانش راست از طرز مثالت انتظام گنج معن...
ماییم که نیست هیچ کس همدم ما ما در غم کس نه ایم و کس در غم ما نی ما خبر از مردم عالم داریم نی مردم عالم خبر از عالم ما
مه دلاک من آیینه اهل نظر است هر زمان صید کسی کرده بشکل دگر است در تمنای وصال دم تیغش همه دم عاشقان را تن چون موی بخونابه تر است همه را غرقه بخونست دل از غمزه او رگ جان همه را غمزه ...
ای در دل ما ز ذوق قرب تو نشاط علم تو محیط هستی ماست محاط فرمان تو کارخانه فطرت را هر لحظه برنگی دگر افکند بساط
خورشید بسی خاک نشین شد به هوایت روزی نتوانست که بوسد کف پایت فریاد که جانم به لب آمد ز تحیر حرفی نشنیدم ز لب روح فزایت خون ریخته بهر ثواب از همه جز ما ما را گنه اینست که مردیم برای...
ای سر محبت تو در جان محفوظ هم دل ز محبت تو هم جان محظوظ یک لحظه نمی شود که ما را نشود از تو نظر عین عنایت ملحوظ
باغبان لطف قد آن سرو در شمشاد نیست کی نماید تربیت جایی که استعداد نیست گر خط دور لبت را بر زبان آرم مرنج نقش شیرین را ضرر از تیشه فرهاد نیست ساغر خونابه دل بسته ره بر ناله ام مست ب...
سوز دل خود می کنی اظهار ای شمع زین جرم بکشتنی سزاوار ای شمع گر می خواهی نیابی آزار ای شمع زنهار زبان خود نگه دار ای شمع
تن که از تیر تو چون زنجیر روزن روزنست تا شدم دیوانه عشق تو زنجیر من است جان برون از تن باستقبال تیرت رفت و نیست غیر پیکانت کنون جانی که ما را در تن است شاکرم دور از گل رویت ز چشم خ...
داری همه شب دیده بیدار ای شمع وز سوز جگر چشم گهربار ای شمع می سوزی و می گذاری و می گریی گویا که چو من جدایی از یار ای شمع
در هجر یار حال دل زار مشکل است زین حال واقف ار نشود یار مشکل است آسان بوصل یار رسیدن توان ولی در وصل یار دیدن اغیار مشکل است طعن است بر من از همه سو کار دشمنان گر دوست چاره نکند کا...
ای کرده بصد خون جگر جمع متاع آیا چه شود حال تو هنگام وداع با خلق نزاع از پی دنیا کم کن دنیا نه متاعیست که ارزد بنزاع
مه من شام غمت را سحری پیدا نیست آه ازین غم که ز مهرت اثری پیدا نیست بر تو گر من نگزینم دگری نیست عجب چه کنم در همه عالم دگری پیدا نیست دل شد آواره و زد عشق تو آتش در تن خانه ام سوخ...
عمریست که از بنفشه و سنبل باغ دادست مرا دولت وصل تو فراغ روشن شده از نظاره چشم تو چشم تر گشته ببوی چین زلف تو دماغ
ای طربخانه دل خلوت سلطان غمت پرده دیده سراپرده خاک قدمت وعده داد مرا ماه من امشب ای صبح بخدا گر همه صدقست نگه داردمت بعلاجی دگرم حال مگردان که مرا ساز کارست بسی شربت ذوق المت سزد ا...
دور از رخ او نمی کنم رغبت باغ دارم ز تماشای گل و لاله فراغ ترسم که خلد بسینه ام از گل خار آتش فکند بر جگرم لاله ز داغ
هر زمان حال من از عشق تو دیگرگون است بتو چون شرح کنم حال چه گویم چون است غم دل سوخت مرا پیش که آرم به زبان قصه درد درونم که ز حد بیرون است شده از ناوک آهم دل گردون مجروح رنگ خون اس...
صد شکر که خاک طینتم یافت شرف افتاد مرا دامن اقبال بکف هر کس که نظری ز شاه اقلیمی یافت من فیض نظر یافتم از شاه نجف
شده ام بسته گیسوی شکن پر شکنت مکش ای گل که بگردن نفتد خون منت غایت لطف تن از چشم منت کرد نهان این چه جورست که من می کشم از لطف تنت خاک گشتم که مرا سایه ات افتد بر سر کرد نومیدم ازا...