شمارهٔ ۱۱۳
ملولم از تو نمی پرسیم که حال تو چیست ملول بهر چه موجب ملال تو چیست خراب شد ز تو حالم چرا نمی پرسی چه حالتست ترا مانع سؤال تو چیست مرا خیال تو و فکر تست در دل زار ترا چه فکر بدل می ...

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
ملولم از تو نمی پرسیم که حال تو چیست ملول بهر چه موجب ملال تو چیست خراب شد ز تو حالم چرا نمی پرسی چه حالتست ترا مانع سؤال تو چیست مرا خیال تو و فکر تست در دل زار ترا چه فکر بدل می ...
در عشق شهرتم سبب اشتهار تست بی اعتباریم جهت اعتبار تست از ذکر من چرا مه من عار می کنی اظهار خاکساری من افتخار تست حسن تو گشته شهره عالم ز عشق من تا هست لوح هستیم آیینه دار تست بر ا...
هست ما را زندگی از جوهر شمشیر دوست روح ما گر هست جوهر جوهر شمشیر اوست عالمی دارم که مستغنیست از مهر فلک روز و شب روشن ز مهر گلرخان ماه روست گرچه ما را کشت تیر او ز بدحالی رهاند از ...
دل دامن هوای تو محکم گرفته است مرغی چنان هوای چنین کم گرفته است از عشق من که بهر تو رسوای عالمم آوازه جمال تو عالم گرفته است تا شعله برون ندهد آتش درون دل رخنهای زخم بمرهم گرفته اس...
اگر رسوا شدم رسواییم را شد فغان باعث فغان را سوزش دل سوزش دل را بتان باعث بغمزه خستیم دل چون نرنجم زان خم ابرو چه می دانم ندارد ز خم ناوک جز کمان باعث چه باشد گر بریزد خون چشم خون ...
با عارض تو شمع کشیدی زبان بحث وز گرمیش گرفته زبان در میان بحث گفتند غنچه با دهنت بحث می کند معلوم می شود هنر او زمان بحث دی زد دم از دهان تو ذره که نیست باد ما را ازو نبود اگر چه گ...
حقه لعل لبش صد درد دارد در علاج او ز ما مستغنی و ما را باو صد احتیاج مه بمحمل می رود منزل بمنزل غالبا ز آفتاب عارضت دارد تغیر در مزاج عکس خالت هست در لوح بیاض دیده ام خوش نماتر ز ا...
هر که را از لوح دل نقش تعلق زایل است متصل نقش جمال دوست بر لوح دل است طالب و مطلوب را از هم جدایی نیست لیک در طریق دوست آثار تعلق حایل است احتمالی نیست حرمان را درین ره مطلقا طالب ...
با خود ای جان در غمش همدم نمی خواهم ترا بی ثباتی محرم این غم نمی خواهم ترا جان من از طعنه اغیار خود را می کشم غیرتی دارم که با خود هم نمی خواهم ترا ای دل از دیوانه بی قید باید احتر...
پرسیدم از بتی که ترا در جهان چرا شام و سحر تعرض عشاق عادت است گفتا که هست رغبت عشق بتان خطا آزار اهل عشق بتان را عبادت است
سودای سر زلف تو دارم همه شب اینست سبب که بی قرارم همه شب چون شمع بیاد مهر رویت تا صبح می سوزد دل در انتظارم همه شب
ای مرضهای معاصی ز تو محتاج علاج تو شفیع و همه عالم به شفاعت محتاج ارجمند از جهت حسن قبولت اسلام سربلند از شرف پایه قدرت معراج شمع قدر تو شب ظلمت حیرت را ماه خاک پای تو سر رفعت گردو...
کرد درد غیر را دلبر علاج داد ما را رشک تغییر مزاج ناصحا مستغنیم از پند تو نیست با پند تو ما را احتیاج باز نقد اشکم از سودای تو داد بازار محبت را رواج می دهم از دل بهر مه پاره ره رو...
عکس لبت نمود دلم کرد خون قدح دردا که کرد سوز درونم فزون قدح بر باد داد رخت سرای سلامتم یارب که چون حباب شود سرنگون قدح نقش تو می کند رقم صفحه درون پا می نهد ز دایره خود برون قدح گر...
مرا هرگه که پندی می دهد با چشم تر ناصح نهال محنتم را می دهد آب دگر ناصح بس است این سوز در من گر نصیحت نشنود زین بس به دم هردم نسازد آتشم را تیزتر ناصح مرا گوید که مردم را به افغان ...
تنگ آمده بجلوه آهم فضای چرخ خواهد گذشت عاقبت از تنگنای چرخ بر سر هزار سنگ رسد هر زمان مرا گویا که ریخت از نم اشکم بنای چرخ با دود آه چون نکنم تیره چرخ را با داغ درد سوخت دلم را جفا...
چند منعم کنی از عشق جوانان ای شیخ نیستم طفل فریبم بود آسان ای شیخ حکم منع از مه رخسار جوانان نشدست مگر آگه نه ای از معنی قرآن ای شیخ بر دل زار من آزار جوانان کم نیست تو هم از طعنه ...
کسی در عاشقی از سوی پنهانم خبر دارد که چون من آتشی در سینه داغی بر جگر دارد بزن دستی بدامان سرشک ای چشم ترک امشب چو دامانش غباری چهره ام زان خاک در دارد بگیر ای باد با خاک ره او رخ...
گره از کار من جز نالهای زار نگشاید نبندم ناله را ره تا گره از کار نگشاید ز مژگان چشم دارم در رهت خون دلم ریزد گل امیدواری آه اگر زین خار نگشاید بچشم و دل گشودم راز عشق او شدم رسوا ...
با تو وصلم شب نوروز میسر شده بود شبم از وصل تو با روز برابر شده بود همه شب تا بسحر خنده تو می کردی و شمع سوختن بر من و پروانه مقرر شده بود می گشودم گره از زلف تو وین بود سبب که هوا...
نیست چشم من کزو اشک جگرگون می چکد بر سرم زخمیست از تیغت کزو خون می چکد می چکد هردم خوی از رخسار آتشناک او حیرتی دارم ز آتش کآب ازو چون می چکد می کند در کوه لعل سفته سنگ خاره را قطر...
سجده خاک نجف مرغوب اهل عالم است چون نباشد سجده گه جایی که خاکش آدم است قدر خواهی سیر صحرای نجف کن کز شرف بام رفعت را صفوف نقش ریکش سلم است فیض جویی روی نه بر ریک دریای نجف کز صفا ه...
شنیده صبحدم از جور گل افغان بلبل را بدندان پاره پاره ساخته شبنم تن گل را چو گیرم کاکلش را تا کشم سوی خودم آن مه بقصد دوری من می گشاید عقد کاکل را صبا را جویبار از موج در زنجیر می د...
آفرین بر منعمی کز بهر اظهار ثنا فیض توفیق سخن ما را میسر کرده است ملکهای بی حد اصناف نظم و نثر را جمله بر تیغ زبان ما مسخر کرده است نیست از تکرار الفاظ سخن ما را ملال هر یکی را نعم...