شمارهٔ ۱۶۵
دوشم انیس خلوت گرمابه یار شد هر موی بر تنم مژه اشکبار شد آب حیات من بزمین قطره قطره ریخت صرف ره محبت آن گلعذار شد پیکان او که در تن سوزان نهفته بود بگداخته ز هر طرفی آشکار شد جسمم ...

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
دوشم انیس خلوت گرمابه یار شد هر موی بر تنم مژه اشکبار شد آب حیات من بزمین قطره قطره ریخت صرف ره محبت آن گلعذار شد پیکان او که در تن سوزان نهفته بود بگداخته ز هر طرفی آشکار شد جسمم ...
نشاطم می کشد چون از تنم پیکان برون آید که شاید دامن پیکان گرفته جان برون آید نخواهم ماند زنده چون نجاتم دادی از هجران بمیرد هر شرر کز آتش سوزان برون آید غباری کان مقیم درگهت تا شد ...
ز سروت سایه گر بر من اندوهگین افتد به سر بردارم و نگذارم آن را بر زمین افتد مرا بالای هم صد تیغ اگر بر سر زنی زان به که کردی رنجه و از تندیت چین بر جبین افتد ز صید مرغ دل هر سو مهی...
در آینه چو عکسم بر صورتم نظر کرد بر دیده تر من او نیز دیده تر کرد آیینه نیست چون من در رسم عشقبازی گر دور شد ز یاری او را ز دل بدر کرد از رشک یا بمیرم سر بر نداشت از خاک هر گه که س...
دل که از نرگس او چشم نگاهی دارد گر نیابد چه عجب بخت سیاهی دارد جای آن هست که چشمم از همه عالم بندد پاک چشمی که نظر بر رخ ماهی دارد در ره عشق تو تا مرده نلافم ز وفا بی طریقی نکنم عش...
باز گلزار صفای رخ جانان دارد هر طرف زینتی از سنبل و ریحان دارد دارد آن لطف کنون باغ که از دیدن آن این که دل را نرسد ذوق چه امکان دارد بشنو زمزمه مرغ خوش الحان و مگو که چرا شاهد گل ...
ساقیا می ده که حرفی ز آن دهان گویم ترا تا نکردم مست کی راز نهان گویم ترا بس که از حیرت بود هر لحظه ام حال دگر حیرتی دارم که حال خود چه سان گویم ترا کی توانم گفت حوری در لطافت یا مل...
گفتم ای چرخ تو بر سینه من سوخته این همه داغ که حصر و حد و پایانش نیست گفت بر سینه ترا گر ز منست این همه داغ این همه داغ که بر سینه من هست ز کیست
ای دل اگرت هوای این درگاه است بگذر ز وجود خود که سد راه است نفی خود و اثبات خدا باید کرد این معنی لا اله الاالله است
هر که چراغی ز برق آه ندارد در شب هجران سوی تو راه ندارد هر که ندارد دلی چو آینه زاهن در رخ تو تاب یک نگاه ندارد هر که ندارد سرشک و آه دمادم دعوی عشق ار کند گواه ندارد بی تو سراسیمه...
ماه من کز لعل لب کامی به هر ناکام داد خواستم من نیز کام خود مرا دشنام داد برد هوشم را بدشنامی لبش یا ساقی بهر مستی از می تلخی مرا یک جام داد مضطرب بودم که آیا چیست قدرم پیش او اضطر...
طعنه اغیار بهر یار می باید کشید یار باید طعنه اغیار می باید کشید هیچ یاری بی جفای طعنه اغیار نیست بهر یک گل محنت صد خار می باید کشید هیچ مقصودی میسر نیست بی آزار دل بهر هر مقصود صد...
یار از عاشق نمی باید که پروا شود تا نه عاشق درد دل گوید نه او رسوا شود ما دهان یار را از غنچه بهتر گفته ایم غنچه هم این حرف خواهد گفت گر گویا شود ماه من چون تو ملک خویی پری رخساره ...
تا مرا سودای شمع عارضت در سر نبود سینه ام سوزان دلم صد پاره چشمم تر نبود در گریبان دلم روزی که عشقت دست زد هستیم را جز لباس نیستی در بر نبود جان من روزی که شوق جوهر تیغ تو داشت در ...
گاه لطفی می نماید گه جفایی می کند شوخی آن طفل هردم اقتضایی می کند آه ازآن نورس که گه رخ می نماید گاه زلف هرزمان ما را گرفتار بلایی می کند هر طرف صد مبتلا دارد ولی از سرکشی او کجا پ...
آمد صبا وزان گل نورس خبر نداد تسکین آتش دل و سوز جگر نداد بنمود رخ ولی نظری سوی من نکرد فریاد ازان نهال که گل کرد و بر نداد می خواستم بگریه کنم با تو شرح راز حیرت بگریه رخصت این چش...
کار من در عاشقی جز با غم یاری نماند گو برو عقل از سرم با او مرا کاری نماند رفت مژگانم بسیل اشک از اطراف چشم در ره خیل خیال گلرخان خاری نماند عاشقان را تیغ بی صبری ز دام غم رهاند جز...
دل درون سینه دردت را به جان می پرورد ذوق می بیند ازآن هردم ازآن می پرورد عاقبت معلوم شد بهر سکانت بوده است این که جسم ناتوانم استخوان می پرورد لعل اشک لاله گون پرورده چشم منست کی ب...
گر بند بند ما چو نی از هم جدا کنند به زانکه در غمت ز فغان منع ما کنند خوبان نمی کنند وفایی بعاشقان خوبند بهر آنکه همیشه جفا کنند بینند روی شاهد مقصود اهل دل گر توتیای دیده ازان خاک...
خاک در تو کحل بصر کرده ایم ما وز هر که جز تو قطع نظر کرده ایم ما ما را چه باک در ره عشق تو از رقیب تدبیر او بآه سحر کرده ایم ما خم گشته ایم تا نرباید ز ما فلک خاکی که از در تو بسر ...
مردم این دیار را با من اثر شفقت و عنایت نیست یا درین قوم نیست معرفتی یا مرا هیچ قابلیت نیست
حسنت که ز کاکل علم افراشته است مویی ز کمال لطف نگذاشته است معلوم شد ای ماه که در قسمت حسن قسام ازل با تو نظر داشته است
گل آمد باز گلشن فکر لطف از جنان دارد زمین از سبزه نو حیز رنگ آسمان دارد فکنده در چمن آب روان بر پیچ و خم راهی چمن با آب حکم آسمان و کهکشان دارد ز برک لاله هر دم قطره قطره می چکد شب...
بی وجه نمی گریم گریه سببی دارد بر حال دلم گریان حال عجبی دارد آن شوخ کمان ابرو با من نزند حرفی افکند بابرو چین گویا غضبی دارد تا زنده بود هرگز از جان نکشد منت هرکس که بدل ذوقی از ن...