شمارهٔ ۲۱۳
چیده ایم از اختلاط خلق دامان هوس نه کسی پروای ما دارد نه ما پروای کس عاشقان دارند شوق گلرخان نه زاهدان گل به بلبل می زند آتش نه در هر خار و خس مردم چشمم ز مژگان اشک می ریزد ولی آب ...

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
چیده ایم از اختلاط خلق دامان هوس نه کسی پروای ما دارد نه ما پروای کس عاشقان دارند شوق گلرخان نه زاهدان گل به بلبل می زند آتش نه در هر خار و خس مردم چشمم ز مژگان اشک می ریزد ولی آب ...
نه من مقید آن سرو گلعذارم و بس هوای او همه دارند من ندارم و بس اگر چه ماه و شان زیر چرخ بسیارند میانه همه آن مهوش است یارم و بس ز قد و خال و خط و چهره نیست گریه من خراب کرده آن چشم...
ز عشقت ناله زاری که من دارم ندارد کس همین بس کار من کاری که من دارم ندارد کس چه باشد گر نباشد دردی و داغی چو من کس را نگار لاله رخساری که من دارم ندارد کس ترحم می کند بر حال من هر ...
یارب بحق حرمت رندان درد نوش ما را میفکن از نظر پیر می فروش می نیست آب دانه انگور بلکه هست خون دلی ز جور فلک آمده بجوش اخبار ساکنان سراپرده فناست هر غلغله که می رسد از جوش می بگوش ب...
پیش تو گل از شرم سرانداخته در پیش گویا که پشیمان شده از آمدن خویش گل جای بسر دارد اگر بگسلد از خار ای گل منشین پیش رقیبان بداندیش در باغ چرا پیرهن گل شده خونین ای گل تو مگر بر رگ ب...
مرا دل ترک داد و کرد میل آن مه دلکش که دارد میل بالا شعله چون می خیزد از آتش پر از پیکان حسرت چون نگردد سینه چاکم که من محروم و جا در پهلوی او می کند ترکش بتندی محتسب در جام می منگ...
چه دعوی می کنی ای غنچه با لعل گهربارش چه می گویی اگر خواهند از تو لطف گفتارش مکن تصویر آن قامت مصور می شوی رسوا چه می آید ز دستت از تو گر خواهند رفتارش ز رشک او کدورتهاست ای آیینه ...
هر که در بزم بلا جام توکل در کشید از خمار محنت و غم درد سر کمتر کشید نشیه ذوق ظفر در ساغر بزم بلاست ای خوش آن مستی که می مردانه تن ساغر کشید طالب نام نکو را نیست باکی از بلا گنج گر...
ز آتشین رویی جدا می افکند دوران مرا چون شرر البته خواهد کشت این هجران مرا کاش خون دیده بنشاند غبار هستیم چند دارد گرد باد آه سرگردان مرا آنچنین از دیده مردم نمی کردم نهان گر نبودی ...
سخن من بسیست در عالم جز بد او عدو نمی بیند هر نکویی که هست در نظمم دوست می بیند او نمی بیند بی تکلف عدوی من کور است دیده او نکو نمی بیند
ای مشک اسیر گیسوی خم بخمت عنبر مسکین خط مشکین رقمت سر تا قدمت تمام حسنست و جمال سر تا قدمم فدای سر تا قدمت
جدا بودن ز یار و سوختن با داغ هجرانش بسی خوش تر که روز وصل دیدن با رقیبانش جدایی خواهم از جانان و غیرت آنچنین باید که خود را هم نخواهد عاشق اندر وصل جانانش نبینم سوی آن آیینه رخسار...
بکویش می روم بهر تماشای مه رویش تماشاییست از رسواییم امروز در کویش ندارم تاب تیر غمزهای آن کمان ابرو مگر سویم بتندی ننگرد تا بنگرم سویش چه حاجت با رقیبان دگر در منع من او را رقیب ا...
لاف زد پیش رخت گلبن ز گلبرگ ترش زد صبا از قهر گلبرگ ترش را بر سرش پیش خورشید رخت گل را نمی بیند جمال گرچه می بندد هوا از در شبنم زیورش گشت گل پروانه شمع جمالت ای پری نیست هر سو برگ...
نیست غیر از حیرتم کاری جدا از یار خویش وه چه خواهم کرد دارم حیرتی در کار خویش کلبه احزان ما باریک شد از دود آه آه اگر روشن نسازی از مه رخسار خویش حال بیماران درد عشق را گاهی بپرس ل...
روی می تابد ز من گر ماه تابان گویمش می رود از پیشم از سرو خرامان گویمش می خورد خون دلم گر گویمش جان منی می شود از چشم من پنهان اگر جان گویمش با چنین حسنی که رشک از لطف آن دارد ملک ...
زهی جفای تو بر من دلیل رحمت خاص مرا وفای تو نقش صحیفه اخلاص مدام مطرب بزم غم توام من مست سرود ناله من کرده چرخ را رقاص خراب باده عشقت ز ننگ عقل بری اسیر حلقه زلفت ز دام قید خلاص جز...
ز جهان گردی ما دیدن یاریست غرض زین همه سیر درین دشت شکاریست غرض در سر از پرورش دیده بصد خون جگر نظری بر گل رخسار نگاریست غرض مکن ای دیده روان سوی درش سیل سرشک گر ترا از ره آن سرو غ...
گرد گلت کشید ز عنبر حصار خط شد شاهد جمال ترا پرده دار خط بنشست گرد رشک بر آیینه ماه را تا ماه من نمود بگرد عذار خط روزم بسان شمع سیه شد ز دود آه تا سر زد از خواشی رخسار یار خط خطی ...
به رندان از جهنم می دهد دایم خبر واعظ مگر مطلق ندیده در جهان جای دگر واعظ گریبان چاک ازین غم می کند محراب در مسجد که آب روی منبر برد با دامان تر واعظ به تفسیر مخالف می دهد تغییر قر...
سر می کند همیشه فدا بهر یار شمع دارد درین روش قدم استوار شمع سودای کاکل صنمی هست در سرش کز دود دل شدست سیه روزگار شمع گر نیست آتشی ز هوای تو در سرش چون من چراست با مژه اشکبار شمع د...
زهی دمادم به بوی زلفت مذاق من خوش دماغ من تر مرا زمانی مباد بیرون خیالت از دل هوایت از سر زلال وصلت شراب کوثر حریم کویت فضای جنت بلای هجرت عذاب دوزخ شب فراقت صباح محشر تویی بتان را...
از زبانت می رسد هر لحظه آزاری مرا می خلد هر دم بدل زان برگ گل خاری مرا می تواند کرد پنهان از رقیبم ضعف تن گر نسازد فاش هر دم ناله زاری مرا زار مردم در غم تنهایی و ممکن نشد این که ب...
نوجوانان را خدا در اول نشو و نما چون ملک از هر خلل پاک و مطهر آفرید شدت تکلیف و طاعت را از ایشان رفع کرد بر دل احباب نقش طاعت ایشان کشید بی تردد نعمت جنت بر ایشان وقف شد بی تعب از ...