قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ - در مدح مقربالخاقان معتمدالدوله منوچهرخان گوید - قاآنی | ناهیدقصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ - در مدح مقربالخاقان معتمدالدوله منوچهرخان گوید
قاآنیخیز ای غلام زین کن یکران را
آن گرم سیر صاعقه جولان را
آن توسنی که بسپرد ازگرمی
یکسان چو برق کوه و بیابان را
آن گرم جنبشی که به توفاند
از باد حمله توده ثهلان را
خارا به نعل خاره شکن کوبد
زانسان که پتک کوبد سندان را
چون زین نهی به کوهه او بینی
بر پشت باد تخت سلیمان را
زندان شدست بر من و تو شیراز
بدرودکرد باید زندان را
گیرم که ملک فارس گلستانست
ایدون خزان رسیده گلستان را
غیر از ثنای معتمدالدوله
از هر ثنا فرو شو دیوان را
بگذار مدح او به کتاب اندر
تا حرز جان بود دل پژمان را
دیگر ممان به پارس که رونق نیست
جایی که پشک ومشک به یک نرخست
چون من درم ز خشم گریبان را
خود نیست مال دار اگر دزدی
از مال غیر پرکند انبان را
با من چرا ستیزه کند آن کاو
گردد چه از طراوت ریحان کم
یا سامری که گاو سخنگو ساخت
از وی چه ننگ موسی عمران را
یا عنکبوت اگر به مگس خوشدل
از وی چه نقص سبعه الوان را
گیرم که بومسیلمه مصحف ساخت
از وی چه ننگ مصحف سبحان را
گر پای امتحان به میان آید
من پتک و هرکه پتک همی خاید
گو خود بده جنایت دندان را
من نوح وقت و هرکه مرا منکر
زان سان که کوه قطره باران را
گیرم که حاسد افعی غژمان است
ور خصم را مهابت ثعبان است
من تیره ابرم آفت ثعبان را
ور بدکنش به سختی سوهان است
تفسیده کوره ام من سوهان را
بارد عنا به پیکرم ار پیکان
آن نیرویی که بازوی فضلم راست
وان دولتی که داده مرا یزدان
هرگز نداده هیچ جهانبان را
با خود مرا به خشم میار ای چرخ
عریانیم مبین که کنم چون صبح
از نور جامه پیکر عریان را
یک لقمه می شمارد لقمان را
من نخل و نیش و نوش بهم دارم
آن عهدکوکه بود ز من تمکین
احرار یزد و ساوه وکرمان را
آن عصرکوکه چرخ هراسان داشت
چون من پس از وصال نیابی کس
حربا چو نیست خصم چه می داند
زان جوهری که خون جگر خوردست
زین صد هزار فرق بود آن را
چوبند هر دو عود وحطب لیکن
لختی حکم کن آتشت سوزان را
مرغند هر دو لیک بسی فرقست
از زاغ عندلیب نوا خوان را
قطران و عنبر ارچه به یک رنگند
هم یوز و سگ اگر چه ز یک جنسند
وین درخور است گله چوپان را
منقار طوطی است چو عقبان کج
وانرا نه آن شکوه که عقبان را
نبود هلال اگر به صفت باشد
ور بنگری غرور سراب از دور
لختی چو زاج سوده به چنگ آری
در صد هزار نرگس شهلا نیست
آن فتنه یی که نرگس فتان را
در صد هزار سنبل بویا نیست
آن حالتی که زلف پریشان را
در صد هزار سروگلستان نیست
آن جلوه یی که قامت جانان را
داند سخن که قدر سخندان چیست
چون مه که می بکاهدکتان را
زینسان عزیز داری مهمان را
بهراس از اینکه بر تو بشورانم
کز اوست فخر عالم امکان را
با دست و تیغ او ندهم نسبت
برق و سحاب آذر و نیسان را
حاشاکه گر برانیش از درگاه
راند به لب حکایت کفران را
او دیده است از تو هزار احسان
لیکن چو غنچه تنگدلست ار چه
چون غنچه ساکن است گلستان را
گو پارس بوستان نه مگر بلبل
بر هیچ چشمه دل ننهد آن کاو
چون خضر دیده چشمه حیوان را
گوهر به کان خویش بود ارزان
وانگه گران که برشکندکان را
گردد به چشم دور و به جان نزدیک
فرقی نه قرب و بعد جانان را
بر خویش چون پسندد خسران را
زان چشم من نبیند مژگان را
قرب عیان سبب که مه از خورشید
هر مه پذیره گردد نقصان را
قرب نهان خوشست که هر روزی
قرب نهان نگرکه به خویش از خویش
سازد وسیله حیله و دستان را
تا خود مجال بیند هذیان را
با آنکه گر بهشتت برین باشد
بر جای خون ز مهر و وفای تو
آموده همچو دل رگ شریان را
او راگمان بدانکه تو نگزینی
هرگز بر او اماثل و اقران را
گیرم که یافتی گوهری ارزان
هرکاو به عمد زدگوهری بر سنگ
چون گفت من ز دل برد احزان را
نه هرکه گفت مدح رسول و آل
باشد قرین ابوذر و سلمان را
در جسم خود حقیقت انسان را
تا در جهان بود به رزانت نام
یارش وصول و خصمش حرمان را