قصیدهٔ شمارهٔ ۷۰ - در ستایش امیرزاده شیردل ارغون میرزا ابن شجاع السلطنه گوید
قاآنیبه گوش از هاتف غیبم سحرگه این ندا آمد
که وقت عشرت جانبخش و جشن جانفزا آمد
به سالاری سپهسالار دارای تهمتن تن
گو سهراب دل شهزاده ارغون میرزا آمد
ظفرمندی که هندی اژدهای اژدر اوبارش
به فرق بدکنش آتش فشان چون اژدها آمد
عدوبندی که خطی رمح او در پهنه هیجا
دم آهنج اژدری بیجان و ماری جانگزا آمد
به نزد خضر دانش مؤبدان این بس شگفتی زو
که زندان سکندر منبع آب بقا آمد
شگفتی اینکه قیرآگین نیام ظلمت آیینش
به کام تیره بختان چشمه آب فنا آمد
به شکل عین از آ نرو آمد از روز ازل تیغش
که عین عون و عین فعل و عین مدعا آمد
