قصیدهٔ شمارهٔ ۷۴ - در ستایش شهنشاه ماضی محمد شاه غازی فرماید
قاآنیسرین دلبر من سیم ناب را ماند
ز بسکه نرم و لطیفست آب را ماند
هنوز نامده در چشم من روز از هوش
به خاصیت همه گویی که خواب را ماند
درست نقطه سرخی که در میان ویست
به جام سیمین گلگون شراب را ماند
کنار او همه رخشان میان او همه چین
بدن دو وصف یکی شیخ و شاب را ماند
به ماه ماند و در وی نشان بوسه من
گمان بری کلف ماهتاب را ماند
شعاع او همه چشم مرا کند خیره
اگر غلط نکنم آفتاب را ماند
به روی یکدیگر افتد از دو سو گویی
که جمله دفتر اهل حساب را ماند
چو در ازار قصب یار سازدش پنهان
سهیل رفته به زیر سحاب را ماند
به روی او ز قفا طره نگارینم
