قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۲ - در ستایش مرحوم محمدشاه غازی گوید
قاآنیکس مبادا چو من دلی زارش
که بود باژگونه هنجارش
از ره و رسم مردمی به کنار
به سفه رأی اهرمن وارش
باده پیما و رند و امردباز
بیدلی پیشه عاشقی کارش
هرکجا عشرتی به طبع رمان
هرکجا محنتی پرستارش
رنج نخلیست جان او برگش
درد پودیست جسم او تارش
روز تیره چو موی جانانش
بخت خیره چو خوی دلدارش
سال و مه یار درد و اندوهش
روز و شب جفت رنج و تیمارش
دایم از حاصل نظربازی
در جنونست گرم بازارش
از هوس سر به سر چو بوتیمار
باز بینی سقیم و بیمارش
کس ندیده ست در تمامی عمر
