قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۴ - در مدح کامران میرزای مرحوم ابن فتحعلی شاه مغفور طابالله ثراه گوید
قاآنیز یک غمزه ربوده دل ز من آن ماه سیمین تن
بود چشمان جادویش چو چشم آهوان پر فن
اگر وقتی صبا آن زلف مشکین را کند افشان
شود پر دامن گیتی ز مشک و عنبر و لادن
بود روزم چو موی او ز هجرش تیره و درهم
بود اشکم چو عشق او ز مهرش سیل بنیان کن
گرفتار این دل شیدا به بند دلبر رعنا
شدم از عشق او رسوا به هر وادی و هر برزن
دلم زان سینه سیمین بود چون آذر برزین
رخم از اشک گلناری به لعل ناب شنعت زن
که دیده چشمه شیرین میان خرمن آتش
که دیده لعل رمانی ز مروارید آبستن
بدان سان کاندهان نوش در آن روی چون سوری
چنان کان رشته دندان بدان لعل چو بهرامن
