قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳۷ - و له من کلامه
قاآنیترک کشتی گیر من میل شنا دارد همی
وانچه بی میلی بود با آشنا دارد همی
نگذرد بر لب ز میل آشنایانش حدیث
ور حدیثی دارد از میل و شنا دارد همی
می ندارم زهره تاگویم به هنگام شنا
زهره را مایل به خط استوا دارد همی
ازکمر بگذشته زلف تابدارش ای شگفت
می ندانم کز کمر قصد کجا دارد همی
گنج سیم اندرکمر مانا مگر دارد سراغ
تا زگنج سیم کام دل روا دارد همی
زلفش آری اژدرست و گنج بیند در کمر
هر کمر کاو گنج دارد اژدها دارد همی
پهلوانی می کند با اهل دل گیسوی او
بنگر آن افتاده اندر سر چها دارد همی
می رباید زلف مشکینش دل از خوبان مگر
