غزل شمارهٔ ۲۴
دل تو خاره و جسمت حریر را ماند رخت ستاره و زلفت عبیر را ماند رخم چو زلف تو پرچین شدست و شادم ازین که موی یار جوان روی پیر را ماند چنین که روی تو در شام زلف جلوه کند مسلمست که ماه م...

میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی فرزند محمدعلی گلشن از شعرای نامدار عهد قاجار است. وی در سال ۱۲۲۳ هجری قمری در شیراز متولد شد، تحصیلات مقدماتی را در همان شیراز گذراند. او در اوان جوانی عازم مشهد شد تا در آنجا به ادامهٔ تحصیل بپردازد. در سفر به تهران شعری در مدح فتحعلی شاه سرود و از وی لقب مجتهد الشعرا گرفت. قاآنی در ادبیات عرب و فارسی مهارت کافی یافت و به حکمت نیز علاقهٔ سرشاری داشت. او با زبانهای فرانسه و انگلیسی نیز تا حد زیادی آشنایی داشت. همچنین در ریاضیات، کلام و منطق نیز استادی مسلم به شمار میرفت. دیوان اشعار وی بالغ بر بیست هزار بیت است. او کتابی به نام پریشان به سبک گلستان در نثر نگاشت. قاآنی در سال ۱۲۷۰ هجری قمری در تهران وفات یافت و درحرم حضرت عبدالعظیم مدفون شد.
دل تو خاره و جسمت حریر را ماند رخت ستاره و زلفت عبیر را ماند رخم چو زلف تو پرچین شدست و شادم ازین که موی یار جوان روی پیر را ماند چنین که روی تو در شام زلف جلوه کند مسلمست که ماه م...
رفتند دوستان و کم از بیش و کم نماند روزم سیاه گشت و برم سایه هم نماند چون صبح از آن سبب نفس سرد می کشم کان صبح چهره چون نفس صبحدم نماند با من ستم نمی کند ار یار من رواست چندان ستم ...
نگار سرو قد من چو عزم باغ کند چو برگ لاله دل باغ پر ز داغ کند به باغ می رود امروز نی غلط گفتم که هرکجا بخرامد ز چهره باغ کند پر از بنفشه شود راغ از دو گیسویش اگر به فصل زمستان گذر ...
لحن اسماعیل آشوبی که در دستان کند کافرم چنگیز اگر با جیش ترکستان کند ساز دستان چون نماید شور آوازش به بزم هوش هشیاران رباید تا چه با مستان کند هم گل بویا بود هم بلبل گویا بود زان گ...
ای رفیقان امشب اسماعیل غوغا می کند چنگ را ز آواز شورانگیز رسوا می کند آسمان امشب ز حیرانی سراپا گشته چشم صنع حق را در وجود او تماشا می کند راه گوش عاشقان از لحن دلکش می زند صید چشم...
طالع مسعود چیست طلعت محمود شکر که تنها مراست طالع مسعود چند دهی زاهدا به خلد فریبم طلعت محمود به ز جنت موعود ما به تو مستظهریم از همه عالم نزد تو مقبول به که از همه مردود روی تو مس...
کنون که برگ و نوا نیست باغ و بستان را بساز برگ و نوای دی و زمستان را گلوی بلبله و راح ارغوانی گیر بدل گل سحر و بلبل خوش الحان را چو آفتاب می و صبح روی ساقی هست چراغ و شمع چه حاجت ب...
شب دوشین که مرا لب به لب نوشین بود شب که از عمر شمردیم شب دوشین بود گاه لب بر لب جانانه و گه بر لب جام تا دم صبح مرا کار به شب دوش این بود نوعروسی ست جهیزش همه شادی و نشاط دختر زر ...
هر جا حکایت از صنمی دلربا رود از هر زبان بر او همه مدح و ثنا رود در مسجدی که ساده رخی می کند نماز صد دست بر فلک ز برای دعا رود سر پیش چشم من به حقیقت عزیز نیست الا دمی که در سر مهر...
خلق را قصه حسن پری از یاد رود هر کجا ذکری از آن شوخ پری زاد رود هر شکایت که مرا از تو بود در دل تنگ چون کنم یاد وصالت همه از یاد رود هر کجا کز رخ و بالای تو گویند سخن ظلم باشد که ح...
مست و بیخود سروناز من به صحرا می رود با چنین مستی نگه کن تا چه زیبا می رود گاه می افتد ز مستی گاه می خیزد ز جا تا دگر زین رفتنش یارب چه بر ما می رود گه تکبر می فروشد گه تواضع می کن...
دولت آنست که از در صنمی تازه درآید در بر اغیار به بندد سر مینا بگشاید هر شبی ناله من خواب جهانی برباید تاکه در خواب نگارم به کسی رخ ننماید من خود این تجربه کردم که می از دست جوانان...
ماه من از زلف چون گره بگشاید بر دل پرعقده عقدها بفزاید فکر دگر کن دلا که طره محمود با همه بندد گره گره نگشابد لعل شکربار او شبی که ببوسم از دهنم صبح طعم نیشکر آید دل به چه خو گیرد ...
چونست که اسماعیل هرگه به خروش آید هشیار رود از هوش بی هوش به هوش آید سر تا به قدم مردم از وجد به رقص آیند آواز دلاویزش هرگه که به گوش آید از نغمه لب نوشش صد نیش زند بر دل من بنده ا...
ای شیخ چه دل نهی به دستار گر مرد دلی دلی به دست آر بالای بتان بلای جانست یارب دلم از بلا نگهدار تن لاغر و بار عشق فربه صبر اندک و جود دوست بسیار ای دوست به عمر رفته مانی ترسم که نب...
دلدار بود دین و دل و طاقت و قرار چون او برفت رفت به یکبار هر چهار گویند صبرکن که بیاید نگار تو آن روز صبر رفت که رفت از برم نگار جایی که یار نیست دلم را قرار نیست من آزموده ام دل خ...
واقفی ای پیک چون ز حال دل زار حال دل زار گو بیار دل آزار یار دل آزار من وفا نشناسد وه که عجب نعمتیست یار وفادار یار وفادار ار به چنگ من افتد باک ندارم ز دور چرخ جفاکار چرخ جفاکار پ...
ضحاک وار کشته بسی بی گناه را بر دوش تا فکنده دو مار سیاه را قصد ذقن نمودمش از زلف عنبرین چشمم ندید در شب تاریک چاه را هوش از سرم به چابکی آن شوخ کج کلاه برد آنچنان که دزد شب از سر ...
هرکس به هوای جان گرفتار ما بی تو ز جان خویش بیزار جا بی تو کنم به خلد هیهات دل بی تو نهم به عیش زنهار جان بی تو به پیکرم بود تنگ سر بی تو به گردنم بود بار دلهای گشاده از غمت تنگ جا...
ای حسن تو چون فتنه چشم تو جهانگیر صد سلسله دل در خم زلف تو به زنجیر عشق من و رخسار تو این هردو جهانسوز حسن تو و گفتار من این هردو جهانگیر قدم چو کمان قد تو چون تیر از آن رو تند از ...
ای زلف تو چون خاطر عشاق مشوش وی صفحه رویت ز خط و خال منقش موی تو به روی تو عبیریست به مجمر خال تو به چهر تو سپندیست برآتش روی تو حدیقه گل اما گل بی خار لعل تو قنینه مل اما مل بی غش...
پیر مغان جام میم داد دوش از دو جهان بانگ برآمد که نوش می روی و از عقبت می رود جان و تن و دین و دل و عقل و هوش رفتی و برخاست فغانم ز دل آمدی از راه و نشستم خموش بر من و یاران شب یلد...
لحن اسماعیل و رویش آفت چشمست و گوش آن برد از چشم خواب و این برد از گوش هوش حسن او دل را به رقص آرد ولی از راه چشم صوت او جان را به وجد آرد ولی از راه گوش شوق دیدار نکویش پیر را ساز...
تا به شکار رفته ای گشته دلم شکار غم هست مرا ازین سپس طیش فزون و عیش کم گر نه ز محنت زمان شاه شود مرا ضمان نیست ز بختم این گمان کاو برهاندم ز غم تا پی صید آهوان خنگ ملک بود روان جان...