غزل شمارهٔ ۴۶
نه تو دست عهد دادی که ز مهر سر نتابم به چه جرم روی تابی که بری ز جسم تابم چه خلاف کردم آخر که تو برخلاف اول ز معاندت نمودی به مفارقت عذابم به خدا که چون منی را دو جهان گناه باید که...

میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی فرزند محمدعلی گلشن از شعرای نامدار عهد قاجار است. وی در سال ۱۲۲۳ هجری قمری در شیراز متولد شد، تحصیلات مقدماتی را در همان شیراز گذراند. او در اوان جوانی عازم مشهد شد تا در آنجا به ادامهٔ تحصیل بپردازد. در سفر به تهران شعری در مدح فتحعلی شاه سرود و از وی لقب مجتهد الشعرا گرفت. قاآنی در ادبیات عرب و فارسی مهارت کافی یافت و به حکمت نیز علاقهٔ سرشاری داشت. او با زبانهای فرانسه و انگلیسی نیز تا حد زیادی آشنایی داشت. همچنین در ریاضیات، کلام و منطق نیز استادی مسلم به شمار میرفت. دیوان اشعار وی بالغ بر بیست هزار بیت است. او کتابی به نام پریشان به سبک گلستان در نثر نگاشت. قاآنی در سال ۱۲۷۰ هجری قمری در تهران وفات یافت و درحرم حضرت عبدالعظیم مدفون شد.
نه تو دست عهد دادی که ز مهر سر نتابم به چه جرم روی تابی که بری ز جسم تابم چه خلاف کردم آخر که تو برخلاف اول ز معاندت نمودی به مفارقت عذابم به خدا که چون منی را دو جهان گناه باید که...
به جرم عشق تو گر می زنند بر دارم گمان مبر که ز عشق تو دست بردارم مگو که جان مرا با تو آشنایی نیست که با وجود تو از هر که هست بیزارم از آن سبب که زبان راز دل نمی داند حدیث عشق ترا ب...
دست در حلقه آن طره پرچین دارم پنجه انداخته در پنجه شاهین دارم این همه چین که تو بر چهره من می بینی یادگاریست کز آن طره پرچین دارم زاهدم گفت ز دین شرم کن و باده مخور می حرامم بود ار...
بکش ار کشی به تیغم بزن ار زنی به تیرم بکن آن چه می توانی که من از تو ناگزیرم همه شرط عاشق آن ست که کام دوست جوید بکن ار کنی قبولم ببر ار بری اسیرم سر من فرو نیاید به کمند پهلوانان ...
حیران کند جمال تو ماه دو هفته را خجلت دهد رخ تو گل نو شکفته را دارم چو ماه یکشبه آغوش از آن تهی تا در بغل کشم چو تو ماهی دو هفته را باید کنون گریست که دل پاک شد ز غیر رسمی نکوست آب...
ز بس که هجر تو لاغر میان بکاست تنم قسم به جان تو که از این تهیست پیرهنم مرا که پیش زبان دم نمی زند شمشیر بیا تو با دم شمشیر زن که دم نزنم ز خویشتن به جهان هر کسی خبر دارد خلاف من ک...
دی من و محمود در وثاق نشستیم لب بگشادیم و در به روی ببستیم گفتم برخاست باید از سر عالم گفت بلی تا به مهر دوست نشستیم گفتمش ایثار راه میر چه باید گفت دل و جان نهاده بر کف دستیم گفتم...
بس رنج در آماجگه عشق تو بردیم مردیم و خدنگی ز کمان تو نخوردیم با سوز دلی گرمتر از آتش بهمن چون آب دی از سردی مهر تو فسردیم بی ماه رخت همچو حکیمان رصد بند شب تا به سحر ثابت و سیاره ...
واجب نبود دل به بتی بیهده بستن کاو را نبود شیوه به جز عهد شکستن هر دوست که با دوست ندارد سر پیمان میباید از او رشته پیوند گسستن چون یار ندارد خبر از یار چه حاصل نالیدن و خون خوردن ...
نکو نبود به یکبار ترک ما گفتن ز ما بریدن و صد شکوه برملا گفتن نظر نکردن و از خشم روی تابیدن غضب نمودن و بی وجه ناسزا گفتن عبارتی که به بیگانه کس نمی گوید ادب نکردن و در حق آشنا گفت...
آن سنگدل که شیشه جانهاست جای او آتش زند در آب و گل ما هوای او سوگند خورده ام که ببوسم هزار بار هرجا رسیده است به یکبار پای او جز کاندر آب و آیینه دیدم جمال وی بر هیچ کس نظر نگشودم ...
ای آفتاب بنده تابنده رای تو گردنده چرخ گرد سم بادپای تو تو سایه خدایی از آن روی چشم عقل نه دیده ابتدای تو نه انتهای تو زرین شود ز جود تو از شرق تا به غرب خورشید تعبیه است مگر در سخ...
قاصدی کو تا فرستم سوی تو غیرتم آید که بیند روی تو مرده بودم زنده گشتم بامداد کامد از باد سحرگه بوی تو کاش می مردم نمی دیدم به چشم این دل افتد دور از پهلوی تو دل شده از جفت ابروی تو...
یارکی هست مرا به لطافت ملکو به حلاوت شکر و به ملاحت نمکو دی مرا گفت به طیش غم برانگیخته جیش از پی موکب عیش ساخت باید یزکو خیز و آن باده بنوش که روی پاک ز هوش رودت جوش و خروش بسماک ...
دلم به زلف تو عهدی که بسته بود شکستی میان ما و تو مویی علاقه بود گسستی ز شکل آن لب و دندان توان شناخت که یزدان ز تنگنای عدم آفرید گوهر هستی حدیث طول امل را نمود زلف تو کوته که هرکه...
چه شیرین گفت خسرو این عبارت که نبود وصل شیرین بی مرارت سرم را در ره وصل تو دادم که بی سرمایه صعب افتد تجارت سزد گر زنده جاوید مانم که مرگ آمد ندیدم از حقارت مرا تهدید کشتن چون کند ...
ای تیره زلف درهم ای نافه تتاری کار من از تو درهم روز من از تو تاری گر نیستی تن من تا چند گوژپشتی ور نیستی دل من تا چند بیقراری کردی سیاهکارم تا کی سفیدچشمی کردی سفید چشمم تا کی سیا...
بتا ز دست ببردی دلم به طراری ولی دریغ که ننمودیش پرستاری به دلربایی و شوخی و صیدکردن خلق مسلمی و نداری همی وفاداری به گاه عرض ادب همچنان ادیب ترا به یاد داده همین چابکی و طراری چنی...
مگر دریچه نوری تو یا نتیجه حوری که فرق تا به قدم غرق در لطافت و نوری مرا تو مردم چشمی چه غم که غایبی از من حضور عین چه حاجت بود که عین حضوری گمان برند خلایق که حور بچه نزاید خلاف م...
گر به تیغم بکشی زار و به خونم بکشی من نه انکار کنم چون تو بدان کار خوشی پیش روی تو دو زلف تو سرافکنده به زیر چون بر خواجه رومی دو غلام حبشی خوی خوش به بود از روی خوش ای ترک تتار ور...
به رنگ و بوی جهانی نه بلکه بهتر از آنی به حکم آنکه جهان پیر گشته و تو جوانی ستاره ای نه مهی نه فرشته ای نه گلی نه که هرچه گویمت آنی چو بنگرم به از آنی که گفت راحت روحی نه راحتی که ...
دلا بیا بشنو از حکیم قاآنی ز مشکلات جهان درگذر به آسانی وگرنه بالله مشکل شود هر آسانت تو تا ز دغدغه نفس خود هراسانی هر آنچه جز سخت حق بگو ندانستم که عین معنی دانایی است نادانی نعیم...
گرم ز لطف بخوانی ورم به قهر برانی تو قهرمانی و قادر بکن هر آنچه توانی گرم به دیده زنی تیر اگر به سینه ننالم که گرچه آفت جسمی و لیک راحت جانی نیم سپند که لختی برآتشت ننشینم هزار سال...
دوست دارم که مرا در بر خود بنشانی شیشه را آن طرف دیگر خود بنشانی هرکه نزدیک تر از من بتو زو رشک برم شیشه را بایدت آنسوتر خود بنشانی زینطرف جام دهی زانطرفم بوس و لبم در میان لب جان ...