شمارهٔ ۱۱۰
وزیر عصر و مجیر جهان مشیرالملک دبیر دولت و صدر مهین و بل جهان محیط جود محمدعلی که همت او چو فیض هستی و صنع قضا نداشت کران چو نور در بصر و جان به جسم و دل در بر بزرگتر ز جهان بود در...

میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی فرزند محمدعلی گلشن از شعرای نامدار عهد قاجار است. وی در سال ۱۲۲۳ هجری قمری در شیراز متولد شد، تحصیلات مقدماتی را در همان شیراز گذراند. او در اوان جوانی عازم مشهد شد تا در آنجا به ادامهٔ تحصیل بپردازد. در سفر به تهران شعری در مدح فتحعلی شاه سرود و از وی لقب مجتهد الشعرا گرفت. قاآنی در ادبیات عرب و فارسی مهارت کافی یافت و به حکمت نیز علاقهٔ سرشاری داشت. او با زبانهای فرانسه و انگلیسی نیز تا حد زیادی آشنایی داشت. همچنین در ریاضیات، کلام و منطق نیز استادی مسلم به شمار میرفت. دیوان اشعار وی بالغ بر بیست هزار بیت است. او کتابی به نام پریشان به سبک گلستان در نثر نگاشت. قاآنی در سال ۱۲۷۰ هجری قمری در تهران وفات یافت و درحرم حضرت عبدالعظیم مدفون شد.
وزیر عصر و مجیر جهان مشیرالملک دبیر دولت و صدر مهین و بل جهان محیط جود محمدعلی که همت او چو فیض هستی و صنع قضا نداشت کران چو نور در بصر و جان به جسم و دل در بر بزرگتر ز جهان بود در...
ای دزد ز کوی اهل توحید چیزی نبری به زرق و دستان ترسم که به جای پا نهی سر در خانقه خداپرستان
یک جهان تسلیم در یک پیرهن یک فلک توحید در یک طیلسان خلق او مستغنی از اوصاف خلق خنجر خورشیدکی خواهد فسان پرده پوشم به روی از اوصاف خویش تا نهان ماند ز چشم ناکسان ورنه خاموشی بسی اول...
بسا مزور و صوفی نمای ازرق پوش که اقتباس کند گفتگوی درویشان به ذکر و فکر همی خلق را فریب دهد که پرکند شکم از خوان نعمت ایشان کجا شبانی ارباب دل بود لایق کسی که سیرت گرگست و صورت میش...
ای برادر جامه عوری طلب کز دریدن وارهی وز دوختن هم بیفشان آبی از بحرین چشم تا امان یابی به حشر از سوختن
به سوی بحر خدا بگذر ای نسیم صبا زمین ببوس و ز روی ادب سلامش کن برای آنکه دلش را ز من نرنجانی فزون از آنکه توان گفت احترامش کن پس از سلام و زمین بوس و احترام تمام ز من به گوش به آهس...
ای دل ار عشق یار می طلبی نیستی جوی و ترک هستی کن مست شو از شراب عشق الست ترک هستی و درک مستی کن
دو سال تلخ نشاند شراب را در خم که عیش دلشده ای زود می شود شیرین چه گنج ها که نهد زیر خاک تا روزی به التفات وی از مسکنت رهد مسکین
ای امید ناامیدان ای پناه بی کسان ناامید و بی کسم دست من و دامان تو ای تو آن دریای بی پایان که در هم بشکند نه سفینه آسمان را موج یک طوفان تو چون شوی در طی اسرار دو عالم گرم سیر خیره...
میر زمانه ای که نگردد مرا زبان در کام جز برای ثنا و دعای تو ای کاش وعده های تو درصدق و راستی بودی چو شعرهای من اندر ثنای تو اکنون مرا رسیده به خاطر لطیفه ای از وعده دروغ کلاه و قبا...
مانند گربه ای که خورد بچگان خویش خوردند دایگان بچه شیرخوار را عاشق به لذت لب نانی فروخته هفتاد سال لذت بوس وکنار را
بالای تو سروست نه یک باغ نهالست ابروی تو طاقست نه یک جفت هلالست زلف تو شبست آن نه شبستان فراقست روی تو گلست آن نه گلستان وصالست یک زوج غزالست دو چشم تو نه حاشا یک زوج کدامست که یک ...
صاحبا ای که در مدایح تو گوی سبقت ربودم از اشباه دل نمودم به خدمت تو یکی پشت کردم به حضرت تو دو تاه تا برآلاییم ز جود به سیم تا برافرازیم ز مهر به ماه هفته ای می رودکه چشم امید از ت...
داورا ای که خاک پای ترا شاه انجم به دیدگان رفته هفته ای می رودکه شاهد بخت رخ به جلباب غصه بنهفته زانکه مداح خود به مثقب فکر در مدیح تو گوهری سفته کس بدان پایه مدح نشنیده کس بدان ما...
درین کتاب پریشان نگر به خاطر جمع مگو چو کار جهان درهمست و آشفته هزار گنج نصیحت درون هر حرفش چون روح در دل و دانش به مغز بنهفته ولی خبر نه ازین بوالفضول نادان را ازین که بر سر هر گن...
گلستانی که هر برگ گلش را هزاران گلشن خلدست بنده روان اهل معنی تا قیامت به بوی روح بخش اوست زنده
در کمندی اوفتادستیم صعب پای تا سر حلقه حلقه چون زره هرچه می پیچیم کز آن وارهیم بیشتر گردد ز پیچیدن گره
هر که را نیم جو قناعت هست از دو عالم ندارد اندیشه یک شمر آب و یک بیابان مور یک درم سنگ و یک جهان شیشه
تویی چرخ و بس بد ترا فخر رفعت منم خاک و بس بد مرا ذل پستی شکستی دلم را ولی شکر گویم که دل از شکستن پذیرد درستی
گر نشدی ابر تیره پرده خورشید یا به شبان آفتاب رخ ننهفتی می نشدی آشکار آیت ظلمت کس به عبث مدح آفتاب نگفتی
اکنون که در رزق گشادست خداوند انصاف نباشدکه تو بر خویش ببندی بر حالت خود گریه کنی روز قیامت بر حال تهیدست گر امروز بخندی
دایما چون دو دست اهل دعا هر دو پایش بر آسمان بودی غالبا جز به گاه وجد و سماع کف پا بر زمین نمی سودی
بسکه سرگرم حجت خویشند غافلند از خدا اولوالالباب ای خوشا حال عارفی که ز شوق همچو دیوانه بر درد جلباب
ای کرده سیه چشم تو تاراج دل و جان از فتنه ترک تو جهانی شده ویران کی با تن سهراب کند خنجر رستم کاری که کند با دلم آن خنجر مژگان آشفته مکن چون دل من کار جهانی بر باد مده یعنی آن زلف ...