شمارهٔ ۱۶
مر آن خدای که پیمانه را نگهدارد به زی ر خاک چو پیمان اهل عشق درست ز روی صدق دگر به کام شیر روی به رهروان طریقت قسم که حافظ تو ست

میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی فرزند محمدعلی گلشن از شعرای نامدار عهد قاجار است. وی در سال ۱۲۲۳ هجری قمری در شیراز متولد شد، تحصیلات مقدماتی را در همان شیراز گذراند. او در اوان جوانی عازم مشهد شد تا در آنجا به ادامهٔ تحصیل بپردازد. در سفر به تهران شعری در مدح فتحعلی شاه سرود و از وی لقب مجتهد الشعرا گرفت. قاآنی در ادبیات عرب و فارسی مهارت کافی یافت و به حکمت نیز علاقهٔ سرشاری داشت. او با زبانهای فرانسه و انگلیسی نیز تا حد زیادی آشنایی داشت. همچنین در ریاضیات، کلام و منطق نیز استادی مسلم به شمار میرفت. دیوان اشعار وی بالغ بر بیست هزار بیت است. او کتابی به نام پریشان به سبک گلستان در نثر نگاشت. قاآنی در سال ۱۲۷۰ هجری قمری در تهران وفات یافت و درحرم حضرت عبدالعظیم مدفون شد.
مر آن خدای که پیمانه را نگهدارد به زی ر خاک چو پیمان اهل عشق درست ز روی صدق دگر به کام شیر روی به رهروان طریقت قسم که حافظ تو ست
ای که از عشق و عقل می لافی هست نیمی دروع و نیمی راست عقل داری ولی نداری عشق زان وجودت اسیر خوف و رجاست عشق را با امید و بیم چکار بیم و امید اهل عشق خداست
کلام عاقل و جاهل به گوش یکدیگر چو نیک بنگری از روی تجربت بادست همین به باغ ننالند بلبلان از زاغ که زاغ نیز هم از بلبلان به فریادست
چو زنی در دام شهوت شد اسیر خر به چشمش به ز طاوس نرست همچنان در چشم شهوت مرد را دیو با حور بهشتی همبرست
ای ترک من ای بهار جان افزا برقع بکش از رخ بهشت آسا کز باغ بهشت نوبهار اینک هموار فرو چمید زی دنیا عید عجمی به فر فروردین در سبزه گرفت ساحت غبرا بست ابر سپید کله بر گردون زد لاله سر...
ای زلف تیره سایه بال فرشته ای یا از سواد دیده حورا سرشته ای آن رخ ستاره است و تو چرخ ستاره ای یا نی فرشته است و تو بال فرشته ای بر گرد مه ز مشک سیه توده توده ای بر سرخ گل ز سنبل تر...
عاقل از دیدار معنی غافلست زانکه هر حجت که گوید آفلست لااحب الآفلین فرمود حق این سخن آسان نمای و مشکلست در گذر از خویش و واصل شو به دوست کانکه واصل شد مرادش حاصلست
ظلم ظالم ذخیره ایست نکو که در آخر نصیب مظلومست ظالم خیره عاقبت چو بخیل خویشتن زان ذخیره محرومست
درین کتاب پریشان نبینی از تربیتت عجب مدار که چون حال من پریشانست هزار شکر که با یک جهان پریشانی چو تار طره دلدار عنبرافشانست
خازن میر معظم راوی اشعار من آنکه می گوید بلا مفتون بالای منست راوی شعر منست اما چو نیکو بنگری راوی اشعار نبود دزد کالای منست طبع موزون مرا دزدید و چون پرسم سبب گویدم کاین قامت موزو...
رنج بیوقت و مرگ بی هنگام پیشکار وبا و طاعون است چون کسی بی محل به خشم آید زود بگریز ازو که مجنون است ساده رویی که میل باده کند غالبا خارشیش در کون است
منافق آنچنان داند ز تلبیس که افعال بدش با خلق نیکوست نمی داندکه چشم اهل معنی صفای مغز را می بیند از پوست
نفس اماره تو دشمن تست چون شود کشته دوست گردد دوست تن تو پوست هست و مغز تو جان مغزت ار آرزوست بفکن پوست
امید عیش مدار از جهان بوقلمون که هر دمش چو مخنث طبیعتان رنگیست ولی تو سخت ازین غافلی که از هر رنگ بسان مرد مخنث به دامنت ننگیست
ز عهد مهد تا پایان پیری ترا هر آنی ای فرزند حالیست منت سربسته گویم تا بدانی به حد خویش هر نقصی کمالیست
ای دل از جویی که جز احمد کسش میراب نیست چون شوی سیراب چون میراب خود سیراب نیست جو چه باشد بحر بی پایان که هر یک قطره اش صدهزاران لجه ژرفست کش پایاب نیست
سحرگه ترک فلک تنگ بست خفتان را ز خیل زنگی خال نمود میدان را دو چشم من به ره مهر آسمان که ز راه نمود ماه زمین چهره درخشان را بتم درآمد و چون یک چمن بنفشه تر فشانده از دو طرف زلف عنب...
ای زلف دانمت ز چه دایم مشوشی زآنرو مشوشی که معلق در آتشی آن راکه هست سودا دایم مشوش است آری تراست سودا زآنرو مشوشی بدخوی و سرکشان را برند سر ز تن زآنرو سرت برند که بدخوی و سرکشی سر...
جهان فرتوت باز جوانی از سر گرفت به سر ز یاقوت سرخ شقایق افسر گرفت چو تیره زاغی سحاب بر آسمان پر گرفت ز چرخ اختر ربود ز نجم زیور گرفت که تاکند جمله را به فرق نسرین نثار به بوستان سر...
زینگونه که امروز کند خواجه تغافل گویی خبرش نیست ز فردای قیامت امروز مگر توبه کند چاره و گرنه فردا نپذیرند ازو عذر ندامت
ای کعبه به ما از ما نزدیکتری اما در چشم شترداران دورست بیابانت ما زخم مغیلانت مرهم شمریم اما بس کس که نهد مرهم بر زخم مغیلانت
ذکر خیری که پیش ازین بودت از تو و رفتگان ملعونت به دو فتحه فزون و یک یا کم باد تا روز حشر در کونت
چو از نعمت حق شود بنده غافل خداوند بر وی بلایی فرستد تو گویی بلا نعمتی هست دیگر که غافل ز بیمش خدا را پرستد
آه مظلوم تیر دلدوزیست که ز شست قضا رهاگردد گر رسد بر نشان عجب نبود تیر از آن شست کی رها گردد