شمارهٔ ۵۳
خسروا ای آنکه قهرت روز رزم و گاه کین چرخ را با تیره خاک ره برابر می کند گر نبود آنکه بینی روز رزم اندر هوا روزگار از بیم تیغت خاک بر سر می کند حاجتت نبود به خنجر روز کین کز روی کین...

میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی فرزند محمدعلی گلشن از شعرای نامدار عهد قاجار است. وی در سال ۱۲۲۳ هجری قمری در شیراز متولد شد، تحصیلات مقدماتی را در همان شیراز گذراند. او در اوان جوانی عازم مشهد شد تا در آنجا به ادامهٔ تحصیل بپردازد. در سفر به تهران شعری در مدح فتحعلی شاه سرود و از وی لقب مجتهد الشعرا گرفت. قاآنی در ادبیات عرب و فارسی مهارت کافی یافت و به حکمت نیز علاقهٔ سرشاری داشت. او با زبانهای فرانسه و انگلیسی نیز تا حد زیادی آشنایی داشت. همچنین در ریاضیات، کلام و منطق نیز استادی مسلم به شمار میرفت. دیوان اشعار وی بالغ بر بیست هزار بیت است. او کتابی به نام پریشان به سبک گلستان در نثر نگاشت. قاآنی در سال ۱۲۷۰ هجری قمری در تهران وفات یافت و درحرم حضرت عبدالعظیم مدفون شد.
خسروا ای آنکه قهرت روز رزم و گاه کین چرخ را با تیره خاک ره برابر می کند گر نبود آنکه بینی روز رزم اندر هوا روزگار از بیم تیغت خاک بر سر می کند حاجتت نبود به خنجر روز کین کز روی کین...
کنون که دامن مقصود اوفتاد به چنگ به کام غیر ز کف دادنش محال بود ز فرط شوق حضورش هنوز حیرانم که بر که می نگرم خواب یا خیال بود
چه غم از بینوایی آن کس را که کرم باشد و درم نبود کرم بی درم از آن بهتر که درم باشد و کرم نبود
معرفت شایسته باشد ورنه در صد عمر نوح کی به طاعت جاهلی نوح پیمبر می شود نام یزدان را مکرر چون نماید عارفی در تنش هر ذکر نای روح دیگر می شود ور کند نامش مکرر جاهلی از روی جهل زو همی ...
ای داور آفاق که از فرط سخاوت بر خوان نوالت دو جهان ماحضر آید چون خانه زنبور مر آن کاخ مسدس با وسعت کاخ کرمت مختصر آید تنها نه ترا مژده فتح آمده امروز هر روز ز نو مژده فتح دگر آید ا...
طلعت مقصود چون ز پرده درآید خلق جهان را تمام پرده در آید دوست مگو جلوه گر شود به قیامت هست قیامت چو دوست جلوه گر آید دیده ما تاب آفتاب ندارد گر فکند پرده یا ز پرده برآید
ازین حلاوت گفتار بس عجب نبود که خاک در طرب و آسمان به رقص آید هرآن کمال که داغ قبول تست بر آن چو ذات عقل مبر از عیب و نقص آید
چون به عشق مجاز نیست نیاز به دوگیتی هواپرستان را ظلم باشد که سر فرود آید به دوگیتی خداپرستان را
زاهدا چندی بیا با ما به خلوت یار باش صحبت احرار بشنو محرم اسرار باش تا به کی زاری کنی تا صید بازاری کنی ترک زاری کن وزین بازاریان بیزار باش نه حدیث عاقلان بشنو نه پند ناقلان گفتگو ...
الا که مژده می برد به یار غمگسار من که باغ چون نگار شد چه خسبی ای نگار من توان من روان من شکیب من قرار من سرور من نشاط من بهشت من بهار من غزال من مرال من گوزن من شکار من حیات من مم...
آوخ آوخ که مرگ نگذارد که کس اندر جهان زید جاوید نه ز بهمن گذشت نز دارا نه فریدون گذاشت نه جمشید چون وزد باد او به گلشن بود نخل تن بی ثمر شود چون بید سپس رفتگان بسی دیدیم جنبش تیر و...
به هر کس نعمتی گر زان فرستی که یکره شکر احسان تو گوید پس احول به که او هر نعمتی را دو بیند شکر احسانت دو گوید
چو دشنامی شنیدی لب فروبند که سالم مانی از دشنام دیگر چه خوش گفت آن حکیم نکته پرداز که بر جان آفرین بادش ز داور خری را گر به زیر دم خلد خار شود محکمتر از برجستن خر
گدای راه نشین گر کند تصور شاهی اثاث پادشهانش شود چگونه میسر نه هرکه را که درافتد به دل خیال خلافت برند باجش بر در نهند تاجش بر سر در آن محال که وهم و گمان مجال ندارد چگونه مور برد ...
مفتی شهر ما که آگه نیست از حلال و حرام پیغمبر مال محتاج را نموده هبا خون مظلوم را گرفته هدر چه شود یارب ار شود وقتی از حلال و حرام مستحضر
ای دل ار نور جان طمع داری یک زمان لب ببند از گفتار خواهی ار صحن خانه نورانی پیش خورشید برمکش دیوار نه ترا گفتم آفتاب منیر کم شود فیض نورش از آثار کم نگردد توکم کنیش به عمد چون که ب...
جور اگر کم بود اگر فزون زان زیانها رسد در آخر کار ای بسا دودمان که خواهد سوخت آتش ار اندکست اگر بسیار
عاقلان مست حجت خویشند عارفان مست جلوه دیدار دیده حق شناس اگر دارید لب ببندید یا اولوالابصار
لاف طاعت چند در پیری زنی ای نکرده در جوانی هیچ کار آنچه را در روز روشن کس نجست چون توانی جست در شبهای تار
محققست که دنیا مثال مرداریست حرام صرف بر آن کس که هست برخوردار ولی به حکم ضرورت به سالکان طریق حلال گشته به هنگام نیستی مردار
حکایتیست مرا از که از کسی که بود او چه کار داری برگو بکن سوال بفرما ز اسم گویمش آری ز رسم نیز بدیده که باشد او علی عسکر کنون ز شغلش بسرا حجابم آ ید غربیله خوب نیست بیان کن برد لحاف...
اکنون که گل افروخته آتش به گلستان افروخت نباید دگر آتش به شبستان رو رخت خزان در گرو دخت رزان نه بستان می و پس با صنمی رو سوی بسنان در فکرم تا لعبت بکری به کف آرم بازی کنمش هرشب با ...
مگر به خنده درآیی وگرنه هیبت تو زبان عارف و عامی ببندد از گفتار من از کلام تو گویم سخن چنان که قمر ز آفتاب فلک عاریت کند انوار
اگر خاموش بینی عارفی را مزن طعنش که هست آسوده از ذکر چنان از پای تا سر غرق یارست که هم ذکرش فراموشست و هم فکر