شمارهٔ ۷۲
آدمی راکاو نباشد تجربت بر چنان آدم شرف دارد ستور می خورد مسکین نمک بر جای قند طعم شیرین را نمی داند ز شور مختصر گویم به هر کاری که هست کور بینا بهتر از بینای کور

میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی فرزند محمدعلی گلشن از شعرای نامدار عهد قاجار است. وی در سال ۱۲۲۳ هجری قمری در شیراز متولد شد، تحصیلات مقدماتی را در همان شیراز گذراند. او در اوان جوانی عازم مشهد شد تا در آنجا به ادامهٔ تحصیل بپردازد. در سفر به تهران شعری در مدح فتحعلی شاه سرود و از وی لقب مجتهد الشعرا گرفت. قاآنی در ادبیات عرب و فارسی مهارت کافی یافت و به حکمت نیز علاقهٔ سرشاری داشت. او با زبانهای فرانسه و انگلیسی نیز تا حد زیادی آشنایی داشت. همچنین در ریاضیات، کلام و منطق نیز استادی مسلم به شمار میرفت. دیوان اشعار وی بالغ بر بیست هزار بیت است. او کتابی به نام پریشان به سبک گلستان در نثر نگاشت. قاآنی در سال ۱۲۷۰ هجری قمری در تهران وفات یافت و درحرم حضرت عبدالعظیم مدفون شد.
آدمی راکاو نباشد تجربت بر چنان آدم شرف دارد ستور می خورد مسکین نمک بر جای قند طعم شیرین را نمی داند ز شور مختصر گویم به هر کاری که هست کور بینا بهتر از بینای کور
نفس اماره تو دشمن توست دشمن خویش را مخواه دلیر خصم چون شد گرسنه گیرد خشم لاجرم حمله آورد چون شیر دشمن خویش را گرسنه مدار هم مده آنقدر که گردد سیر
گفت رندی با یکی در نیمروز از در اندرز رمزی از رموز که اگر در دور ناهموار چرخ عیش یا غم بایدت بیدرد و سوز دل منه در هیچ کار اندر جهان کاین تعلق هست رنجی فتنه توز هرچه پیشت آید از دش...
ای داور زمین و زمان کز شکوه و فر اندر جهان ندیده نظیرت نظر هنوز الا بر آستان جلال تو آسمان پیش کسی نبسته به خدمت کمر هنوز در مدح اهل فارس سرودم قصیده ای کز رشک اوست شخص خرد خون جگر...
عارفان را شرم امروزست مانع از گناه کز خدا غایب نمی بینند خود را یک نفس زاهدان را هست حال باده پیمایی جبان کاو ننوشد شب شراب از بیم فردای عسس
هرگناهی که خودکند جبری همه را از خدای داند و بس ور ازو خیری اتفاق افتد برگشاید به شکر نفس نفس
هزاران مکر و فن باشد زنان را که نتواند یکی را چاره ابلیس شود کاری چو بر ابلیس مشکل بر او آسان کنند ایشان به تلبیس
ابومسیلمه گر دعوی نبوت کرد جز این چه سود که خوانند خلق کذابش گرفتم آنکه به شب کرمکی همی تابد چه حد آنکه برابر کنی به مهتابش
حل معمای حکمتش نتواند آنکه کند حل صدهزار معما فهم شناساییش چگونه کند کس مشت نشاید زدن به صخره صما
سحر دیر مغان را در گشودند دری از خلد برکشورگشودند دری زانده به روی خلق بستند ز شادی صد در دیگرگشودند از آن یک فتح باب ابواب رحمت بروی مسلم وکافرگشودند بروز نشوه می لشکر عیش دو صدکش...
مگر خدای منزه نبود ای فرزند که این زمان تو منزه کنی به تسبیحش کنایتیست سخنهای اهل شرع تمام که هست شیوه ارباب فقر تصریحش
شهی که پرده امکان اگر براندازد شناخت می نتواند جز ز دادارش فرشته و فلک و عرن و فرش و لوح و قلم بر او سلام فرستند و آل اطهارش
هرکرا حسن اعتقادی هست عذر منکر نمی کند خاموش این مسلم بودکه خسرو را عیب شیرین نمی رود درگوش
هر وقت که خر برآورد بانگ وز نعره او بدردت گوش فارغ بنشین که گردد آخر مسکین خرک از نهیق خاموش
وقتی ار رحم آورد جلاد بر بیچاره ای بر دو کس رحم آورد پرورد گار از لطف خاص هم بر آن رحم آورد کز کشتنش بخشد امان هم بر این رحم آورد کز دوزخش سازد خلاص
ای وزیری که صدر قدر ترا هست نه خرگه بسیط بساط تو مطاعی و کاینات مطیع تو محیطی و روزگار محاط قهر تو موجب ملال و محن مهر تو مایه سرور و نشاط بر عالی بساط میمونت آسمان تنگ تر ز سم خیا...
ای برادر گرت خطایی رفت متمسک مشو به عذر دروغ کان دروغت بود خطای دگر که برد بار دیگر از تو فروغ
من همان رند و مست و بیباکم که ندارم ز هر دو عالم باک راستی را دو عالم ار اینست باد بر فرق هر دو عالم خاک
آنکه را شمع هدی نیست به دست چون شود هادی ارباب سلوک مفتی ما که خورد مال یتیم حیف باشدکه دهد پند ملوک
مسلمست که گنجشک نیست چون شهباز ولی علاج ندارد ز پر زدن گنجشگ تفاوتی که بود مشک و پشک را با هم معینست ولیکن گزیر نیست ز پشگ زرشگ اگرچه نباشد چو دانه یاقوت ولی هم از پی بیمار نافعست ...
در سخن گفتن چو ماه و آفتاب رهنمای خلق هر صبح و مسا مدح او در گوش نادان ناگوار چون شمیم گل به مغز خنفسا
خلق موتی را همین تنها نه احیا ساختند هر گیاهی را ز شادی خضر گویا ساختند در هوای مهرگان هنگامه را کردند گرم نوشدارویی برای دفع سرما ساختند تا شود صادر به هر ملکی مسرت قدسیان ز آفتاب...
ای ستمگر ستم مکن چندان که به مظلوم کار گردد تنگ زان حذرکن که آورد روزی دامن عدل کردگار به چنگ
ز فیض رحمت حق دمبدم فزون گردد جمال هستی ما را فروغ رونق و رنگ چو در برابر خورشید نور آیینه که لمحه لمحه به صیقل ازو زدایی زنگ