شمارهٔ ۹۲
مردی که حریص آمد هرگز نشود قانع از لقمه گوناگون وز جامه رنگارنگ گویا نشنیدستی کان خواجه به زن فرمود کای زن چکنی زینت برخیز و بنه نیرنگ خلقی که کریه آمد از جامه نیابد زیب فرجی که فر...

میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی فرزند محمدعلی گلشن از شعرای نامدار عهد قاجار است. وی در سال ۱۲۲۳ هجری قمری در شیراز متولد شد، تحصیلات مقدماتی را در همان شیراز گذراند. او در اوان جوانی عازم مشهد شد تا در آنجا به ادامهٔ تحصیل بپردازد. در سفر به تهران شعری در مدح فتحعلی شاه سرود و از وی لقب مجتهد الشعرا گرفت. قاآنی در ادبیات عرب و فارسی مهارت کافی یافت و به حکمت نیز علاقهٔ سرشاری داشت. او با زبانهای فرانسه و انگلیسی نیز تا حد زیادی آشنایی داشت. همچنین در ریاضیات، کلام و منطق نیز استادی مسلم به شمار میرفت. دیوان اشعار وی بالغ بر بیست هزار بیت است. او کتابی به نام پریشان به سبک گلستان در نثر نگاشت. قاآنی در سال ۱۲۷۰ هجری قمری در تهران وفات یافت و درحرم حضرت عبدالعظیم مدفون شد.
مردی که حریص آمد هرگز نشود قانع از لقمه گوناگون وز جامه رنگارنگ گویا نشنیدستی کان خواجه به زن فرمود کای زن چکنی زینت برخیز و بنه نیرنگ خلقی که کریه آمد از جامه نیابد زیب فرجی که فر...
چون زبانت نیست با دل آشنا لاف ایمان محض کفرست و دغل زشت باشد پارسایی خودپرست سبحه اش در دست و مینا در بغل
چنان بیغوله دشتی آدمی کش که نگذشتی در آن اندیشه از هول تعالی الله بدانسان وحشت انگیز که شیطان اندرو می گفت لاحول
جهان ز حوصله آرزو فراخ ترست ولیک بر تو بود تنگ تر ز چشم بخیل تراکه خوشه خرما به دست می نرسد به غیر خار چه قسمت بری همی ز بخیل
شنیدستم که بوتیمار مرغیست که هست از عشق آبش در درون غم نشیند در کنار آب و گوید که گر نوشم شود آب اندکی کم بخل بدکنش را در زمانه توگویی این صفت باشد مسلم ز فرط حرص مال خویشتن را همی...
ای داور زمانه که از وصف رای تو خاطر شدست مطلع خورشید انورم از وصف خلق و رای تو تا گفته ام حدیث مجلس منور آمد و مشکو معطرم عرضیست مر مرا که زداید ز دل ملال لیکن به شرط آنکه دهدگوش د...
هرچه بر من زمانه گیرد تنگ من ترا تنگتر به بر گیرم گر به سر آیدم زمان بقا از لقایت بقا ز سر گیرم
توان گریخت به جایی ز دشمنان لیکن چو خود عدوی خودستم چگونه بگریزم ز خویش لاجرمم چون گریز ممکن نیست جز این چه چاره که با خود همیشه بستیزم
صدشکر گو یم هر زمان هم چنگ را هم جام را کاین هر دو بردند از میان هم ننگ را هم نام را دلتنگم از فرزانگی دارم سر دیوانگی کز خود دهم بیگانگی هم خاص را هم عام را خواهم جنونی صف شکن آشو...
دل دیوانه که خود را به سر زلف تو بستست کس بر او دست نیابد که سر زلف تو بستست چکند طالب چشمت که ز جان دست نشوید بوی خون آید از آن مست که شمشیر به دست است به امیدی که شبی سرزده مهمان...
قوت من باده قوتم یارست وآدمی را همین دو درکارست عیش آدم بود به قوت و قوت قوت و قوت نیست مردارست هر ولایت که خوبرویی هست هرکه جز اوست نقش دیوارست ای که گفتی مبین به صورت خوب صورت خو...
دل هرجایی من آفت جانست و تنست آتش عمر خود و برق تن و جان منست از سر زلف بتانش نتوان کردن فرق در تن تیره اش از بس که شکنج و شکنست حاصل وقتم از آن نیست به جز رنج و بلا نه دلست این به...
چه غم ز بی کلهی کآ سمان کلاه من است زمین بساط و در و دشت بارگاه من است گدای عشقم و سلطان وقت خویشتنم نیاز و مسکنت و عجز و غم سپاه من است به راه عشق نتابم سر از ارادت دوست که عشق مم...
اگر از خوردن می لعل لبت رنگینست بی سبب چیست که می تلخ و لبت شیرینست حور در سایه طوبی اگرش جاست چرا طوبی قد تو در سایه حورالعینست چهره من نه سپهرست چرا همچو سپهر هرشب از اشک روان جل...
آن نه رویست که یک باغ گل و نسرینست وان نه خالست که یک چرخ مه و پروینست شادیی راکه غمی هست ز پی شادی نیست شادمان حالی ازینم که دلم غمگینست مگس آنجا که لب تست گریزد ز شکر تلخش آید شک...
زنده جاوید کیست کشته شمشیر دوست دل که مرا در برست به که به زنجیر دوست دیده عزیزم ولی یار چو گیرد کمان دیده سپر بایدم کرد بر تیر دوست پای به میدان عشق گر بنهی بنگری مردم آزاده را رش...
به چشم من همه آفاق پر کاهی نیست سرم خوشست بحمدالله ار کلاهی نیست فضای ملک خداوند جایگاه منست مرا از آن چه که در شهر جایگاهی نیست به غیر رزق مقدر که می خورم شب و روز مرا ز ملک جهان ...
یارکی مراست رند و بذله گو شوخ و دلربا خوب و خوش سرشت طره اش عبیر پیکرش حریر عارضش بهار طلعتش بهشت نقشبند روح گویی از نخست صورت لبش تا کشد درست لعل پاره را ز آب خضر شست پس نمود حل ب...
دوش رندی خلوتی خوش خالی از اغیار داشت حورش از فردوس و غلمانش ز جنت عار داشت شاهدش خوش تر ز غلمان زان که غلمان در بهشت ذکر استغفار و آن الحان موسیقار داشت حورالقدوس والقدوس و آن زیب...
زین پس به کار ناید رطل و سبو مرا ساقی به خم می بنشان تا گلو مرا لخت جگر کباب کنم خون دل شراب کاین بد غرض ز امر کلوا و اشربوا مرا من هر چه باده نوش کنم نور جان شود نهی است بهر تجربه...
سخن از بوسه آن لعل لب نوش افتاد به میان بار دگر خون سیاوش افتاد گشت یک سان شب و روزم که ترا از رخ و زلف صبح با شام سیه باز هم آغوش افتاد آنچنان در رخ نیکوی تو حیران ماندم که مرا کع...
دل شکسته من آهش ار اثر دارد دعاکنم که خدایش شکسته تر دارد ز سیم اشک و زر چهره ام توان دانست که شهر عشق گدایان معتبر دارد مراست خانه بیابان و دل ز خون دریا تو عشق بین که مرا میر بحر...
مرا شوخیست شیرین لب که رنگ نیشکر دارد جمال مهر و حس حور و خوبی قمر دارد محلق مشک تبت را به برگ یاسمن سازد معلق ماه نخشب را به سرو کاشمر دارد به رنگ نیشکر ماند رخش لیکن عجب دارم که ...
غم عشق تو آ زادم ز غم های جهان دارد بدان غم کرده ای شادم خدایت شادمان دارد شبی گفتم ز شرینی دهانت طعم جان دارد بگفت ار بوسیش بینی حلاوت بیش از آن دارد مرا دارد بلای عشقت از رنج جها...