شمارهٔ ۲۱۷
ای پرتو جمال الهیچه گویمت ای فیض فضل نامتناهیچه گویمت خواهم زلطف وجود توشکری کنم ادا آن هم زلطف تستالهیچه گویمت گر کاینات خصم شونداز کسی چه باک ای جان ودلتوپشت وپناهی چه گویمت وصف ...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
ای پرتو جمال الهیچه گویمت ای فیض فضل نامتناهیچه گویمت خواهم زلطف وجود توشکری کنم ادا آن هم زلطف تستالهیچه گویمت گر کاینات خصم شونداز کسی چه باک ای جان ودلتوپشت وپناهی چه گویمت وصف ...
ای دل چو پیش آمد غمی آن را فرج دان نه حرج برخوان به پیش صابران کالصبر مفتاح الفرج گر عاشقی آواره شو گر صادقی بیچاره شو گر صابری غمخواره شو کالصبر مفتاح الفرج در راه باش و راه رو در...
من و معشوق و جام ناب صباح بگشا بر من این درای فتاح در در بسته از کرم بگشا در در بسته را تویی مفتاح ما و کشتی و راه دریا بار خطری نیست لاح فی الملاح خطری نیست ازچه می ترسید لیس فی ا...
هرچه آن می رود از حد سمک تا بسما فاعلش را نتوان گفت که چونست و چرا نوبت هجر مطول شد و ز اندازه گذشت گر درین حال بماند دل من واویلا من ازین آتش سوزنده که در سر دارم همچو شمعم همگی م...
صدر ولایت که نقد شیخ صفی داشت قرب نود سال بود رهبر این راه جانش بوقت رحیل عطسه زد و گفت یا ملک الموت قد وصلت الی الله حالت او راملک چو دید عجب ماند گفت که یا شیخ الف یرحمک الله قاس...
ما را ز عنایتش جمیلست جمال عالم همه تشنه اند و ما آب زلال ما اهل کمالیم وز ما هر نفسی صدگونه تحیتست بر اهل کمال
عشق تو مرا از هر دو جهان ساخت مجرد ای عشق گرانمایه و ای دولت سرمد مردم ز غم عشق و نی یافتم آخر از دولت دیدار تو صد جان مجدد من رند خرابات مغانمچه توان کرد اینست مرا مذهب اگر نیکماگ...
ای دل و جان گرامی به تمنای تو شاد هرگز این جان من از درد تو محروم مباد عقل و دین بردی و دل بردی و جان می طلبی شرط تجرید همینستزهی حسن رشاد حالیا نقد بدیدار تو وجدی داریم بعد ازین ت...
بسودای تو خوش حالیم و دلشاد بدردت آرزومندیم و معتاد چو عالم رابقایی نیست خوش باش بیا می خور که بربادست بنیاد مدامم وقت خوش دارد بجامی که ساقی را مدامش وقت خوش باد ندارد لذتی از زند...
بسیار سعی کردم و بسیار اجتهاد عشقست هر چه هستدگر هرچه هست باد یک ذره بوی عشق بهر جا که باد برد مؤمن ز دین برآمد و صوفی زاعتقاد چندین هزار نور نبوت که آمدند کمتر در آمدند ز خلقان در...
جام در پای صراحی سر نهاد گریه ای میکرد از بهر رشاد وین صراحی داد زد بهر شراب باطن خم داد این می خواره داد بادهاخوردندوخوش مستان شدند هر دو از می شاد و می از هر دو شاد یاد وصلت نکهت...
دریغ باشد ازین چار سوی کون و فساد برون رویم نبرده متاع خود بمراد تو شاهد دو جهانی اگر شوی واقف ز حسن خویش نگر هم بحسن استعداد وقوف نیست کسی را ز نقد هر دو جهان مگر که عرضه کند نقد ...
سفر گزیدم ازین آستان کون و فساد بر آسمان معالی سفر مبارک باد مبارکی چه بودآنکه یار پیش آید بشیوهای ملاحت برای حسن رشاد رشاد چیست حذر کردن از موانع اصل وصال چیسترسیدن بر آستان مراد ...
ما همه شیداییان بودیم و مستان وداد زاد فی الطنبور نغما حسن او چون جلوه داد گفت دلبر عاشقا برگو چه خواهی من یزید گفتم ای جان و جهان آخر چه گویم من یراد باد بوی زلف مشکین تو می آرد ب...
هزار شکر که سلطان عشق جان را داد هزار مجد و معالی هزار حسن و رشاد به پیش وصل تو از هجر دادها کردم هزار شکر که سلطان وصل دادم داد هوای وصل تو جانبخش و دلنواز آمد که باشد آنکه نباشد ...
بنده پیر مغانیم که جاویدان باد جاودان باد و سرش سبز و لبش خندان باد غرض از پیرمغان مرشد را هستای دل تا ابد دیر مغان سجده گه مستان باد ساقیاباده بیاورکه شراب تو مدام همچو الطاف توبی...
ساقی ز کرم پر کن این جام مصفا را آن روح مقدس را آن جان معلا را روزی که دهی جامی از بهر سرانجامی یک جرعه تصدق کن آن واعظ رعنا را خواهی که برقص آید ذرات جهان از تو در رقص برافشانی آن...
میر زمانه خسرو گیلان و تاج شاه دلها نگاه دار که اینست شاهراه دانی گناه چیستفراموشی خدا حق را نگاه دار که وارستی از گناه
ای جان جهان جان جهان دلبر گیل می دل همه روج داروتی دیمی میل سیلاب سرشک قاسم از ابر غمت اندی بشو که برد گیلان را سیل
حدم آن کس زند که بادم داد باده جام دل گشادم داد بهر دفع خمار و رنجوری جام در مبداء و معادم داد گفتمش تایبم ننوشم می حیله کردم ولیک بادم داد مستی و عاشقی و مستوری جودت عشق در نهادم ...
ساقیم باده داد و بادم داد باده این بار مستزادم داد چون من از باده سرگردان گشتم حرجی کرد و در مزادم داد عاقبت هم خودم بخرد بخرید نامرادی بدممرادم داد آتشی در میان جانم زد شور در عرص...
نگین سلیمان بدیوان که داد سریر سلاطین بدربان که داد صفات کمال خداوند را بدست مرنج و مرنجان که داد گرت رنگ وبویی از آن یار هست بگورنگ لعل بدخشان که داد همی ترسم این جام را بشکند که ...
ساقی مرا ز باده ناب مغانه داد دردی درد داد ولی در میانه داد زاهد صباح کژمژ و خرم همی رود ساقی مگر که رطل گران شبانه داد در کوی عشق یارکه آن جای جای نیست مرغ دل مرا بکرم آشیانه داد ...
تو آن دری که در عمان نگنجد تو آن گنجی که در ویران نگنجد بیاساقی مرا جامی کرم کن از آن جامی که در امکان نگنجد خدا این عاشقان را همتی داد که در کیخسرو و خاقان نگنجد چو روباهست عقل حی...