شمارهٔ ۷۱
ز درد عشق اگر جان غریق بحر بلاست هزار شکر که دل در مقام صبر و رضاست حریف بزم قلندر کسی تواند بود که در طریق محبت ز جان و دل برخاست میان مجلس مستان ز پا وسر بگذر که آن مقام خراباتیا...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
ز درد عشق اگر جان غریق بحر بلاست هزار شکر که دل در مقام صبر و رضاست حریف بزم قلندر کسی تواند بود که در طریق محبت ز جان و دل برخاست میان مجلس مستان ز پا وسر بگذر که آن مقام خراباتیا...
عشق و مستوری و مستی چو نمی آید راست این جمالیست که از جمله جهان جان تر است عشق و مستوری و عفت که شنیدست وکه دید این کمالیست که از ذرات تو در نشو و نماست بی تو آرام ندارم چه بود درم...
معراج عاشقی که فنا در پی فناست در طور عشق شیوه مستان کبریاست با عقل کم نشینکه مقام تحیرست همراه عشق شو که صفا در پی صفاست عشقست هرچه هست و بگفتیم و گفته اند عشقست بوصل دوست رساند ب...
مهربان یار وفاپیشه کجا رفت و کجاست که جمالش همگی نور دل و دیده ماست من بدان یار گرامی برسیدم دیدم که همه نور تجلی ز جبینش پیداست یار خوش خوی چو بنشست قیامت بنشست باز آن یار چو برخا...
و هو معکم گفت از این معنی چه خواست یعنی جان ها در بقای حق فناست این معیت چیست باری فی المثل جان جان ها صوت و این معنی صداست منتهی هرگز نگردد سر عشق سر عاشق منتها در منتهاست بی حلول...
یک سخن از قول اخوان الصفاست سر بکوب آنرا که سرش نیست راست یک حدیث از قصه اسرار تو عاشقی نشنید کز جان برنخاست هرگز از عشق تو نشکیبد دلم جان ما مس است و عشقست کیمیاست گر تو گویی جان ...
در همه روی زمین یک دل هشیار کجاست تا بگویم بیقین منزل آن یار کجاست همه مستند و خرابند ز غفلت هیهات دل و جانی که بود حاضر و هشیار کجاست دل عشاق سراسیمه و فریاد کنان یار کو خرمن ما س...
جان گنه کار است و مجرم رحمت جانان کجاست قصه طغیان ز حد شد سوره غفران کجاست محو گرداند گناه عالمی را در دمی یا رب آن موج کرم و آن بحر بی پایان کجاست قصه فرعونیان از حد گذشتای پیر عق...
در خاکدان دهر دلی شادمان کجاست یک دل که ایمنست ز غم در جهان کجاست در گیر و دار فتنه دوران بسوختیم داری خبر بگوی که دارالامان کجاست در صومعه چو جرعه ای از درد درد نیست راهم نشان دهی...
تا پریشان نکند زلف ترا باد صبا متصور نشود حالت جمعیت ما موکشان برد مرا عشق ز مسجد بکنشت الله اللهچه تفاوت زکجا تا بکجا هرچه در وصف توگفتند زمه تا ماهی سخنی بود بنسبت ز سمک تا بسما ...
سید رهروان دین طیفور آنکه در عمر خویشتن بدفرد در شریعت رسید راهی یافت در حقیقت رسید ره گم کرد راه کم گشت و راهرو هم گم گم کند راه خویش اینجا مرد
یک لحظه دلم را سر هشیاری نیست با هشیاران مرا سر یاری نیست باریست مراکه پیل مستش نکشد وین بار بجز عنایت باری نیست
گفتم ای جان ز درم باز آیی گفت دلدار که می بازایی گفتمش عاشق مسکین توام گفت خا دانه وزم بین شایی گفتمش خیره مراجی خودی خنده زد گفت لجورستایی گفتمش رو بنما گفت بناز کین گدا را بین هو...
برادر عزیز را سعادت ابدی مساعد باد و برضا و لقانا رسیداز دنیا مرواد بالنبی وآله الامجاد روزی چندست که سلطان معشوق حقیقی از افق دل ربانی بر عاشقان کرشمهای عجب می کندگاهی بغمزه تشریف...
دلدار یار ماست غمش غمگسار ماست در غار وحدتیم و همو یار غار ماست ما شیر شرزه ایم درین عرصه وجود گرگی که اندرین گله بینی ماست در ما دگر بچشم حقارت نظر مکن ما انتظار دوست جهان انتظار ...
مقصود ما ز ملک جهان وصل یار ماست این کار اگر برآید پس کار کار ماست ما در میان نار محبت بسوختیم بعد از فنا مراد دل اندر کنار ماست هر بلبلی بگلشن ما راه کی برد آن مرغ زار ماست که از ...
از لطف دوست سکه دولت بنام ماست اقبال یافتیم و سعادت غلام ماست بحری که موج او ز سمک تا سما رسید آن بحر جرعه ای ز می لعل فام ماست این سبز خنگ چرخ بمیدان کن فکان هر چند تو سنیست بعون ...
شور جهان ز شکر آن دلستان ماست دل ارغنون و روی تو چون ارغوان ماست من در تو خود کجا رسم ای یار نازنین کان جا که آستان تو آن آسمان ماست بی نام و بی نشان نبود در بسیط دهر هر جا که هست ...
دیده ام تا بر رخ آن گل عذار افتاده است اشک سرخم بر رخ زرد آشکار افتاده است هر کسی را اختیاری هست در عالم مرا عشق او بر هر دو عالم اختیار افتاده است مست و حیران و خرابم از کمال حسن ...
بر ما بناز می گذری این چه عادتست در حال ما نمی نگری این چه عادتست در آتش فراق تو بیچاره مانده ایم بس فارغی ز چاره گری این چه عادتست بر روی دوستان در دولت ببسته ای باما ببین که در چ...
دستم بدست گیر که دل توبه کارتست جان را نگاه دار که جان یار غارتست بر جان و بر دلم نظری کن ز روی لطف جان را هزار منت و ذل شرمسار تست اندر مغازه تنم ای جان نازنین تو پادشاه روح و دلم...
گر دل برفت مسکن جانها بکوی تست گر عقل رفت جرعه ما در سبوی تست در جان ما ز بحر صفا شبنمی نماند ما خوشدلیم کآب سعادت بجوی تست تا دل جمال روی ترا دید لایزال در فکر خود نماند چو در فکر...
جاودان هرکه ترا دید بعالم شادست عاشق روی تو از هر دو جهان آزادست دل درین قاعده دهر نبندد عاشق زآنکه این قاعده سست آمد و بی بنیادست همه با عشق سخن گویم و از وی شنوم شادم از عشق که ا...
شفای جان مرا چیست کز من آزردست کنون که خون دلم ریخت جان و دل بر دست فغان من همه زآنست کآن حبیب قلوب هزار پرده درید و هنوز در پردست بگو بفاضل عالی جناب مفتی شهر چه سود لقلقهای زبان ...