شمارهٔ ۹
جگر پردرد و دل پرخون و جان سرمست و ناپروا شبم تاریک و مرکب لنگ و در سر مایه سودا دوای خود نمی دانم درین اندیشه حیرانم بیا ای ساقی باقی بیار آن باده حمرا چو شمعم پیش رویت من گرم سر ...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
جگر پردرد و دل پرخون و جان سرمست و ناپروا شبم تاریک و مرکب لنگ و در سر مایه سودا دوای خود نمی دانم درین اندیشه حیرانم بیا ای ساقی باقی بیار آن باده حمرا چو شمعم پیش رویت من گرم سر ...
نصب کردست مرا دوست برفع سخنی که برو نفع جهانی متوقف باشد کسر نفسست مرا عادت دیرینه وگر جر کنم در مدد کسر مضاعف باشد
هر دلکه ز سر کارآگاهی یافت در ملک جهان ز ماه تا ماهی یافت دریاباگر چنانچه در خواهی یافت کین نکته بروزگار در خواهی یافت
دل چه دیدست که دیوانه آن یار شدست جان چه نوشید که پیمانه اسرار شدست فتنه و شور قیامت ز روانها برخاست مگر از خلوت جان جانب بازار شدست این همه نعره و فریاد و فغان دانی چیست دوست خود ...
روی زمین لعل بدخشان شدست جرعه ما قلزم و عمان شدست ذره ما شد همگی آفتاب عقل درین واقعه حیران شدست کس نشنیدست و ندیدست این مورچه ای را که سلیمان شدست هرکه ازین جرعه چشد قطره ای بنده ...
ای خواجه درین کوی چه عیشست و چه بودست بخت تو بلندست و زیانها همه سودست ای خواجه تو مستی و ندانم که چه مستی مستی و ندانم که کلاهت که ربودست این چیست که خود را نشناسی بحقیقت غیرت بمی...
بازم نمکی بر جگر ریش رسیدست صد گونه بلا بر من درویش رسیدست من ناله ز بیگانه ندارم که دلم را هر غم که رسیدست هم از خویش رسیدست درد تو بهرکس نرسیدست ولیکن المنة لله که مرا بیش رسیدست...
آن را که قبله اش رخ خورشید انورست اعراض گر کند بهمه روی کافرست عاشق بیار واصل و عاقل بهانه جوی صوفی برغم واصل و چون حلقه بر درست واعظ مگو که عشق روانیست در طریق پنداشتی که ملک دو ع...
از هرچه هست ذکر جمال تو خوشترست حسن تو مظهر آمد و عشاق مظهرست هرجا که باد بوی تو آرد بعاشقان جانها فدای رایحه روح پرورست در آرزوی روی تو آریم زیر پا از فرط اشتیاق اگر بحر اگر برست ...
اگر در مغز اگر در پوست یارست بهرجایی که هست آن یار غارست ترا گر روی دل با روی حق نیست بهر رو از همه رو شرمسارست دلا گر عاشقی بگذار و بگذر که عاقل در میان گیر و دارست اگر تو نقش خوا...
هلاک عاشقان در انتظارست حیات صادقان با روی یارست کسی کو نزد جانان تحفه جان برد هنوز از روی جانان شرمسارست خرامان میرود آن شاه خوبان سرش مستست و چشمش در خمارست بکلی جان و دلها صید ک...
یحبهم و یحبونه چه اقرارست بزیر پرده مگر خویش را خریدارست دو عاشقند و دو معشوق در مکین و مکان ولی تصور اغیار محض پندارست هزار جان گرامی بیک کرشمه خرند میان عاشق و معشوق این چه بازار...
دلم از غصه هجران تو اندر شورست ذوق جان دارد و خوش در طلب مسرورست تو حبیبی و یقین با دل و جان نزدیکی آن رقیبست که از جمله دلها دورست عاشق تست اگر خسرو اگر شیرینست بنده تست اگر سنجر ...