شمارهٔ ۱۱
ای دلغم عشق ذو فنونت سازد وز هرچه گمان بری فزونت سازد در واقعه هجر زبونت سازد آخرغم آن نگار چونت سازد

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
ای دلغم عشق ذو فنونت سازد وز هرچه گمان بری فزونت سازد در واقعه هجر زبونت سازد آخرغم آن نگار چونت سازد
موسی صفتان را که درین طور مقامست از درد تو مستند گروهی ز دوا مست آن خال سیه جانب آن زلف دلاویز وصفش نتوان گفت چه دانه است و چه دامست هرجا که تو باشی سخن از شاهد و می گوی چون راه هد...
خرد مستست و دل مستست و جان مست بسودایت روان ناتوان مست ز حد بگذشت مستیهای ذرات فلک مست و زمین مست و زمان مست بیا در باغ و شور بلبلان بین سمن مست و چمن مست ارغوان مست شراب ناب رحمان...
دلم از عشق تو مست است و جان مست جهان مست و زمین مست آسمان مست همه عالم خرابات تو آمد جهان اندر جهان اندر جهان مست گلستان دیدم اندر عشق رویت گل اسفید و زرد و ارغوان مست طلب کردم بهر...
گر دردمند گردد دل دولتی عظیمست چون دردمند او شد دل بعد از آن سلیمست در راه عشق و وحدت حیرانی است و حیرت امید در نگنجد چه جای ترس و بیمست بعد از وفات دانی احوال جان چه باشد بی دوست ...
ملامت را بمان چه جای بیمست که روح القدس جانت را ندیمست اگرچه راه دشوارست آخر که امداد از مددهای کریمست تو عاشق باش و طور عاشقی ورز که عاشق بر صراط مستقیمست غنیمی کز روانت روضه سازد...
بنده را هست سؤالی و نه آن حد منست که چرا لعل لبت رشک عقیق یمنست حد من نیست ولی عشق سخن می گوید چون همه عشق شد اینجا همه جا جای منست هم بتو راه توان یافت بنیل مقصود بوی مشک از ختن و...
آن ماه دل افروز که محبوب جهانست با تست ولی در پس صد پرده نهانست خواهم صفتی گویم از آن زلف معنبر دل در خفقانست و زبان در ذوبانست در کوچه مایار گرامی گذری کرد جانها نگران جامه دران ن...
آن ماه شب افروز که در پرده نهانست در پرده نهانست ولی پرده درانست روشن نتوان گفت که سر چیست که آن یار با نام و نشان آمد و بی نام و نشانست مشکل همه اینست که در عالم تمییز آنرا که دو ...
امشب شب آدینه و فردا رمضانست تن در ذوبان آمد و جان در طیرانست بر بند ره لقمه و بگشا ره دیدار تن طالب نان آمد و جان طالب جانست آن خواجه عزیزست و لطیفست و شریفست آزاده و حی نیست که ص...
ای بی خبران مصلحت کار در آنست جامی بکف آرید که عالم گذرانست هر کو قدحی خورد ازین خم دل افروز سلطان زمینست و سلیمان زمانست در مجلس عشاق همه شور و قیامت در محفل زهاد همه امن و امانست...
خوش خاطرم که یار مرا گفت مرحبا همراه مرحباست صفا در پی صفا صافی شدست شیشه دل از صفای عشق ای لطف مرحبای ترا جان و دل فدا زاهد مگو محال که از عشق توبه کن من درد عشق را چه کنم چون برم...
گر نگویم دگر بخواهد گفت آنکه بروی ببست دربان در کافران فرنگ و روم و تتار همه از قاسمی مسلمان تر
دل بسته طره های مشکین تو شد جان خسته لعل گوهرآگین تو شد جان دو جهان بنده مسکین تو شد صد فاتحه خوان طفیل آمین تو شد
ای ساقی جان بخش که در جام تو جانست پر کن قدح باده که دل در خفقانست آن سرو روان رفت بهر جای که دل داشت جان و دل ما در پی آن سرو روانست آن شاه دل افروز که سرمایه حسنست هرجا که روان ش...
بگوش سرو چه گفتی که پای کوبانست بگوش عقل چه گفتی که مست و حیرانست مرا مگوی که آهسته باش و دم درکش فغان من همه زان چشم مست فتانست بیا بکوی خرابات عشق تا بینی ز شام تا بسحر نعرهای مس...
درد تو که سرمایه ملک دو جهانست المنة لله که مرا بر دل و جانست شهری همه بر آتش عشق تو کبابند من نیز برآنم که همه شهر برآنست در حلقه گیسوی تو کان مایه سوداست هرجان که جوی قیمت خود دی...
در دیده صاحب نظران کشف عیانست کان ماه دل افروز پس پرده نهانست گر زانکه بغفلت روی این ره نکنی سود هر سود که بی دوست کنی عین زیانست هرجا نگرم روی تو بینم بهمه حال گر خانه کعبه است و ...
در نهان خانه وحدت قمری پنهان است که همو جان جهانست و همو جانانست هیچ جا نیست وزو هیچ محل خالی نیست عقل حیرت زده در شیوه او حیرانست پیش ما قاعده اینست مسلم دارید هر گدایی که ز کوی ت...
دلم از زلف تو آشفته و سرگردانست جان بدیدار تو شادست ولی حیرانست عشق دریای محیطست بتحقیق بدان جدول اوست اگر قلزم اگر عمانست با من از دوزخ و فردوس مگویید سخن هرکجا اوست مرا جنت جاوید...
صبا چه گفت بگوش چمن که خندانست میان صحن گلستان خروش مستانست چه حالتست سمن را که سرگران شده است چه بود سرو سهی را که پای کوبانست چه حالتست که نرگس پیاله می دارد چه حکمتست که غنچه بش...
فروغ نور رخت آفتاب تابانست ولی چه سود که از چشم خلق پنهانست دقیقه ایست درین عشق مست عالم سوز در آن دقیقه نظر کن که جای امعانست اگرچه آتش نمرود آتشیست عظیم بپیش چشم خلیل خدا گلستانس...
مرا پیوند او پیوند جانست دریغست آن جمال از ما نهانست نگوییم جان ما تنها چه باشد نه تنها جان که او خود جان جانانست ز امید وصال یار مستان همه ره کاروان در کاروانست بیا گر عاشقی تا با...
مرا چون عاشقی دارالامانست دلم با دوست سر بر آستانت ز سبحان الذی اسری بمقصود همه ره کاروان در کاروانست همه گم کرده اند این راه اما چو وابینی همه با همگنانست چو می داند بجانش دوست دا...