شمارهٔ ۱۴۸
سر بلندی بین که دایم در سرم سودای اوست قیمت هرکس بقدر همت والای اوست بنده آن چشم مخمورم که از مستی و ناز در میان شهر در هر گوشه ای غوغای اوست لن ترانی می رسد از غیب موسی را خطاب ای...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
سر بلندی بین که دایم در سرم سودای اوست قیمت هرکس بقدر همت والای اوست بنده آن چشم مخمورم که از مستی و ناز در میان شهر در هر گوشه ای غوغای اوست لن ترانی می رسد از غیب موسی را خطاب ای...
ای دل و دلدار من راه بوصل از چه روست ای بت عیار من راه بوصل از چه روست هر دو جهان نام تو قصه و پیغام تو جرعه خور جام تو راه بوصل از چه روست ای بت دلدار من کعبه و زنار من واقف اسرار...
طلوع پرتو حسنست در جهان اما خلاف مذهب و دین چیست معنی اسما بجان تو که هزاران هزار فرسنگست ز شهر عالم صورت بملک اوادنا جهان پرست ازین آفتاب عالمتاب کجاست طلعت خورشید و چشم نابینا ز ...
خداوند داننده دستگیر رؤف و رحیم و قدیم و قدیر ز انوار قدسش دل قاسمی مقدس جنابست و عرفان سریر بفضل خدا فارغ از مال و سال که بی مال میرست و بی سال پیر مشایخ برفتند از ایشان نماند سوا...
آنها که ز سودای تو سرگردانند آشفته و شوریده و بی سامانند در طلعت زیبای تو حیرانانند حیرانانند و تا بحی میرانند
آن یار جفا پیشه که پشتست و پناهست هم پشت و پناه آمد و هم عزت و جاهست جانها همه مستند بدان شیوه که هستند زان شاه دل افروز که سلطان سپاهست زان خواجه چه حاصل که ز خود در نگذشتست گر مف...
برون ز راه خدا راهرو نه در راهست برین حدیث که گفتم خدای آگاهست مگو ز عشق فلان خوار و زار میگردد مرا ز عشق جمالست و عزت و جاهست پگه سلام فرستیم و صبح بر یاری که مونس دل درویش گاه و ...
در فهم همین نکته بسی عزت و جاهست این نکته که آن دلبر ما در همه جا هست هرجان که دمی واقف اسرار خدا شد او در کنف عاطفت ظل الهست در مملکت سر دل سینه عشاق گر قصه لا نیست ولی سر الاهست ...
زان یار جفا پیشه که پشتست و پناهست غافل مشو ای دوست که آن عین گناهست ای یار مشو غافل از آن خسرو جانها زان شاه دل افروز که سلطان سپاهست در مذهب ما جمله بیک نرخ روانست در حضرت آندوست...
مگو ز سختی این ره چو دوست همراهست مجوی حیله درین ره که یار آگاهست اگر تو جان و دلت را بیاد حق داری همیشه جان و دلت در پناه اللهست بگویمت سخنی خوش بگوش جان بشنو مگو ز لا و نسلم که م...
هرچند اگر سرخ و سفیدست و سیاهست فی الجمله همه جام شرابات الهست بر هیچ مکن تکیه و مگریز ز هر سو کان شاه دل افروز ترا پشت و پناهست زهد و ورع و خرقه و سجاده و تسبیح مقصود خدا آمد و ای...
همچو خورشید که او را نظری با ما هست یار ما را بحقیقت نظری با ما هست همه ذرات برقصند چه شورست آری پرتو روی حبیب از همه رو هرجا هست زهد و ناموس گرم نیستچه باشد که مدام در سویدای دلم ...
عاشق قرین مهر و وفا هرکجا که هست عارف قرین صدق و صفا هر کجا که هست غیر تو نیست هست حقیقی بهیچ حال باری یکی بما بنما هر کجا که هست ای عشق چاره ساز بنوعی که ممکنست دستار عقل را بربا ...
بکوی عاشقان بت خانه ای هست در آنجا دلبر جانانه ای هست نمی داند کسی او را ولیکن بهر مجلس ازو افسانه ای هست بپیش شمع رویش خور فرو رفت که شمعش را چنین پروانه ای هست مرا از زلف و خالش ...
زان یار سفر کرده کسی را خبری هست کان ماه مسافر بهمه کوی و دری هست مردانه قدم نه خطری نیست درین راه بر یار توکل کن اگر هم خطری هست آخر ز خطرهای طریقت چه شماری در نه قدم ارزانکه ترا ...
عقل از عقیله خیزد عشق از جنون و سودا یا رب چه چاره سازم این درد را مداوا عقلست در تفکر عشقست در تحیر این عقل در تدبر این عشق در علالا عقلست در تکلف عشقست در تالف عقلست در تمناعشقست...
اشتیاقم به ملاقات تو چندان که مپرس احتیاجم به مراعات تو چندان که مپرس دارم امید عنایات تو چندان که مپرس شادم از ذوق مناجات تو چندان که مپرس
چون باده بما دادعلی رغم حسود خوردیماگرصافاگر دردی بود این باده ز بهر ماستجز ما که خورد چون رسم شراب خانه بهر مابود
براه پیر مغان رو که راه سرمستیست خلاف پیر مغان ره مرو که سرپستیست مگو حکایت حس را و بگذر از محسوس کسیکه سخره حس مانده است معتزلیست دلا تو جام میی لیک جام بحر آشام که جام تو ز شراب ...
در جمله ذرات جهان لمعه حسنیست من با تو بگویم که ترا پرتو حس نیست رو دیده بدست آر که تا باز ببینی در جمله ذرات جهان نور تجلیست از فرط حجابست که آن مشرک نادان در سجده لات آمد و پنداش...
رخسار تو چون آینه صورت و معنیست در پرتو دیدار تو انوار تجلیست از خاک کف پای تو هر بو که شنیدیم لطفیست که در خاصیت باد صبا نیست از بوی تو شد جان و دلم زنده جاوید با نکهت طیب تو چه ج...
رخسار تو چون آینه صورت و معنیست در صبح جبینت همه انوار تجلیست هم جذبه او بود که دل مست لقا شد مجنون چه کند کین کشش از جانب لیلیست پیوسته ز سودای تو مستیم و خرابیم ما را بتو صد گونه...
طریق عشق سپردن طریق بوالعجبیست نشان عشق نجستن نشان بی طلبیست مگو که عشق حرامست در طریقت شرع که مست باده عشق اند اگر ولی و نبیست شراب ما همه از خم لامکان آمد چه جای کاسه چینی و شیشه...
چون روی تو ز مصحف تنزیه آیتیست هرجا که آیتیست در آنجا درایتیست از من قبول کن سخن خوش باعتقاد هرجا درایتیست هم آنجا هدایتیست آخر نگشت عشق و بپایان رسید عمر اول بدایتیست بآخر نهایتیس...