شمارهٔ ۱۸۴
عاشقان در جمع با یارند و این بس دور نیست پیش دوران طریقت این سخن مشهور نیست رمز مستان معانی را نداند عقل دون صیدبازان حقیقت در خور عصفور نیست عشق مستست و بتیغ تیز میگوید سخن پیش مس...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
عاشقان در جمع با یارند و این بس دور نیست پیش دوران طریقت این سخن مشهور نیست رمز مستان معانی را نداند عقل دون صیدبازان حقیقت در خور عصفور نیست عشق مستست و بتیغ تیز میگوید سخن پیش مس...
دل را ز جان گزیر وز جانان گزیر نیست غیر از هوای دوست نصیر و ظهیر نیست صوفی که لاف نور کرامات میزند تا مست نور یار نشد مستنیر نیست اسرار دوست را نشناسد بهیچ حال جانی که همچو آینه رو...
جان ما را دولت عشق رخت امروز نیست خوشتر از درد تو دولت در جهان پیروز نیست ساقیا جام لبالب ده بمستان فنا دولت امروز ما چون دولت هر روز نیست زاهدا از مرغ خود چندین حکایت ها مگوی مرغ ...
شکی نماند که جز دوست در جهان کس نیست معینست که پیدا و در نهان کس نیست هزار بار گواهی دهند ملک و ملک که غیر دوست درین عرض کن فکان کس نیست بغیر دلبر ما کآفتاب اعیانست دگر بهر دو جهان...
بی جام عشق عیش دل ما تمام نیست فوزالنجات ما بجهان غیر جام نیست نادیده ذوق لذت مستی و عاشقی بر عاشقان ملامت رسم کرام نیست جور حبیب و طعن رقیب و جفای خلق ما را بگو کزین همه محنت کدام...
پیر ما جامیست اما در خور این جام نیست باده صافی نوشد اما رند درد آشام نیست از شرابات خدا مستند ذرات دو کون لیک هر جان در جهان در خورد این انعام نیست پیش مستان طریقت این حکایت روشنس...
گر عشق نباشد نرسد قطره بدریا از عشق بد این وحدت شمعون و مسیحا با عشق درآمیز و ز اغیار بپرهیز چون فرد شوی عشق شود عین مسما هرکس که شود عاشق هرچیز همانست زانجا که بیاید برود باز بدان...
تجلی می کند شاهد پس از چندین عجب بر ما ولی از کثرت پرده کماهی دیدنش نتوان ورای پرده قاسم را به حق راهی ست پنهانی که می بیند به فضل حق ازل را با ابد یکسان
معشوقه به هر صفت که آید به ظهور از ظلمت محض یا خود از خالص نور عاشق به همان صفت موصوف گردد بر دین ملوک است رعیت مامور
از دولت دیدار تو دل را غم جان نیست جان را ز غم عشق تو پروای جهان نیست در کوی تو گم شد پی عشاق به یک بار آن جا که تویی از دو جهان نام و نشان نیست زهاد مگویید که ما از همه بهتر گر زا...
بجز وصلت حیات جاودان نیست چو مویت سنبلی در بوستان نیست میان خانقه بسیار جستم بجز ذکر تو درد صوفیان نیست نشان اینست کاندر راه عرفان خطا گفتن نشان راستان نیست چه مستیها که دارد زاهد ...
چو رویت تازه گل در بوستان نیست چو مویت سنبلی بر ارغوان نیست بدار آیینه بر رو تا به بینی که چون روی تو رویی در جهان نیست بزیبایی نظر کن تا به بینی که زیبایی تو در بحر و کان نیست چو ...
بپیش مردم نادیده این سخن شینیست که غیر دلبر ما در جهان دگر شی نیست خیال باطل از آنست در دماغ فقیه که در مزاج دلش بوی نشأیه می نیست هزار مجنون در حی عشق نعره زنان که هرکه کشته لیلی ...
خلق گویند که در عشق بلیاتی نیست قدمی نیست درین راه که آفاتی نیست بر سر کوی تو کان منزل سرمستانست نرود شب که دلم را هی و هیهاتی نیست روی تو کشف من و غمزه کرامات منست تا نگویی که مرا...
هرکه را نفی فراوان شد و اثباتی نیست گرچه بیناست ولی صاحب مرآتی نیست پای در راه بعزت نه و تحقیق بدان قدمی نیست درین راه که آفاتی نیست سعی سودی نکند جهد بجایی نرسد اگر از جانب محبوب ...
از یار سفر کرده کسی را خبری نیست کان ماه مسافر بهمه کوی و دری نیست مردانه قدم نه خطری نیست درین راه بر یار توکل کن اگر هم خطری نیست آخر ز خطرهای طریقت چه شماری در نه قدم ارزانکه تر...
در صومعه و دیر مغان هیچ سری نیست کز آتش عشق تو در آن سر شرری نیست ذرات جهان آینه سر الهند در کوچه ما عاشق صاحب نظری نیست در مجلس زهاد خبر جستم از آن یار گفتند خبر اینست که ما را خب...
ز بحر عشق تو هر قطره ای چو دریاییست بکوی وصل تو هر پشه ای چو عنقاییست هزار دیده کنم وام اگر توانم کرد که در جمال تو هر دیده را تماشاییست دل مرا بهوای تو ذوق سربازیست مقررست که در ه...
چراغ مرد معنی آشناییست بقدر آشنایی روشناییست بدرد عاشقی می سوز و می ساز نوای عاشقان در بی نواییست بجهد و سعی کس عاشق نگردد که عشق ایمان بود ایمان عطاییست همه جمعیم رندان اندرین دیر...
ای دل و جان عاشقان خسته تیغ مرحبا غلغله تو در سمک کوکبه تو در سما غیرت تو هزار را برده بعالم فنا بر سر کوی عاشقی کشته بتیغ ابتلا باده بنوش و دم مزن صید در حرم مزن لاف ز بیش و کم مز...
میر مخدوم سفر کرد و دعایی فرمود همه دلهای عزیزان بفراقش فرسود دل ما از همه عالم بهوایت برخاست علم الله کزین جمله تو بودی مقصود روزی جان تو گشتست هنییالک باد آب حیوان که سکندر طلبش ...
هزار شکر خدا را که در جمیع امور همیشه بر کرم اوست اعتماد مرا هزار لطف و کرم میرسد بجان ز حبیب بدین خوشم که بدانست استناد مرا بجای لطف و کرم گر ملامتی آید خوشم که حادثه کردست اوستاد...
گر جانم گویم عاشق پیشین شماست ور دل گویم بنده مسکین شماست خلق دو جهان طفیل تمکین شماست گر کافر و مؤمنست بر دین شماست
روضة المذنبین احمد جام آن نهنگ محیط بحر آشام آسمانست پر مه و پروین بوستانیست پر گل و نسرین رحمت ایزدی بجانش باد لعنت حق به دشمنانش باد هر که او دشمن خدا باشد دشمن جمله اولیا باشد