شمارهٔ ۱۷
چون آینه با خلق صفایی دارم زین روی به هر در آشنایی دارم چون شانه گرم کار شود بسته چو موی از هر طرفی گره گشایی دارم

سراجالدین قُمری آمُلی معروف به سراج قمری یا قمری آملی (درگذشتهٔ ۶۲۵ ق.) از شاعران قرن ششم و اوایل قرن هفتم است. برخی او را خوارزمی و بعضی گرگانی دانستهاند ولی غالباً او را آملی میدانند. وی با عمادی شهریاری و کمال اسماعیل همروزگار بوده و مداحی سلطان غیاثالدین ملکشاه خوارزمی را مینموده است. دیوان سراج قمری سیزده هزار بیت دارد و سرایندهای هجوگو و بذلهپرداز است. به گفتهٔ سید علی میرافضلی (در رباعیات خیام و خیامانههای پارسی) شعر او از جنبههای اخلاقی و حکمی خالی نیست اما بیشتر شهرت او در هزلیات و هجویات و فرارَوی از هنجارهای شرعی و افراط در بادهستایی و بادهپرستی است. حمدالله مستوفی (در تاریخ گزیده) این قبیل اشعار او را «فسقیّات» نامیده و گفته در این نوع شعر غلوّی تمام داشته است. همین نکته را تقی کاشانی (در خلاصة الاشعار) به زبانی دیگر بیان کرده است. از سراج قمری حدود ۲۰۰ رباعی برجای ماندهاست که برخی از آنها در ردهٔ خمریات جای میگیرد. سرودههای او دربرگیرندهٔ قصیدهها و قطعات و رباعیات است و یک «کارنامه» هم دارد که در قالب مثنوی است. در برخی منابع، او را شاگرد امام فخر رازی و استاد خواجه نصیرالدین طوسی دانستهاند. سراج آملی قصیدهای نیز در ستایش صوفی نامور روزگار خود، سیفالدین باخرزی (درگذشتهٔ ۶۲۹ ق) دارد و در آن آرزوی دیدار او را کردهاست. دیوان سراج الدین قمری آملی در سال ۱۳۶۸ شمسی به تصحیح دکتر یدالله شکری به چاپ رسید که اساس آن دستنویسی است که عمر بن محمد لالای مروزی آن را در جمادیالاول سال ۷۱۶ ق نوشتهاست و اکنون در کتابخانه چستربیتی ایرلند نگهداری میشود. سراج قمری غیر از دیوان اشعار کتابی به نثر مسجع با نام «رسالهٔ چنگ» داردکه موضوع آن آواز خوش و غمانگیز چنگ است و این که چگونه حالات و هیجانات درونی انسان را میتوان با آن پدید آورد. از این رساله نسخهای استنساخ شده در سال ۷۴۵ هجری قمری وجود دارد که در موزهٔ تاشکند نگهداری میشود. گزیدهٔ اشعار سراج قمری از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چون آینه با خلق صفایی دارم زین روی به هر در آشنایی دارم چون شانه گرم کار شود بسته چو موی از هر طرفی گره گشایی دارم
که رنگم و باده لعل چون بیجاده میلم همه زان بود به سوی باده خواهم که بود قدح چو جانش زمی است لب بر لب من نهاده و جان داده
ماییم خریدار می کهنه و نو وآن گاه فروشنده عالم به دو جو گفتی که پس از مرگ کجا خواهم رفت مستم کن و هر کجا که می خواهی رو
تا با خودی بدان که قوی دوری از خدا آیی برخدای چو خود را کنی رها تا من تو گویم و تو من ای ما همه منی انصاف ده که او نبود در میان ما در دل که منزل ملکوت الهی است تا چند سازی از جهت خ...
در پیش من ز بهر طرب کوزه مل است و این هردو دست کرده آهل در آمل است گاهی حدیث من ز غزل های قمری است گاهی سماع من ز نواهای بلبل است گاهی ز بوی باده در این دست عنبر است گاهی ز زلف دوس...
کسی کاو عقل دور اندیش دارد همیشه می به نزد خویش دارد بجز خون رزان مرهم نجوید کسی کاو دل زگردون ریش دارد سرمن خاک آن کاین راه ورزد دلم قربان آن کاین کیش دارد حدیث عقل کمترگو که از ع...
دوستی کن که هر که دوست بود هیچ کس در جهانش دشمن نیست تا به هم نیست جمع آتش و موم شب تاریک جمع روشن نیست
غم شد همه بیرون و درون دل ما دلها همه شاد است برون دل ما هرچند که خون دل ما ریخت کسی در گردن چشم ماست خون دل ما
ای اشک من از پسته ی تو عنابی وز چشم تو کار چشم من بی خوابی قمری بده ام ولیک از فرقت تو در آب دو چشم خود شدم مرغابی
یار منی ای رنج به من کی نرسی شب نیست که چون دمم پیاپی نرسی اندر پی موسم جوانی ای اشک چندین چه دوی گرمکه دروی نرسی
امشب خواهم صبح منورنی نی باروی تو دارم سر اخترنی نی خورشیدی و در کنار من آمده ای گر خواهم صبح بردمد ورنی نی
هرکه را غیبتی از خویش میسر گردد در مقام ملکش خانه مقرر گردد جان صافی تو زآلایش تن تیره شده ست هرچه روشن بود از خاک مکدر گردد پری و دیوتو حرص و غضب غالب توست زین دو مگذار یکی را که ...
به باغ مردمی خاری نمانده ست کرم را روزبازاری نمانده ست جهان خالی شد از مؤمن به یکبار وزایمان غیر گفتاری نمانده ست طبیعت شد به یکباره جفاکار فلک را با وفا کاری نمانده ست دلا با تنگن...
بیا زچهره ی گلگون می نقاب انداز به جام چون مه نو جرم آفتاب انداز گهی زعنبر خط عود تر در آتش نه گهی زپسته نمک در دل کباب انداز اگر بخواهی تا صورت پری ببینی یکی نظر سوی قارور حباب ان...
مرگ به زین زندگی کاین زندگی هر دمی در محنتی می افکند این یکی از فاقه تیری می خورد وان دگر در ملک تیغی می زند آن ز بهر نان زمین را می درد وین پی زر سنگ را می بشکند عنکبوت اندر زوایا...
ای در مردی چو باز و در کینه عقاب عنقا به تبختری و طوطی به خطاب از باده بطی فرست مر قمری را چون چشم خروس در شبی همچو غراب
جایی که زلف کافر تو سر برآورد گرد از نهاد مؤمن و کافر برآورد شکر فراخ می شود آنجا که خنده ات از تنگ شکرین تو شکر برآورد اندر هوای شکر طوطی اساس تو طوطی جان من به هوس پربرآورد از مه...
چو لب تو غنچه نبود چو رخت سمن نباشد بر زلف تو چمن را سر یاسمن نباشد سخن از دهان تنگت چو شکر شکسته زاید چه بود خود آن دهانی که شکرشکن نباشد تو چه محنتی که شادی زتو هیچ جان نبیند تو ...
بیا چو غنچه تر خیمه زن برابر گل شراب لاله صفت خور به بوی ساغر گل ورق ورق گل ازان شد که تا فرو خوانی نشاط نامه ی می خوارگان زدفتر گل به هر کجا که کنون عاشقی است نالنده چو بلبلانش بی...
کوزه دولاب را ماند همی هرکه زیر چرخ دولابی بود کز پس اوج و بلندی حاصلش سر نگونساری و بی آبی بود
ای برده نسیم لطفت از روی گل آب وی در چمن از شرم رخت گشته گل آب بوی خوشم آرزوست بفشان سر زلف تا خاک عبیر گردد و آب گلاب
گرفته ای زلب لعل روی من در زر چو دیده ای که ترا و مراست درخور زر وصال سیمبر تو که چون زر است عزیزا میسرم شود ار گرددم میسر زر زچشم پرگهر خویش روی تر دارم که خوشتر آمد نهمار چون شود...
هین در دهید باده که آنها که آگهند حلقه بگوش این نمط و خاک این رهند ضدند جان و تن قدح باده دردهید تا یک دم از مصاحبت خویش وارهند رنگی زرنگ باده ندیدند خوبتر آنها که رنگ یافته ی صبغة...
صبحدم با دو چشم خواب زده با رخی از عرق گلاب زده راست چون وعده ی خود و دل من درسر زلف پیچ و تاب زده از خط مشکبوی غالیه فام طعنه در بوی مشک ناب زده وز دهانی چو چشمه ی حیوان خاک در رو...