شمارهٔ ۲۴۹
من بجز کار می و ساقی و ساغر نکنم در همه عمر جز این مشغله دیگر نکنم زاهد ار نسیه فردا دهم وعده بگو نقد امروز بدان نسیه برابر نکنم تا بود نغمه مرغ سحر و بانگ رباب گوش بر موعظه واعظ م...

میرزا حبیب الله شهیدی (زاده ۱۲۲۸ خورشیدی، ۱۲۶۶ هجری قمری در مشهد - درگذشته ۱۲۸۷ خورشیدی، ۱۳۲۷ هجری قمری) (در بعضی منابع نام او را میرزا حبیب الله مجتهد رضوی یا حسینی هم نوشتهاند) متخلص به «حبیب» و معروف به «حبیب خراسانی» شاعر، عارف و مجتهد شیعی دورهٔ قاجاریه بودهاست (در خراسان با عنوان «آقا» شناخته میشده). پدرش میرزا محمدهاشم مجتهد (متوفی ۱۲۶۹) نوهٔ میرزا مهدی مجتهد معروف به شهید رابع بود. میرزا محمدمهدی، در ۱۲۱۸ق به فرمان نادر میرزا (متوفی ۱۲۱۸) پسر شاهرخ میرزا افشار که مشهد را تصرف کرده بود به شهادت رسید. به همین سبب فرزندان و نوادگان میرزامهدی به «شهیدی» معروف شدهاند. نسب او از طریق میرزا محمدمهدی به شاه نعمتالله ولی میرسد. وی افزون بر کسب علوم دینی و فراگیری زبان فرانسه و عربی، به مقامات عالی عرفانی و معنوی دست یافت. در تزکیهٔ نفس و تهذیب اخلاق و کردار نیکو، سر مشق اهل روزگار بود و ذوق شعری و استعداد درخشانی داشت. میرزا حبیب در حدود سالهای ۱۳۱۵ق تا ۱۳۱۶ در بحرآباد با عارفی به نام سید ابوالقاسم درگزی (درگذشت ۱۳۱۹ق) دیدار کرد. پس از این آشنایی، او مسئولیت امور شرعی را رها کرد و به جز مواقعی خاص که برای موعظهٔ مردم به مشهد میآمد، کنج عزلت گزید و حدود ۱۰ سال در روستاهای اطراف مشهد بهخصوص روستای کَنگ به عبادت، ریاضت و تفکر مشغول شد. با ظهور انقلاب مشروطه، طرفداران مشروطه در خراسان از وی خواستند که فتوایی در وجوب مشروطه امضا کند. حبیب هم با بیان اینکه سالهاست از فتوا و امضا دست کشیده، حکم صریحی در این مورد نداد و فقط خانهٔ خود را در اختیار انجمن ایالتی مشروطه قرار داد تا به امور مردم در آنجا رسیدگی شود. مرگ ناگهانی حبیب در سال ۱۳۲۷ قمری در بحرآباد و سلسله حوادثی که پیش از درگذشتش رخ داد، سبب شد که در بین نزدیکانش این گمان تقویت شود که مشروطهخواهان از بیم آن که وی در خارج از ایران فتوایی علیه آنان صادر کند، او را مسموم کردهاند. او در دوران حیات خویش توجه ویژهای به پیراستن فرهنگ شیعی از خرافات داشت و مردم را از خرافات و برخی آیینها نظیر شبیهسازی صحرای کربلا منع میکرد. مزار حبیب خراسانی در حرم امام رضا (ع) است. دیوان اشعار وی به همت «علی حبیب» در سال ۱۳۳۵ شمسی در تهران منتشر شده است.
من بجز کار می و ساقی و ساغر نکنم در همه عمر جز این مشغله دیگر نکنم زاهد ار نسیه فردا دهم وعده بگو نقد امروز بدان نسیه برابر نکنم تا بود نغمه مرغ سحر و بانگ رباب گوش بر موعظه واعظ م...
مده بغمزه اجازت دو چشم جادو را کمانکشی تو میاموز ترک و هندورا مکش کمان و مزن تیر ما گرفتاریم بصید خسته میازار دست و بازو را چه حاجتت به کمان و چه احتیاج به تیر که تیره غمزه بس است ...
بر گوشه طره تو آن دانه خال افتاده بچین نافه ای از ناف غزال یکدانه و صد هزار دامش در پی یک خوشه هزار خوشه چین از دنبال
بار دیگر یارجویان بر در دیار آمدیم با دو صد خواری بدین فرخنده در بار آمدیم از کمال شرمساری با دو صد عجز و نیاز با امید عفو و با تقصیر بسیار آمدیم از مذلت حلقه آسا سر نهاده در برش س...
ما بدین درگه بامید گدایی آمدیم بنده آسا رو بدرگاه خدایی آمدیم خسته دل بربسته پا بشکسته دست آشفته جان سوی این در با همه بی دست و پایی آمدیم پادشاهان جبهه میسایند بر این خاک راه ما گ...
بیا که روی سوی کوی میفروش کنیم بکوی میکده مانند خم خروش کنیم برای محکم و بخت جوان و عزم درست ز دست پیر مغان جام باده نوش کنیم هر آنچه حضرت پیر مغان بفرماید بجان و دیده پذیرا شویم و...
بیا یکدم بگرد دل بر آییم دری پیدا کنیم از در درآییم تو ای فرخنده پی خضر ار بما راه نمایی ما نه با پا با سر آییم چو ما باید در آییم ار تو این در بروی ما ببندی زان در آییم از اینسو گ...
از باده دوش سخت مخمورم از درد خمار سخت رنجورم از باده شدم خراب سخت ای ترک هم باده کند دو باره معمورم من مرده ام و تویی سرافیلم وین باده ناب نفخه صورم باده بدهم که زنده گردم باز کز ...
دیشب بیاد چشم تو بیدار بوده ایم مست از خیال ساغر سرشار بوده ایم یک عمر صرف مدرسه کردیم و خانقاه یک عمر نیز بر در خمار بوده ایم شب در پناه خم بخرابات و صبحدم اندر حجاب خرقه و دستار ...
ز آبادی به ویرانی رسیدیم ز دانایی به نادانی رسیدیم به کوی نیستی از راه هستی به درویشی ز سلطانی رسیدیم اگر یاران به دشواری رسیدند به مقصد ما به آسانی رسیدیم بسی منزل که طی شد تا در ...
بر آن سرم که به کوی مغان سرای کنم دو سال کامل خدمت به مغ خدای کنم به من سپار دل خویش را که در چل روز منش به میکده جام جهان نمای کنم ز چشم ساقی و از روی باده دارم شرم که فصل گل به س...
بر در میخانه امشب بزم نو آیین کنم خاک ره بر هر دو چشم شیخ کوته بین کنم محتسب بشکست اگر جام سفالین مرا ساغر می را برغم چشم او زرین کنم ناصح از مستی زمن گر توبه میخواهد بچشم چون بهوش...
روزی فتد آخر که من این دام ببرم زین ننگ برون آیم و این نام بدرم از صحن سرا پرم ناگه به لب بام وز بام به ناگاه سوی چرخ بپرم شهری همه روباه و همه ماده بجز منک روباه نیم ماده نیم شیرم...
چون ترک جنگجوی من از در درآیدا با شور جنگ و مشغله در محضر آیدا خنجر به دست مست در آید به بزم من چون است حال مست که با خنجر آیدا مست است و حال مست نباشد به یک روش هر ساعتی به مشغله ...
گر چرخ دهد بال و پرت هیچ مبال ور بشکند او بال و پرت هیچ منال هان تا نخوری فریب این زال مپر کاکنده بچه هزار چون رستم زال
من بشیشه درون پری دارم بهره ای از فسونگری دارم بهر زیبا رخان دیبا پوش جنس دیبای شوشتری دارم لایق گلرخان سیم اندام در دکان اطلس ورزی دارم گر بخواب اندرون پریشانی دیده ای من معبری دا...
ما فرو مانده در این ره به نخستین قدمیم بحقیقت نه وجودیم که عین عدمیم تو چه حداد در این کوره و ما همچو دمیم هر چه خواهی بدم اندر دل ما تا بدمیم پدر ما عرب و مادر ما از عجم است ما ند...
با خراباتیان رهی دارم در خرابات بنگهی دارم ننهم جان و دل بگفته شیخ که دل و جان آگهی دارم مینگویم که شیخ گمراه است او رهی نیز من رهی دارم شیخ اگر رو بدرگهی دارد نیز من رو بدرگهی دار...
دلی از نازکی چون شیشه دارم که از اندیشه بس اندیشه دارم وجود من طلسم جادویی شد ز بس دیو و پری در شیشه دارم درختی بس کهن سالم در این باغ که در دریا و صحرا ریشه دارم ز بس دیو و پری زد...
بگشای در خانه که نره گداییم گر تو نگشایی بشکستن بگشاییم گر میندهیمان بگدایی و بزفتی یکبوسه ز لعل تو بدزدی برباییم با ما بوفا کوش که ما اهل وفاییم ما را بصفا باش که ما اهل صفاییم رو...
خیز تا رخت از این کوی بیکسوی کنیم کار با مردم گیتی همه یک روی کنیم دین یکی قبله یکی راه یکی شاه یکی است تا بکی روی از این سوی بدان سوی کنیم بیش از این بهره ما نیست زانصاف قضا گر هم...
من صراحی بزیر کش دارم بمی ناب وقت خوش دارم در بر زاهدان یاوه سرای لفچ افتاده لب خمش دارم وقت شیرین از آن عزیزتر است که باندیشه رو ترش دارم غم و اندیشه را به بیهوشی می گسارم که عقل ...
خیز ای همدم که یکدم ناله و زاری کنیم توبه از بدکار و از زشت کرداری کنیم تا بکی بیهوه گفتاری بیا ای همنشین سخت بیزاری از این بیهوه گفتاری کنیم کس نیارد کرد از یاران چو یاری روز مرگ ...
من پرستار روی و موی توام بنده بندگان کوی توام تلخگو باش و ترش روی که من بنده تلخ و ترش روی توام خواه بر خاک ریز و خواه بنوش من چه آبم که در سبوی توام تو حدیدی و من چو مقناطیس که به...