شمارهٔ ۲۶۹
باز از دل شیدایی شوریده سری دارم با دلبر رعنایی پنهان نظری دارم با یاد جمال او با فکر و خیال او روزی و شبی دارم شام و سحری دارم یک نکته چنین شیرین گفتم که بدانی تو کز آن دهن چون قن...

میرزا حبیب الله شهیدی (زاده ۱۲۲۸ خورشیدی، ۱۲۶۶ هجری قمری در مشهد - درگذشته ۱۲۸۷ خورشیدی، ۱۳۲۷ هجری قمری) (در بعضی منابع نام او را میرزا حبیب الله مجتهد رضوی یا حسینی هم نوشتهاند) متخلص به «حبیب» و معروف به «حبیب خراسانی» شاعر، عارف و مجتهد شیعی دورهٔ قاجاریه بودهاست (در خراسان با عنوان «آقا» شناخته میشده). پدرش میرزا محمدهاشم مجتهد (متوفی ۱۲۶۹) نوهٔ میرزا مهدی مجتهد معروف به شهید رابع بود. میرزا محمدمهدی، در ۱۲۱۸ق به فرمان نادر میرزا (متوفی ۱۲۱۸) پسر شاهرخ میرزا افشار که مشهد را تصرف کرده بود به شهادت رسید. به همین سبب فرزندان و نوادگان میرزامهدی به «شهیدی» معروف شدهاند. نسب او از طریق میرزا محمدمهدی به شاه نعمتالله ولی میرسد. وی افزون بر کسب علوم دینی و فراگیری زبان فرانسه و عربی، به مقامات عالی عرفانی و معنوی دست یافت. در تزکیهٔ نفس و تهذیب اخلاق و کردار نیکو، سر مشق اهل روزگار بود و ذوق شعری و استعداد درخشانی داشت. میرزا حبیب در حدود سالهای ۱۳۱۵ق تا ۱۳۱۶ در بحرآباد با عارفی به نام سید ابوالقاسم درگزی (درگذشت ۱۳۱۹ق) دیدار کرد. پس از این آشنایی، او مسئولیت امور شرعی را رها کرد و به جز مواقعی خاص که برای موعظهٔ مردم به مشهد میآمد، کنج عزلت گزید و حدود ۱۰ سال در روستاهای اطراف مشهد بهخصوص روستای کَنگ به عبادت، ریاضت و تفکر مشغول شد. با ظهور انقلاب مشروطه، طرفداران مشروطه در خراسان از وی خواستند که فتوایی در وجوب مشروطه امضا کند. حبیب هم با بیان اینکه سالهاست از فتوا و امضا دست کشیده، حکم صریحی در این مورد نداد و فقط خانهٔ خود را در اختیار انجمن ایالتی مشروطه قرار داد تا به امور مردم در آنجا رسیدگی شود. مرگ ناگهانی حبیب در سال ۱۳۲۷ قمری در بحرآباد و سلسله حوادثی که پیش از درگذشتش رخ داد، سبب شد که در بین نزدیکانش این گمان تقویت شود که مشروطهخواهان از بیم آن که وی در خارج از ایران فتوایی علیه آنان صادر کند، او را مسموم کردهاند. او در دوران حیات خویش توجه ویژهای به پیراستن فرهنگ شیعی از خرافات داشت و مردم را از خرافات و برخی آیینها نظیر شبیهسازی صحرای کربلا منع میکرد. مزار حبیب خراسانی در حرم امام رضا (ع) است. دیوان اشعار وی به همت «علی حبیب» در سال ۱۳۳۵ شمسی در تهران منتشر شده است.
باز از دل شیدایی شوریده سری دارم با دلبر رعنایی پنهان نظری دارم با یاد جمال او با فکر و خیال او روزی و شبی دارم شام و سحری دارم یک نکته چنین شیرین گفتم که بدانی تو کز آن دهن چون قن...
آنکو سرشت مهر تو اندر سرشت ما هجر تو را نوشت چرا سرنوشت ما گشتیم خاک ما که مگر دست روزگار روزی زند ببام و در دوست خشت ما ما را بجرم عشق بدوزخ اگر برند باشد خیال دوست بدوزخ بهشت ما ...
یکچند بکوی میفروشان بودم یکچند ز جمع خرقه پوشان بودم القصه چو نیک دیدم از خامی بود این عمر که جوشان و خروشان بودم
ما فاطمیان سید عالی نسبستیم اصل شرف استیم و کمال حسب استیم در دانش و بینش بهمه کار تنومند فخر عجم استیم و کمال عرب استیم تا آدم و حوا پدران را شرف از ماست چون دختر تاکیم که فخر عنب...
رفتی و رخ خوب تو را سیر ندیدیم از گلشن حسن تو گلی تازه نچیدیم این لقمه بکام دگران بود چرا ما از حسرت او این همه انگشت مزیدیم اغیار زلعل تو دو صد بوس ربودند ما خود لب خود را بصد افس...
در کوی دوست با غم و باشیون آمدیم بی مرحبا بدادن جان و تن آمدیم عشاق جمله گر تن بی پیرهن شدند ما را ببین که پیرهن بی تن آمدیم ای کدخدای ده نظزی کن بر این گدا کاخر نه بهر خوشه بر خرم...
خیال جنت الماوی نداریم امید از شاخه طوبی نداریم چو ما را شادی امروز نقداست برو زاهد غم فردا نداریم مکن با ما ترشرویی و صفرا که در دل ذوق این حلوا نداریم بچندین منت و سلوا که ماراست...
اگر بگسستی از ما غم نداریم کزین بکسیختن ما کم نداریم نداری گر سر پیوند ما تو برو آسوده زی ما هم نداریم بر ابرو گر تو از اندیشه ما نهی خم ما بر ابرو خم نداریم اگر دینار و درهم نیست ...
یک نیمه دل را به جمال تو سپردیم یک نیمه دل را بخیال تو سپردیم کردیم همه عمر مسلم بدو قسمت واندو بجمال و به خیال تو سپردیم از دست فراق تو اگر جان بسلامت بردیم بامید وصال تو سپردیم ی...
خیز ای بت شنگول و بده باده که مستیم وان بزم مهیا کن و آماده که مستیم امشب بده آن باده و فردا بسر کوی بنگر همه را بی خبر افتاده که مستیم زاندازه فزون تر مکن امشب که سزانیست با من سخ...
ای بار خدا ره بسوی خویش نمایم راهی بدر خانه درویش نمایم ای بارخدا راه پس و پیش ندانم از لطف یکی راه پس و پیش نمایم در حلقه تشویش درون سخت بماندم بیرون شدن از حلقه تشویش نمایم در فک...
ز لعل دلکشت ای یارجانی مطلبی دارم سخن ناگفته از خجلت نهان زیرلبی دارم بامیدی که لبیکی رسد یا نامه و پیکی همه شب بی زبان بادوست یارب یاربی دارم همه روزم چه مسجد وقف زهاد و ریاکاران ...
شبی که تنگ لبت را چو جان ببر گیرم چو جان نه بلکه زجان نیز تنگ تر گیرم ز فرق سر زنمت بوسه تا بحقه ناف هزار بار و دگر باره اش ز سر گیرم چه جام جان بلب آرم تهی کنم قالب پس آنکه از لب ...
پر کن از خم می کدوی مرا تر کن از جام می گلوی مرا تو که سیراب گشته ای زین جوی نیز در جوی زن سبوی مرا یا کدوی مرا پر از می کن یا بهم در شکن کدوی مرا عدوی خیره چیره شد بر من بشکن ای د...
من باده اگر خورم حکیمانه خوردم با مردم هوشیار و فرزانه خورم دیوانه نیم که جوهر عقل و کمال با مردم دیو خوی دیوانه خورم
ایکاش که چون موی ابر روی تو افتم چون پیچ و شکن در خم گیسوی تو افتم تو باده خوری مست به پهلوی من افتی من باده خورم مست به پهلوی تو افتم گاهی تو از اینسوی بدانسوی من افتی گاهی من از ...
با سر زلف پریش تو کشاکش دارم خاطری سخت پریشان و مشوش دارم چکنم با همه محرومی و دلسوختگی در ره عشق بتان باز دلی خوش دارم برگ عیشیم بگلزار جهان نیست جز آنک در بکاشانه بتی گلرخ و مهوش...
ما چرا سخت در این حلقه گرفتار شدیم خواب بودیم چه افتاد که بیدار شدیم نیست بودیم از این نشاء چرا هست شدیم مست بودیم از این می ز چه هشیار شدیم لعل بودیم در این خاک چرا سنگ شدیم لاله ...
دیوانه ام دیوانه ام از عقل و دین بیگانه ام زنهار ای عاقل برو تا نشنوی افسانه ام
ما بسی مرحله دور و دراز آمده ایم تا کنون بر در اینخانه فراز آمده ایم در این خانه مبندید به رخساره ما که بدین در زره عجز و نیاز آمده ایم
تشویش بدو زشت و کم و بیش نداریم المنته لله که تشویش نداریم گر زاهد و درویش خورد انده دنیا ما کار بدان زاهد و درویش نداریم گفتی ز بد اندیش که بدگویی ما کرد ما باک ز بدگوی و بد اندیش...
برخیز که گرد دل درویش برآییم در چاره اندوه و غم خویش برآییم اندیشه و تشویش ز جا برده دل ما یکباره ز اندیشه و تشویش بر آییم باشیم گرفتار کم و بیش جهان چند برخیز که از فکر کم و بیش ب...
خیز که تا بر در دل ره کنیم ره بسوی محفل الله کنیم خدمت میخانه سحرگاه و شام روز و شب اندر گه و بیگه کنیم خاک در پیر خرابات را داروی برابر ص وامکه کنیم
سبحه را دیشب بشیخ شهر بردم ارمغان جان و ایمان را نثار حضرت پیر مغان شیخ شهر ار برد تسبیح از کف من باک نیست بعد از این زنار بندم از دل و جان بر میان من ندانم جز زیان سودی در این باز...