شمارهٔ ۲۸۹
نز خدایم میتوان بگریختن نز خودی نیزم توان بگسیختن زین تردد روز و شب کار من است ناله و زاری و شور انگیختن مانده ایم اندر تزلزل روز و شب گه بحق گاهی بخلق آویختن عذب شیرین ریخت در ملح...

میرزا حبیب الله شهیدی (زاده ۱۲۲۸ خورشیدی، ۱۲۶۶ هجری قمری در مشهد - درگذشته ۱۲۸۷ خورشیدی، ۱۳۲۷ هجری قمری) (در بعضی منابع نام او را میرزا حبیب الله مجتهد رضوی یا حسینی هم نوشتهاند) متخلص به «حبیب» و معروف به «حبیب خراسانی» شاعر، عارف و مجتهد شیعی دورهٔ قاجاریه بودهاست (در خراسان با عنوان «آقا» شناخته میشده). پدرش میرزا محمدهاشم مجتهد (متوفی ۱۲۶۹) نوهٔ میرزا مهدی مجتهد معروف به شهید رابع بود. میرزا محمدمهدی، در ۱۲۱۸ق به فرمان نادر میرزا (متوفی ۱۲۱۸) پسر شاهرخ میرزا افشار که مشهد را تصرف کرده بود به شهادت رسید. به همین سبب فرزندان و نوادگان میرزامهدی به «شهیدی» معروف شدهاند. نسب او از طریق میرزا محمدمهدی به شاه نعمتالله ولی میرسد. وی افزون بر کسب علوم دینی و فراگیری زبان فرانسه و عربی، به مقامات عالی عرفانی و معنوی دست یافت. در تزکیهٔ نفس و تهذیب اخلاق و کردار نیکو، سر مشق اهل روزگار بود و ذوق شعری و استعداد درخشانی داشت. میرزا حبیب در حدود سالهای ۱۳۱۵ق تا ۱۳۱۶ در بحرآباد با عارفی به نام سید ابوالقاسم درگزی (درگذشت ۱۳۱۹ق) دیدار کرد. پس از این آشنایی، او مسئولیت امور شرعی را رها کرد و به جز مواقعی خاص که برای موعظهٔ مردم به مشهد میآمد، کنج عزلت گزید و حدود ۱۰ سال در روستاهای اطراف مشهد بهخصوص روستای کَنگ به عبادت، ریاضت و تفکر مشغول شد. با ظهور انقلاب مشروطه، طرفداران مشروطه در خراسان از وی خواستند که فتوایی در وجوب مشروطه امضا کند. حبیب هم با بیان اینکه سالهاست از فتوا و امضا دست کشیده، حکم صریحی در این مورد نداد و فقط خانهٔ خود را در اختیار انجمن ایالتی مشروطه قرار داد تا به امور مردم در آنجا رسیدگی شود. مرگ ناگهانی حبیب در سال ۱۳۲۷ قمری در بحرآباد و سلسله حوادثی که پیش از درگذشتش رخ داد، سبب شد که در بین نزدیکانش این گمان تقویت شود که مشروطهخواهان از بیم آن که وی در خارج از ایران فتوایی علیه آنان صادر کند، او را مسموم کردهاند. او در دوران حیات خویش توجه ویژهای به پیراستن فرهنگ شیعی از خرافات داشت و مردم را از خرافات و برخی آیینها نظیر شبیهسازی صحرای کربلا منع میکرد. مزار حبیب خراسانی در حرم امام رضا (ع) است. دیوان اشعار وی به همت «علی حبیب» در سال ۱۳۳۵ شمسی در تهران منتشر شده است.
نز خدایم میتوان بگریختن نز خودی نیزم توان بگسیختن زین تردد روز و شب کار من است ناله و زاری و شور انگیختن مانده ایم اندر تزلزل روز و شب گه بحق گاهی بخلق آویختن عذب شیرین ریخت در ملح...
من خرابم شش جهت آباد باشد یا خراب آرد گشتم من بگردد یا نگردد آسیاب خواهم ایچشم جهان بین از تو یک دریا سرشک تا بشویم هر چه خواندم از همه علم و کتاب بوالعجب خوابی که میدانم بخوابستم ...
زلفت فتد ار بکف پریشش سازم آشفته چو حال دل خویشش سازم خایم لب لعل تو بدندان چندانک چونین دل ریش خویش ریشش سازم
گر نیستی از عاشقان از عاشقی افسانه کن خون دل از چشمت روان نبود اناری دانه کن از باده عشقت اگر ذوقی نیامد در جگر باری بتقلید و سمر یک ناله مستانه کن بر سنگ زن پیمانه را در هم شکن در...
بنده را سر بر آستان بودن بهتر از پا بر آسمان بودن نفسی در رضای حضرت حق بهتر از عمر جاودان بودن گه چو زنجیر سر بحلقه در گه چو در سر بر آستان بودن چیست حکمت ز گرد کردن گوی در پی حکم ...
جان و تن را به عشق سودا کن ما و من را به عشق سودا کن زنده بی عشق مرده در کفنی این کفن را به عشق سودا کن جان چو یوسف به تن چو پیراهن پیرهن را به عشق سودا کن جان سلیمان و تن چو اهریم...
ترکانه سحر تاخته آمد بسر من شمشیر جفا آخته آمد بسرمن با چهره افروخته آمد ببر من با قامت افراخته آمد بسر من یکباره بزد رخت حریفان و بدر برد آن دزد که نشناخته آمد بسر من آن خانه بران...
وقت سحر آمد هله ترتیب سحر کن آرایش این بزم بآیین دگر کن یک نیمه بخوابند و دگر نیمه بمستی یاران قدح کش همه را باز خبر کن آن تاج مکلل بگهر باز بسر نه وان پیرهن دیبه زر تار ببر کن آن ...
شب آمد جام می را مرحبا کن سر اندیشه را از تن جدا کن بیار آی از می دوشینه محفل حریفان قدح کش را صلا کن چه سود از سبحه و سجاده زاهد اگر مردی بیا دردی دوا کن چه خوردی دوش و در بزم که ...
خاتم از دست اهرمن بستان خویشتن را ز ما و من بستان یکنفس از خدا بسوی خدا خویشتن را ز خویشتن بستان تا بکی دل اسیر تن داری دل خود را ز دست تن بستان از بتی دلفریب و تازه جوان ساغری زان...
در دل ویران خیال رای تو مهمان خانه مور است و بارگاه سلیمان شمع بپروانه آتشین سخنی گفت قصه ابطال بود عشق سلامان پر مگس بود و عکس صورت سیمرغ هر که سخن گفت از وجوب و زامکان کرمک شب تا...
روز و شب بیهده با اختر خود جنگ مکن بر دل خویش فراخای جهان تنگ مکن هر چه دانی که بانجام نیاری بردن هم ز آغاز بر او بنگر و آهنگ مکن دل داننده بود آیینه صورت غیب بعبث آینه را دستخوش ز...
خدای جهان در جهان جهان نهاده بسی رازهای نهان نیابد بدان رازها آگهی مگر راز دانان کار آگهان همه دین پژوه و بتن لاغران همه راد مرد و بجان فربهان بگفتار شیرین بکردار نغز بصورت گدایان ...
شیخ و سالوسم ولی ساغرکشی کار من است صد هزاران فتنه در هر پیچ دستار من است هر کجا ترکی قدح کش هر کجا شوخی ظریف در همه شهر از بتان از جان و دل یار من است من سخندانم نه شعر و شاعری کا...
جوهر قدسی نهفته رخ در آب و گل چرا مرغ روحانی بتیغ دیو و دد بسمل چرا قلب مومن عرش رحمن است و منزلگاه حق خیل شیطان را بناحق ره در این منزل چرا محفل قدس و مقام انس و مرآت شهود صورت وه...
در ازل کاین جلوه در خاک و گل آدم نبود مهر رخسار علی را از تجلی کم نبود از لب لعلش دمی در طینت آدم دمید گر نبود آندم نشان از هستی آدم نبود عاشقانرا با رخ و زلفش عجایب عالمی بود کاند...
آن یک گوید که چرس با بنگ خوش است و این یک گوید شراب گلرنگ خوش است از دود سیه میشود از آب خراب آیینه دل هماره بی رنگ خوش است
ایدو زلفت سپاه بی ترتیب وی دو مژگانت فوج بی سر تیب بکش و جور کن که گفته عرب در مثل ضربه الحبیب زبیب نوبهار رخ تو را مرساد هرگز از آفت خزان آسیب خضر را چشمه حیات و مرا لب لعلت خدای ...
میخواست دلت که بیدل و دین باشم بیعقل و وفا و هوش و تمکین باشم باز آ که چنانم که دلت میخواهد مپسند دگر که بدتر از این باشم
عیب دانشور بود با ناکسان صهبا زدن در حضور باده خواران حرف بی پروا زدن می زدن نیکو بود در کیش دانایان ولی شرط دانش نیست جز با مردم دانا زدن چیست با بی دانشان گفتن سخنهای دقیق تیغ هن...
رخ است آن یا چمن یا باغ نسرین بر است آن یاسمن یا سرو سیمین یدو بیضاء نگویی لعل و دندان شب یلدا نگویی زلف پرچین عروسی چون ترا شاید که باشد سر و جان و دل و دین جمله کابین هزاران فتنه...
آن لعل لب و دهان خندان مپسند چنین خموش چندان آخر نمکی بپاش از آن لب بر ریش درون دردمندان ما دیده بکس نمیگشاییم چشم تو نموده چشم بندان آن مست بگو چسان ربوده است آرام و قرار هوشمندان...
بچنگ دیو اسیرم بدست غول زبون خدای را مددی ای دلیل راهنمون شب است و روی زمین تیره و فلک تیره جهانیان همه اندر بپرده سیه گون همه زیاثر شیر و همه زلازل غول نه بانگ مرد و نه صوت جرس در...
روز ابر و ترشح باران نه سزد کرد کار هشیاران می بنه گل بریز و بازبخوان یار دوشینه با همه یاران تا نشینند گرد یکدیگر بر سر خوان باده میخواران خادمک را بگو فرو بندد در بروی همه طلبکار...