شمارهٔ ۳۲۵
هر جا سخن از شکر و قند و عسل استی قند لب شیرین تو ضرب المثل استی هرسو که سرایند حدیث از گل و از مل لعل تو و رخسار تو نعم البدل استی صبح است بیا حی علی گوی هله باز بر باده دوشینه که...

میرزا حبیب الله شهیدی (زاده ۱۲۲۸ خورشیدی، ۱۲۶۶ هجری قمری در مشهد - درگذشته ۱۲۸۷ خورشیدی، ۱۳۲۷ هجری قمری) (در بعضی منابع نام او را میرزا حبیب الله مجتهد رضوی یا حسینی هم نوشتهاند) متخلص به «حبیب» و معروف به «حبیب خراسانی» شاعر، عارف و مجتهد شیعی دورهٔ قاجاریه بودهاست (در خراسان با عنوان «آقا» شناخته میشده). پدرش میرزا محمدهاشم مجتهد (متوفی ۱۲۶۹) نوهٔ میرزا مهدی مجتهد معروف به شهید رابع بود. میرزا محمدمهدی، در ۱۲۱۸ق به فرمان نادر میرزا (متوفی ۱۲۱۸) پسر شاهرخ میرزا افشار که مشهد را تصرف کرده بود به شهادت رسید. به همین سبب فرزندان و نوادگان میرزامهدی به «شهیدی» معروف شدهاند. نسب او از طریق میرزا محمدمهدی به شاه نعمتالله ولی میرسد. وی افزون بر کسب علوم دینی و فراگیری زبان فرانسه و عربی، به مقامات عالی عرفانی و معنوی دست یافت. در تزکیهٔ نفس و تهذیب اخلاق و کردار نیکو، سر مشق اهل روزگار بود و ذوق شعری و استعداد درخشانی داشت. میرزا حبیب در حدود سالهای ۱۳۱۵ق تا ۱۳۱۶ در بحرآباد با عارفی به نام سید ابوالقاسم درگزی (درگذشت ۱۳۱۹ق) دیدار کرد. پس از این آشنایی، او مسئولیت امور شرعی را رها کرد و به جز مواقعی خاص که برای موعظهٔ مردم به مشهد میآمد، کنج عزلت گزید و حدود ۱۰ سال در روستاهای اطراف مشهد بهخصوص روستای کَنگ به عبادت، ریاضت و تفکر مشغول شد. با ظهور انقلاب مشروطه، طرفداران مشروطه در خراسان از وی خواستند که فتوایی در وجوب مشروطه امضا کند. حبیب هم با بیان اینکه سالهاست از فتوا و امضا دست کشیده، حکم صریحی در این مورد نداد و فقط خانهٔ خود را در اختیار انجمن ایالتی مشروطه قرار داد تا به امور مردم در آنجا رسیدگی شود. مرگ ناگهانی حبیب در سال ۱۳۲۷ قمری در بحرآباد و سلسله حوادثی که پیش از درگذشتش رخ داد، سبب شد که در بین نزدیکانش این گمان تقویت شود که مشروطهخواهان از بیم آن که وی در خارج از ایران فتوایی علیه آنان صادر کند، او را مسموم کردهاند. او در دوران حیات خویش توجه ویژهای به پیراستن فرهنگ شیعی از خرافات داشت و مردم را از خرافات و برخی آیینها نظیر شبیهسازی صحرای کربلا منع میکرد. مزار حبیب خراسانی در حرم امام رضا (ع) است. دیوان اشعار وی به همت «علی حبیب» در سال ۱۳۳۵ شمسی در تهران منتشر شده است.
هر جا سخن از شکر و قند و عسل استی قند لب شیرین تو ضرب المثل استی هرسو که سرایند حدیث از گل و از مل لعل تو و رخسار تو نعم البدل استی صبح است بیا حی علی گوی هله باز بر باده دوشینه که...
ای خواجه شنیدستم زین کوچه رهی داری بر چهره این بت رو پنهان نگهی داری هر صبحدم اندر بر سیمین صنمی گیری هر نیمه شب اندر دست زلف سیهی داری روز و شب تو خوش باد وقتت همه دلکش باد که روز...
سخن بگوی که شیرین لب و شکردهنی مشو خموش که شمع و چراغ انجمنی مرو ز بر که چو جان دربری حریفانرا بخواب ناز مشو چونکه چشم بخت منی بپاس خاطر یاران و دوستان سر زلف بهم مزن که دل عالمی ب...
قربان مقدمت که ببزم من آمدی چون نور در دو دیده و جان در تن آمدی دیدم ستاده سرو بپا سرفکنده گل گفتم یقین که باز تو در گلشن آمدی در دل ز دیده راه نمودی چو آفتاب در خانه فقیر ز یک روز...
گر تلخ کنی و گر ترش روی ور چین فکنی میان ابروی دل باختگان بجان پسندند هر بد که کنی بجای نیکوی ما دست نمی نهیم از این پای ما پای نمیکیشم از این کوی چون یار نکو رخ است و زیبا سهل است...
ایکه گویی شاه خوبانرا وفایی نیست هست ویکه گویی درد هجران را دوایی نیست هست ایکه گویی خضر و اسکندر همه افسانه بود در جهان سرچشمه آب بقایی نیست هست اینهمه رخشنده گوهر از کجا گردد پدی...
از تابش آفتاب بیتاب شدیم وز آتش گرمای نجف آب شدیم گویند شراب سر که گردد بنجف ما سر که بدیم باده ناب شدیم
با رقیبان سر سفر داری با اسیران دگر چه سر داری چه روی سوی مصر و بنگاله تو که هم قند و هم شکر داری ملک خاور گرفته ای بجمال گوییا میل باختر داری ما هم از دیر سوی کعبه رویم تو اگر راه...
چون شود با ما اگر رسم ستم کمتر کنی اندکی این جور را با عاشق دیگر کنی غازه ای از خون ما بر چهره خود کن نگار چون ز بهر ناسزایان خویشرا زیور کنی لختی از این سوخته دل نه بخوان بهر کباب...
شنیدستم که با یاری نهانی تو داری روز و شب کار نهانی یکی از محرمان بزم عیشت بگوشم گفته اسراری نهانی شنیدستم که هر ماهی دو روز است تو را با یار دیداری نهانی شنیدستم شب دوشینه ساغر زد...
از فکرت و اندیشه در آزار چرایی از حسرت و اندوه چنین زار چرایی کار دو جهان را که بدینسان بود آسان بیهوده بخود کرده تو دشوار چرایی گیتی همه اندیشه و تیمار تو دارند تو خویش در اندیشه ...
ترک من نیمه شب از در با چراغ آید همی تا بجوید بزم ما را در سراغ آید همی صبحدم تا نیمه شب اندر پی کار خود است چون شود نیمه شبش وقت فراغ آید همی می زده چشم و شکسته زلف و مخمور و خراب...
ترک بدخوی جفا جوی بلا بالا تویی نی غلط گفتم نکو خوی و نکو سیما تویی آن بهشت نقد کامروز است ما را نقد وقت میکند بیهوده زاهد وعده فردا تویی آنکه از روز نخستین در ره مهر و وفا با کسی ...
چرا میل دل آزاری نداری مگر با ما سر یاری نداری ترا در دلبری صنعت تمام است ولیکن رسم دلداری نداری شد از جور تو ویران خانه دل چرا آهنگ معماری نداری بصید خانگی قانع شو امروز که ذوق صی...
اگر یک جرعه می در شیشه داری نشاید کز جهان اندیشه داری بکش دیو خرد راهم بزنجیر تو کز باده پری در شیشه داری درخت عقل را از ریشه بر کن تو کاندر کف ز شیشه تیشه داری بهشیاری عالم غم نیر...
رفتم بدر پیر خرابات تو بودی رفتم بدر شیخ مناجات تو بودی در کعبه و در دیر بهر مامن و مسکن چون حلقه زدم قبله حاجات تو بودی عالم همه دیدم که بجز اسم و صفت نیست نیکو نگرستم همه را ذات ...
هر که را در ره طلب بینی جانش آویخته بلب بینی روز و شب بی قرار و سرگردان لیک بیرون ز روز و شب بینی گر در این ره نهی قدم ایدل با ژگون های بوالعجب بینی مهرها بی سبب نهفته در آن لطفها ...
در کوی عشقبازی ننگ است و نام نیست در بزم جانفشانی سنگ است و جام نیست یک گام نه بهستی و دیگر به نیستی کاین ره اگر دراز بود جز دو گام نیست میکوش تا زهستی زی نیستی رسی کز نیستی فراز ب...
یک چند پی شیخ مناجات شدیم یک چند پی پیر خرابات شدیم بازیچه صفت بر سر شطرنج وجود خوردیم درام و بعد از آن مات شدیم
بده ایساقی بزم آنقدح هوش زدای که بیک باره کند ریشه اندیشه ز جای بده آن باده که در پرده سرا چون نوشند غم و اندوه نگردد بدر پرده سرای بده آن باده که چون شاه و گدایش نوشند هم گدا شاه ...
آشکارا روز طعن و لعن زندان میکنی شب نهانی روی در کوی لوندان میکنی روزها بیگانه شبها آشنایی آفرین شیخنا بر تو که رندیها برندان میکنی پابکش از بیخودی بردار دست از بیخودان ای مدلس چون...
امروز مرا جام ز باده تهی استی گوشم همه بر گام ستور رهی استی بی باده مرا زیستن امروز نشاید کاندرم بخرگاه بتی خرگهی استی خرگاه بر افراشته وز سبزه بگردش گسترده یکی سبز بساط شهی استی گ...
تو از عالم جز این یکدم نداری جز این یکدم تو از عالم نداری مده بیهوده نقد این دم از دست که سرمایه جز این یکدم نداری همه عالم غم و درد تو دارند ز بیعاری تو درد و غم نداری تویی اسکندر...
رهم در بزم جان و دل تو دادی رهایی نیز از آب و گل تو دادی ز گرداب ضلالت زورقم را چو غرقه شد ره ساحل تو دادی بجز بیحاصلی از خرمن عمر نبودم حاصلی حاصل تو دادی بسوی محفل جانم تو بردی م...