شمارهٔ ۳۴۵
شنیده ام که تو ای خواجه کیمیا داری برای درد دل ما یکی دوا داری شنیده ایم که هم زهر و هم شکر داری شنیده ایم که هم لطف و هم رضا داری برای روشنی دیده های ما کوران ز خاک درگه آنشاه توت...

میرزا حبیب الله شهیدی (زاده ۱۲۲۸ خورشیدی، ۱۲۶۶ هجری قمری در مشهد - درگذشته ۱۲۸۷ خورشیدی، ۱۳۲۷ هجری قمری) (در بعضی منابع نام او را میرزا حبیب الله مجتهد رضوی یا حسینی هم نوشتهاند) متخلص به «حبیب» و معروف به «حبیب خراسانی» شاعر، عارف و مجتهد شیعی دورهٔ قاجاریه بودهاست (در خراسان با عنوان «آقا» شناخته میشده). پدرش میرزا محمدهاشم مجتهد (متوفی ۱۲۶۹) نوهٔ میرزا مهدی مجتهد معروف به شهید رابع بود. میرزا محمدمهدی، در ۱۲۱۸ق به فرمان نادر میرزا (متوفی ۱۲۱۸) پسر شاهرخ میرزا افشار که مشهد را تصرف کرده بود به شهادت رسید. به همین سبب فرزندان و نوادگان میرزامهدی به «شهیدی» معروف شدهاند. نسب او از طریق میرزا محمدمهدی به شاه نعمتالله ولی میرسد. وی افزون بر کسب علوم دینی و فراگیری زبان فرانسه و عربی، به مقامات عالی عرفانی و معنوی دست یافت. در تزکیهٔ نفس و تهذیب اخلاق و کردار نیکو، سر مشق اهل روزگار بود و ذوق شعری و استعداد درخشانی داشت. میرزا حبیب در حدود سالهای ۱۳۱۵ق تا ۱۳۱۶ در بحرآباد با عارفی به نام سید ابوالقاسم درگزی (درگذشت ۱۳۱۹ق) دیدار کرد. پس از این آشنایی، او مسئولیت امور شرعی را رها کرد و به جز مواقعی خاص که برای موعظهٔ مردم به مشهد میآمد، کنج عزلت گزید و حدود ۱۰ سال در روستاهای اطراف مشهد بهخصوص روستای کَنگ به عبادت، ریاضت و تفکر مشغول شد. با ظهور انقلاب مشروطه، طرفداران مشروطه در خراسان از وی خواستند که فتوایی در وجوب مشروطه امضا کند. حبیب هم با بیان اینکه سالهاست از فتوا و امضا دست کشیده، حکم صریحی در این مورد نداد و فقط خانهٔ خود را در اختیار انجمن ایالتی مشروطه قرار داد تا به امور مردم در آنجا رسیدگی شود. مرگ ناگهانی حبیب در سال ۱۳۲۷ قمری در بحرآباد و سلسله حوادثی که پیش از درگذشتش رخ داد، سبب شد که در بین نزدیکانش این گمان تقویت شود که مشروطهخواهان از بیم آن که وی در خارج از ایران فتوایی علیه آنان صادر کند، او را مسموم کردهاند. او در دوران حیات خویش توجه ویژهای به پیراستن فرهنگ شیعی از خرافات داشت و مردم را از خرافات و برخی آیینها نظیر شبیهسازی صحرای کربلا منع میکرد. مزار حبیب خراسانی در حرم امام رضا (ع) است. دیوان اشعار وی به همت «علی حبیب» در سال ۱۳۳۵ شمسی در تهران منتشر شده است.
شنیده ام که تو ای خواجه کیمیا داری برای درد دل ما یکی دوا داری شنیده ایم که هم زهر و هم شکر داری شنیده ایم که هم لطف و هم رضا داری برای روشنی دیده های ما کوران ز خاک درگه آنشاه توت...
ای تیره تن ما که بجان دشمن مایی ماییم سلیمان و تو اهریمن مایی تو گلخن مایی و عجبتر که غلط وار گوییم که تو تنگ قفس گلشن مایی چون افعی پیچان سیه بر بسر گنج پیوسته تو بنشسته به پیرامن...
یک امشبی که تو آسوده در کنار منی چه میشود که رخ از من بدیگری نکنی فدای جان تو بادا روان جان و تنم که راحت دل و آرام جان روان تنی چه میشود که شبی با دو صد تکبر و ناز بهمدمی من دلفکا...
خواهی از حرف بد اندیش سلامت باشی باید آنسو ز سر کوی ملامت باشی کاری امروز مکن جان پدر پنهانی که شود فاش چو فردا بندامت باشی نیست اعجاز و کرامت بجز از خوی نکو تا بکی در پی اعجاز و ک...
امشب که منم با تو در اینخانه خالی کس جز من و تو نیست در این کوی و حوالی عمریست که من با تو بتا فرصت اینحال میجستم و یک امشبه فرصت شده حالی از دست تو نوش است و خوش و خوب و گوارا گر ...
بندگی درکوی عشق از پادشایی خوشتر است بستگی صدره در این دام از رهایی خوشتر است تجربتها کردم از روی حقیقت چند بار دلق درویشی ز تاج پادشایی خوشتر است یک نظر در باده صافی کن و در جام م...
چندی پی کارهای بیهوده شدیم تا از همه کار سخت فرسوده شدیم الحال بگوشه نجف فارغ بال بنشستیم و چند روزی آسوده شدیم
به جان دشمن به غیر تن نداری تن ار کردی رها دشمن نداری مکن پولاد و آهن جوشن خویش دل ار پولاد و از آهن نداری مرو اندر صف پیکار مردان که غیر از خوی و روی زن نداری سلیمانی بداده خاتم ا...
تا چند کند دست تو با زلف تو بازی تا چند کند غمزه تو دست درازی با زلف پریشیده چه اندیشه کنی باز کش گاه سرافکنده کنی گه بفرازی گاهیش ببری سرو گه بر شکنی پشت گاهیش بخواری فکنی گه بنوا...
رفته از ما و تو منی و تویی که یکی کشته ایم و نیست دویی کیستی تو همان کسی که منی کیستم من همان کسم که تویی هر کسی را که من بدو عدوم لاجرم نیز تو بدو عدوی غیر تو نیستم کجا که توام غی...
هی خویش بیارای و خر خویش بیارای هی بوم و برو بام و در خویش بیارای در آتیه مانند زنان روز و شب از ناز هی روی خود اندر نظر خویش بیارای تا نیک پسندند ترا قحبه و قواد هی خال و خط و زلف...
تو با لب نمکین از چه قند گفتاری بگو یکی زنمک قند چون همی باری تو شکرین لب و شیرین سخن هزار افسوس که تندخوی و ترش روی و تلخ گفتاری تو ماه روی و سمن بوی و مشک مو صد حیف که جنگجوی و ج...
در ده قدح باده که با زخم فراقی مرهم نشود دل مگر از رطل عراقی دیروز مرا وصل تو گر ساقی جان بود امروز چه افتاد که شد هجر تو ساقی می باز نگیری بگه وصل و گه هجر تو باقی و جام و خم و می...
چه خوش بود که شبی در کنار من خسبی به بستر اندر یکتای پیرهن خسبی بود چه پیرهن اندر میانه نیز حجاب به آنکه در بغل من چه پیرهن خسبی قدح بنوشی و سرمست گردی از می ناب چنانکه بی خبر از ح...
تا لاله صفت جانا گلگونه قبا کردی چون لاله هزاران داغ اندر دل ما کردی خستی و جفا کردی بستی و رها کردی جانا بکه بر گویم با ما تو چه ها کردی تا جام می گلگون دادی برقیب دون کردی بدل ما...
نیمه رفت از شب اکنون هیچکس بیدار نیست فرصتی بهتر مرا زین نیمه از دیدار نیست گفت سیاحی که من دیدم همه روی زمین گوشه امنی بجز در خانه خمار نیست گردیاری هست ویران است غیر از کوی یار و...
ما سر همه در خوردن و خفتن داریم کی پای سلوک و راه رفتن داریم گر راست بپرسی ز خداجویی ما دین بافتن و بیهده گفتن داریم
خوبی بخوش اندامی و سیمین ذقنی نیست حسن آیت روح است بنازک بدنی نیست این حسن قبولی است خدا داده بخوبان از موهبت غیب که جانی است تنی نیست این واعظ اگر چند سخن سنج و سخنگو است چون پیر ...
ما با تو یکی جان بدرون دو تنیم یا همچو یکی تن بدو تا پیرهنیم من با تو در این میان نشاید گفتن آسوده ز سودای تو و ماو منیم
بزم عشرت بژاژخایی نیست پای خم جای هرزه لایی نیست درد می را بخاک ره ریزند در خرابات بی صفایی نیست ماه خور داد پارسی آمد موسم زهد و پارسایی نیست شیخ بیچاره را ز کبر و حسد جز بیکجرعه ...
رسوای سر کوچه و بازارم کن چندانکه همی توانی آزارم کن منصور صفت بر زبر دارم کن هر عشوه که داری همه در کارم کن
زردی برگ خزان عکس رخ زرد من است نیز سرمای زمستان ز دم سرد من است آسمان نیز که گه خندد و گه گرید زار در غم و شادی از آنست که همدرد من است بر تر از طارم افلاک کزین توده خاک کامی آن س...
ایجان جهان حبیب را قهر مکن رسوای جهان و شهره شهر مکن لب بر لب تو ساعتکی خوش داریم این یک لب بوسرا بما زهر مکن
خواجه را گنج اگر درست زر است سخن ما از او درست تر است خواجه را باد گنج زر که مرا از قناعت هزار گنج زر است قسم خواجه مال و از ما علم قسمت ما به حکمت قدر است از ازل خواجه مال و خواست...