شمارهٔ ۶۸
یک امشبی که تویی در برابرم سرمست گمان مبر که خبر از وجود خویشم هست نشسته ای تو من و شمع ایستاده بپای تو مست باده و من مست چشم باده پرست قسم بجان تو کز جان و از جهان برخاست هر آنکه ...

میرزا حبیب الله شهیدی (زاده ۱۲۲۸ خورشیدی، ۱۲۶۶ هجری قمری در مشهد - درگذشته ۱۲۸۷ خورشیدی، ۱۳۲۷ هجری قمری) (در بعضی منابع نام او را میرزا حبیب الله مجتهد رضوی یا حسینی هم نوشتهاند) متخلص به «حبیب» و معروف به «حبیب خراسانی» شاعر، عارف و مجتهد شیعی دورهٔ قاجاریه بودهاست (در خراسان با عنوان «آقا» شناخته میشده). پدرش میرزا محمدهاشم مجتهد (متوفی ۱۲۶۹) نوهٔ میرزا مهدی مجتهد معروف به شهید رابع بود. میرزا محمدمهدی، در ۱۲۱۸ق به فرمان نادر میرزا (متوفی ۱۲۱۸) پسر شاهرخ میرزا افشار که مشهد را تصرف کرده بود به شهادت رسید. به همین سبب فرزندان و نوادگان میرزامهدی به «شهیدی» معروف شدهاند. نسب او از طریق میرزا محمدمهدی به شاه نعمتالله ولی میرسد. وی افزون بر کسب علوم دینی و فراگیری زبان فرانسه و عربی، به مقامات عالی عرفانی و معنوی دست یافت. در تزکیهٔ نفس و تهذیب اخلاق و کردار نیکو، سر مشق اهل روزگار بود و ذوق شعری و استعداد درخشانی داشت. میرزا حبیب در حدود سالهای ۱۳۱۵ق تا ۱۳۱۶ در بحرآباد با عارفی به نام سید ابوالقاسم درگزی (درگذشت ۱۳۱۹ق) دیدار کرد. پس از این آشنایی، او مسئولیت امور شرعی را رها کرد و به جز مواقعی خاص که برای موعظهٔ مردم به مشهد میآمد، کنج عزلت گزید و حدود ۱۰ سال در روستاهای اطراف مشهد بهخصوص روستای کَنگ به عبادت، ریاضت و تفکر مشغول شد. با ظهور انقلاب مشروطه، طرفداران مشروطه در خراسان از وی خواستند که فتوایی در وجوب مشروطه امضا کند. حبیب هم با بیان اینکه سالهاست از فتوا و امضا دست کشیده، حکم صریحی در این مورد نداد و فقط خانهٔ خود را در اختیار انجمن ایالتی مشروطه قرار داد تا به امور مردم در آنجا رسیدگی شود. مرگ ناگهانی حبیب در سال ۱۳۲۷ قمری در بحرآباد و سلسله حوادثی که پیش از درگذشتش رخ داد، سبب شد که در بین نزدیکانش این گمان تقویت شود که مشروطهخواهان از بیم آن که وی در خارج از ایران فتوایی علیه آنان صادر کند، او را مسموم کردهاند. او در دوران حیات خویش توجه ویژهای به پیراستن فرهنگ شیعی از خرافات داشت و مردم را از خرافات و برخی آیینها نظیر شبیهسازی صحرای کربلا منع میکرد. مزار حبیب خراسانی در حرم امام رضا (ع) است. دیوان اشعار وی به همت «علی حبیب» در سال ۱۳۳۵ شمسی در تهران منتشر شده است.
یک امشبی که تویی در برابرم سرمست گمان مبر که خبر از وجود خویشم هست نشسته ای تو من و شمع ایستاده بپای تو مست باده و من مست چشم باده پرست قسم بجان تو کز جان و از جهان برخاست هر آنکه ...
سلیمان را جز این تن اهرمن نیست که جان را دشمن جانی چو تن نیست بود زندان جان خاکی تن ما که زندان مور را غیر از لگن نیست بگیر از خویشتن خود را که در عشق حجاب خویشتن جز خویشتن نیست بک...
واعظی گفت در این ماه که ماه رجب است توبه کردن نه عجب توبه شکستن عجب است گفتمش ماه رجب گرچه مه توبه بود فصل گل نیز مه باده و شور و شغب است سبب توبه و عشرت چو به هم گرد آیند جنگ خیزد...
بربسته دست جور فلک پای اگر مرا از چوب خشک ساخته پای دگر مرا دارم بسی سپاس از این درد پای خویش کازاد کرده از همه گون درد سر مرا مانند آسمانم کز جای خویشتن امکان پویه نیست بجای دگر م...
یکعمر رهم بدیر خمار افتاد کارم بکلیسیا و زنار افتاد بد عاقبی که در این آخر کار بازم سوی مدرسه سرو کار افتاد
نام تو در نامه حی قدیم بسم الله الرحمن الرحیم ذات تو مقصود از این یاوسین شخص تو معهود از این حاومیم آیتی از لطف جمال تو بود هر چه خدا گفت ز فضل عمیم سطوتی از قهر و جلال تو بود هر چ...
این خرمن هستی که بجز سوختنی نیست از شعله او آتشی افروختنی نیست یک موج حباب است دو عالم که حجاب است چون وهم و سراب است بجز سوختنی نیست این پرده که ار شیشه بود روی پری را چون پاره شو...
فلک از سینه ما دود آهی است زمین داغ جبین روسیاهی است چنین گفتند دانایان کزین سوی بدان سوی فلک پوشیده راهی است بدعوی نیستی را نام هستی نهادن از غلط سخت اشتباهی است سیه رو گردد از تا...
کار ما باز مشکل افتاده است بار ما باز در گل افتاده است بار بر پشت اشتران سهل است بار ما بر سر دل افتاده است اگر افتاده بار باکی نیست زانکه باری بمنزل افتاده است ناله ماهم از جرس کم...
این نفس بداندیش بفرمان شدنی نیست این کافر بدکیش مسلمان شدنی نیست زین دیو مجو مهر و وفا صلح و سلامت با یکدیگر از آدم و شیطان شدنی نیست ایمن مشو ار خاتم جم کرد در انگشت ز اهریمن جادو...
از شیخ بپرسید گر از اهل کتاب است آن آیه کدام است که تحریم شراب است در پیروی شیخ اگر خلد برین است در مذهب ما صحبت او عین عذاب است هرگز نتواند سخن شیخ شنیدن آن گوش که پیوسته بر آهنگ ...
با دوستان ثشسته چه جای ملامت است از دشمنان گسسته چه وقت ملالت است از عقل خیره میکشم امروز انتقام در پیشگاه عشق که بیت العدالت است خطی نوشته بر لب میگون بمشک ناب کانجا برات روزی مرد...
در میان عاشق و معشوق رازی دیگر است این لب و آن گوش را ساز و نوازی دیگر است اهل صورت از عراق آیند تا سوی حجاز اهل معنی را عراقی و حجازی دیگر است قبله حق و حقیقت عشق باشد عشق و بس زه...
شکسته زلف یکی ترک مست یار منست که آرمیده چو جان سخت در کنار من است بهر چه امر کند من باختیار ویم بهر چه حکم کنم او باختیار من است شبی که دیرتر آیم بخانه از بازار نشسته بر در مشکو ب...
در حجاب خرقه و دستار مستی خوشتر است در لباس شیخ و زاهد می پرستی خوشتر است از می گلگون سفالین کاسه را زرین کنند عیش و عشرت در زمان تنگدستی خوشتر است جمع و آسایش در این صد پاره ده رن...
در محفل اغیار همه غنج و دلال است در مجلس عشاق همه رنج و ملال است چونست که بر عاشق دلخسته حرام است وصلش که بیاران هوسناک حلال است در مجلس ما خیره تر از آتش سوزان با غیر گوارنده تر ا...
نرگس مست تو را باز خماری دگر است می نماید که در اندیشه کاری دگر است آهوی چشم تو امروز شکار دگری است نه چو هر روز به دنبال شکاری دگر است گه شوی زرد ز اندیشه گهی سرخ ز شرم باغ دلجوی ...
ای عشق گرفتی سخت ناگاه دهان ما را بردی بسرای دل از راه نهان ما را بگذشت شبی ما را نامت بزبان ای عشق زانشب همه دم سوزد چون شمع زبان ما را مهمان توایم ای عشق ما را به از این میدار آخ...
بنگر بنگارم که عجب میگذرد جان است تویی که بلب میگذرد آن گردن سیمین بمیان زلفین روزی است که در بین دو شب میگذرد
دامن این خیمه را دست سحر بالا گرفت ساقی چرخ از می خور ساغر صهبا گرفت آهوی گردون سوار بره شد مانند شیر یال و دم رنگین زخون جادرصف هیجا گرفت بازگشت از دست ظلمت باز شاهنشاه روم چون سک...
این خانه که پیوسته در او جوش و خروش است از کیست مگر مصطبه باده فروش است این مستی می نیست که هنگامه عشق است وین ناله نی نیست که آواز سروش است از زهد ریایی چه دلت رسته شد ای شیخ مستا...
دلم در سینه چون ساغر بجوش است بیا ساقی که مینا در خروش است ز خون ماست یا خون حریفان که لعلش باده رنگ و باده نوش است هجوم آور شد آنسان لشکر غم که می نیز از حبابش درع پوش است ز پند ح...
ما روی بمیخانه و زاهد بحجاز است این کعبه حقیقی است گر آن قبله مجاز است این رشته چسان میگسلد یکسر پیوند بر دست نیاز است و یکی در کف ناز است از وی همه آزادگی و کبر و غرور است از ما ه...
آب بودم صحبت آذر گلابم کرده است خاک بودم کیمیاگر زر نابم کرده است بنده پیر خراباتم که در دیر مغان خدمت جام و سبو را انتخابم کرده است چل صباح اندر بزیر دست و پا چوب و لگد خوردم از م...