شمارهٔ ۱۲۷
چه بازی دوش در میخانه کردند که صد خم را بیک پیمانه کردند چه حکمت بود از این هیکل خدا را که گاهی کعبه گه بتخانه کردند بمعنی یک حقیقت بود لیکن بصورت صد هزار افسانه کردند یکی پیمانه م...

میرزا حبیب الله شهیدی (زاده ۱۲۲۸ خورشیدی، ۱۲۶۶ هجری قمری در مشهد - درگذشته ۱۲۸۷ خورشیدی، ۱۳۲۷ هجری قمری) (در بعضی منابع نام او را میرزا حبیب الله مجتهد رضوی یا حسینی هم نوشتهاند) متخلص به «حبیب» و معروف به «حبیب خراسانی» شاعر، عارف و مجتهد شیعی دورهٔ قاجاریه بودهاست (در خراسان با عنوان «آقا» شناخته میشده). پدرش میرزا محمدهاشم مجتهد (متوفی ۱۲۶۹) نوهٔ میرزا مهدی مجتهد معروف به شهید رابع بود. میرزا محمدمهدی، در ۱۲۱۸ق به فرمان نادر میرزا (متوفی ۱۲۱۸) پسر شاهرخ میرزا افشار که مشهد را تصرف کرده بود به شهادت رسید. به همین سبب فرزندان و نوادگان میرزامهدی به «شهیدی» معروف شدهاند. نسب او از طریق میرزا محمدمهدی به شاه نعمتالله ولی میرسد. وی افزون بر کسب علوم دینی و فراگیری زبان فرانسه و عربی، به مقامات عالی عرفانی و معنوی دست یافت. در تزکیهٔ نفس و تهذیب اخلاق و کردار نیکو، سر مشق اهل روزگار بود و ذوق شعری و استعداد درخشانی داشت. میرزا حبیب در حدود سالهای ۱۳۱۵ق تا ۱۳۱۶ در بحرآباد با عارفی به نام سید ابوالقاسم درگزی (درگذشت ۱۳۱۹ق) دیدار کرد. پس از این آشنایی، او مسئولیت امور شرعی را رها کرد و به جز مواقعی خاص که برای موعظهٔ مردم به مشهد میآمد، کنج عزلت گزید و حدود ۱۰ سال در روستاهای اطراف مشهد بهخصوص روستای کَنگ به عبادت، ریاضت و تفکر مشغول شد. با ظهور انقلاب مشروطه، طرفداران مشروطه در خراسان از وی خواستند که فتوایی در وجوب مشروطه امضا کند. حبیب هم با بیان اینکه سالهاست از فتوا و امضا دست کشیده، حکم صریحی در این مورد نداد و فقط خانهٔ خود را در اختیار انجمن ایالتی مشروطه قرار داد تا به امور مردم در آنجا رسیدگی شود. مرگ ناگهانی حبیب در سال ۱۳۲۷ قمری در بحرآباد و سلسله حوادثی که پیش از درگذشتش رخ داد، سبب شد که در بین نزدیکانش این گمان تقویت شود که مشروطهخواهان از بیم آن که وی در خارج از ایران فتوایی علیه آنان صادر کند، او را مسموم کردهاند. او در دوران حیات خویش توجه ویژهای به پیراستن فرهنگ شیعی از خرافات داشت و مردم را از خرافات و برخی آیینها نظیر شبیهسازی صحرای کربلا منع میکرد. مزار حبیب خراسانی در حرم امام رضا (ع) است. دیوان اشعار وی به همت «علی حبیب» در سال ۱۳۳۵ شمسی در تهران منتشر شده است.
چه بازی دوش در میخانه کردند که صد خم را بیک پیمانه کردند چه حکمت بود از این هیکل خدا را که گاهی کعبه گه بتخانه کردند بمعنی یک حقیقت بود لیکن بصورت صد هزار افسانه کردند یکی پیمانه م...
دمبدم عمر میرود بر باد باده خور باده هر چه باداباد دیدی آخر که خواجه مرد و نبرد آنچه در عمر خود نخورد و نداد خود بخور یا بده و گر نه بنه تا خورد دشمنت بروز مباد خیمه چرخرا حبابی گی...
دست ساقی دوش در محفل درخت طور بود باده چون مصباح و مینا چون زجاج نور بود پیر ما با یک قدح می محو کرد از خاطرش هر چه از فضل و هنر زاهد بر او مغرور بود بر زمین بیت المقدس شد خرابات م...
هر که را دانش و کنش شد یار گردد از عمر خویش برخوردار دانش بی کنش پیمبر گفت چون درختی است کش نباشد بار دانش بی کنش ندارد سود سر چو نبود چه سود از دستار دانش بی کنش بدان ماند که بود ...
میبرد خیل غم اسیر مرا ساقی از دست غم بگیر مرا شرزه شیری است غم که باده کند بر چنین شرزه شیر چیر مرا آهوی چشم تو خلاص کند مگر از چنگ شرزه شیر مرا گر نگیری بیک قدح دستم کشد اندیشه خی...
درمیکده جامی ار بصد جان بخشند الحق که چه بی بها و ارزان بخشند تا کور شود چشم خضر در ظلمات از چشمه نور آب حیوان بخشند
روزگاری است که از جور خزان فصل بهار بار بربست و به یکبار برفت از گلزار سبزه از باغ بشد سوی عدم راهنورد غنچه از راغ بشد سوی سفر راهسپار گل ز گلزار به صد خون دل آمد بیرون لاله از باغ...
یاد آنروزیکه کس را ره در این محضر نبود ما و دل بودیم و غیر از ما کسی دیگر نبود آشنا با لعل دلجوی تو هر شب تا سحر وقت مستی جز لب ما و لب ساغر نبود در خم زلف گرهگیر تو چون بند و شکن ...
هر کسی در جهان غمی دارد هر دلی راز مبهمی دارد سخن اهل دل نشاید گفت بهمه کس که محرمی دارد ایخوش آندل که میتواند گفت راز خود را که همدمی دارد منطوی در وجود انسان است هر دو کز حق دو ع...
ابر اندک ترشحی دارد آسمان قطره قطره می بارد وقت آن شد که باز ساقی بزم همتی سوی عشق بگمارد چشم مخمور و زلف آشفته دست سوی قدح فراز آرد مست و مستانه سوی محفل عیش قدم از روی ناز بگذارد...
گاهی سخن از عشق بگویید بگویید گه در ره توحید بپویید بپویید هر چند که این کام بجستن نشود رام چندانکه توان جست بجویید بجویید شمامه حال است که از باغ وصال است شمامه این باغ ببویید ببو...
تا چند از این خاک بمیرید و بزایید گامی بگذارید و بر افلاک بر آیید بکبار بمیرید و دوم بار نمیرید یکبار بزایید و دوم بار مزایید یکروز مباشید و همه روز بباشید یکدم بمپایید و همه سال ب...
شیخنا خیزو برون آی ز خود گامی چند جستجویی کن و ازهم بگسل دامی چند دفتر معرفت شیخ سراسر خواندم نامه ای بود سیه روی و پر از نامی چند چند گویی سخن از دیر و حرم شیخ و کشیش خود پرستی دو...
ساقی سخن ز مشعله طور می کند مطرب حکایت از لب منصور می کند دیوانه خراب بویرانه سراب یاد از بنای خانه معمور می کند اندیشه را زدل نبرد جز شراب عشق آتش علاج خانه زنبور می کند کردند گوه...
خوشا دردی که درمانی ندارد سری کز عشق سامانی ندارد ندارد ذوق جان و لذت عمر اگر دل مهر جانانی ندارد دل بی مهر جانان هر که راهست دلی دارد ولی جانی ندارد چه حاصل دارد از باغ وجود ار بک...
شب دوشین که روز فرهی بود مرا در بر یکی سر و سهی بود شبی تاریک و خفته چشم اغیار تو گفتی گیتی از مردم تهی بود نه کس را آگهی بود از شب ما نه ما را از شب کس آگهی بود شبی خوش بود وقتی ن...
مهرش از دل مگو بدر نرود که خیالش هم از نظر نرود آب چشم آتش دل است که دیک تا نجوشد بسی بسر نرود هر که از سیم کیسه اش خالیست از پی یار سیمبر نرود ماهرو گرچه مهربان باشد بی زر از خانه...
سخن از گردش قضا و قدر تا بچند ای حکیم دانشور غیر شخص من و تو کیست قضا غیر ذات من و تو چیست قدر کردنی هر چه بود کرد خدا هم بدانسان که بود اندر خور چیست هستی پدید کردن آنک از ازل بد ...
شیخنا تا کی گران تر می کنی عمامه را تا کنی هنگام دعوت گرم تر هنگامه را رشته تحت الحنک بر چین که وقت صید نیست در ره خاصان منه ای شیخ دام عامه را صید عنقا می نشاید کرد با بال مگس دان...
شاید که ترا فتنه عالم نامند آشوب همه عالم و آدم نامند چون در همه عالمت نظیری نبود شاید که ترابنام عالم نامند
سخن مگو که نبینی ز هیچکس آزار چرا که مهر خموشی است خاتم زینهار یکی بگوی و دو بشنو که داده حضرت حق دو گوش بهر شنو یک زبان پی گفتار چو تیغ هر که سراسر زبان بود دایم به پیش خلق بود سر...
قاصد آمد سحرگه از بغداد خبر خوشدلی بیاران داد وقت عشرت رسید و آخر شد ذکر تسبیح و خواندن او راد سر مستان رسید باز از راه بکف او کلید گنج مراد اول از روی فیض و رحمت عام در میخانه امی...
می زدن در بزم نادانان ز نادانی بود با گرانجانان سخن گفتن گرانجانی بود راح ریحانی بجز با یار روحانی منوش این سخن بشنو که از اسرار روحانی بود پاکبازانرا چرا ناید به دشواری بدست آنچه ...
شیخ و زاهد گر مرا مردود و کافر گفته اند عذر ایشان روشن است از روی ظاهر گفته اند خاطری رنجیده از ما دادشتند این ابلهان این سخن ها را مگر از رنج خاطر گفته اند دشمن دانا بود نادان که ...