شمارهٔ ۱۶ - عید مولود امیر مومنان
به گاه شام که از ریو جادوی ریمن فتاد خاتم جم در به دست اهریمن به گور غار فرو رفت تاجور بهرام به کام مار درافتاد نامور بهمن فرو نشست چو از تاب شعله آتش مهر جهان ز دود سیه تیره گشت چ...

میرزا حبیب الله شهیدی (زاده ۱۲۲۸ خورشیدی، ۱۲۶۶ هجری قمری در مشهد - درگذشته ۱۲۸۷ خورشیدی، ۱۳۲۷ هجری قمری) (در بعضی منابع نام او را میرزا حبیب الله مجتهد رضوی یا حسینی هم نوشتهاند) متخلص به «حبیب» و معروف به «حبیب خراسانی» شاعر، عارف و مجتهد شیعی دورهٔ قاجاریه بودهاست (در خراسان با عنوان «آقا» شناخته میشده). پدرش میرزا محمدهاشم مجتهد (متوفی ۱۲۶۹) نوهٔ میرزا مهدی مجتهد معروف به شهید رابع بود. میرزا محمدمهدی، در ۱۲۱۸ق به فرمان نادر میرزا (متوفی ۱۲۱۸) پسر شاهرخ میرزا افشار که مشهد را تصرف کرده بود به شهادت رسید. به همین سبب فرزندان و نوادگان میرزامهدی به «شهیدی» معروف شدهاند. نسب او از طریق میرزا محمدمهدی به شاه نعمتالله ولی میرسد. وی افزون بر کسب علوم دینی و فراگیری زبان فرانسه و عربی، به مقامات عالی عرفانی و معنوی دست یافت. در تزکیهٔ نفس و تهذیب اخلاق و کردار نیکو، سر مشق اهل روزگار بود و ذوق شعری و استعداد درخشانی داشت. میرزا حبیب در حدود سالهای ۱۳۱۵ق تا ۱۳۱۶ در بحرآباد با عارفی به نام سید ابوالقاسم درگزی (درگذشت ۱۳۱۹ق) دیدار کرد. پس از این آشنایی، او مسئولیت امور شرعی را رها کرد و به جز مواقعی خاص که برای موعظهٔ مردم به مشهد میآمد، کنج عزلت گزید و حدود ۱۰ سال در روستاهای اطراف مشهد بهخصوص روستای کَنگ به عبادت، ریاضت و تفکر مشغول شد. با ظهور انقلاب مشروطه، طرفداران مشروطه در خراسان از وی خواستند که فتوایی در وجوب مشروطه امضا کند. حبیب هم با بیان اینکه سالهاست از فتوا و امضا دست کشیده، حکم صریحی در این مورد نداد و فقط خانهٔ خود را در اختیار انجمن ایالتی مشروطه قرار داد تا به امور مردم در آنجا رسیدگی شود. مرگ ناگهانی حبیب در سال ۱۳۲۷ قمری در بحرآباد و سلسله حوادثی که پیش از درگذشتش رخ داد، سبب شد که در بین نزدیکانش این گمان تقویت شود که مشروطهخواهان از بیم آن که وی در خارج از ایران فتوایی علیه آنان صادر کند، او را مسموم کردهاند. او در دوران حیات خویش توجه ویژهای به پیراستن فرهنگ شیعی از خرافات داشت و مردم را از خرافات و برخی آیینها نظیر شبیهسازی صحرای کربلا منع میکرد. مزار حبیب خراسانی در حرم امام رضا (ع) است. دیوان اشعار وی به همت «علی حبیب» در سال ۱۳۳۵ شمسی در تهران منتشر شده است.
به گاه شام که از ریو جادوی ریمن فتاد خاتم جم در به دست اهریمن به گور غار فرو رفت تاجور بهرام به کام مار درافتاد نامور بهمن فرو نشست چو از تاب شعله آتش مهر جهان ز دود سیه تیره گشت چ...
شاهدی مستانه آمد زاهدی مستور شد روزنخ کم زن که بر لوح این قضا مسطور شد خود پرستی دم زد از هستی و این چون و چرا سطوت برق تجلی زد بر او مقهور شد قصه ابلیس و آدم نقل جم یا اهرمن رمزی ...
ترکیم سحرگاهان در بستر خواب آمد با زلف پریش آمد با حال خراب آمد با طره شوریده با زلف پریشیده با لعل لب میگون با جام شراب آمد چون دید که رنجورم بیچاره و مخمورم از اهل و وطن دورم از ...
ساقی امشب گوییا زردشت پیغمبر بود کش بدست اندر فروزان پاره اخگر بود گشته همچون پور آذر آذرش بر دو سلام چهره اش از نیکویی رشک بت آذر بود یک طرف افتاده ساغر چون تن بی سر بود یک طرف غل...
هردم بشارت های جان از هاتف دل می رسد هرکس نهد در ره قدم آخر به منزل می رسد ای موسی بحر آشنا خضر است ما را ناخدا چون بشکند کشتی ما زودتر به ساحل می رسد یک نقطه دارد پیش و پس عاقل ز ...
عمر برآمد مرا به نیمه هفتاد نیمی از عمر خویش دادم بر باد حاصل این روزگار رفته بدستم لختی افسوس ماند و لختی فریاد این شکرین عمر نغز دلکش شیرین باختم از کف بنام خسرو و فرهاد دانی همو...
بنقد حال شدم خاک هر چه بادا باد مگر بکوی تو روزیم در رساند باد دگر ز عشق تو فریاد و ناله می نکنم که خاک را نسزد هیچ ناله و فریاد شویم خاک و شود سنگ خاک ما و هنوز تو سنگدل نکنی باز ...
ترکم امشب بسرا بیخود و مدهوش آمد مست و ساغر زده چون دوش و پریدوش آمد نادر افتاد که ما را ز پس تنهایی نیمه شب تا سحر آن ترک در آغوش آمد چه ثنا گویمت ای باده که این لطف بدیع بمن از د...
هر که امروز فکر فردا کرد نقد خود را بنسیه سودا کرد حیف آن نقد وقت کش نادان صرف اندیشه و تمنا کرد پیر میخانه نقد داد امروز شیخ اگر وعده ام بفردا کرد سخن از خلد داشت بر لب شیخ رندی ا...
خوشا شراب و جوانی و می ببانگ سرود تنعمی به از این در جهان نخواهد بود نگار مهوش و ساقی بحالت مستی شراب بی غش و صافی بناله دف و رود گر این بپای شود هست گلبنی بی خار ور آن بدست فتد هس...
بنویس نامه گر رقم قتل ما بود چون نقش کلک تو است همان خونبها بود گر نام من بنامه بدشنام میبری دشنام کز زبان تو باشد دعا بود گر بند میکنی و گر آزاد بنده ایم لیکن فروختن بدگر کس خطا ب...
آمدی وقت سحر یارب تو خود ناگه بسویم یا خیالت بیخبر آمد خبر جویان ز کویم خم شدی و جام گشتی باده گلفام گشتی آمدی مستانه ناگه در سراغ و جستجویم مست و غافل خفته بودم و ز خمار آشفته بود...
امشب آن ترک وعده داده مرا بزم عیش و طرب نهاده مرا وعده فرموده تا بمشکوی خویش به کشد با رخ گشاده مرا من بمسند چو شاه تکیه زنم او بخدمت شود ستاده مرا هی دهد از دو لعل بوسه مرا هی دهد...
می خور که چو نامرد خورد مرد شود وز می رخ زرد سرخ چون ورد شود تریاک مکش چرس مخور کز هر دو رخ زرد و بدن سست و نفس سرد شود
جشن میلاد شهنشاه زمین و زمن است عید مولود خداوند جهان بوالحسن است روز عیش است بده ساقی از آن باده ناب که بتن توشن و بسر هوش و بخاطر فطن است مهربان ماه من ای آنکه مرا بزم طرب از رخ ...
مثال مومن از مزمار گفتند بیکدم صد هزار اسرار گفتند حقایق را بصورت در مجازات سخن از حذف و از اضمار گفتند حدیثی بر سر منبر سرودند مثالی بر در خمار گفتند گهی با شیشه و ساغر سرودند گهی...
باغ را نوبت نشور آمد سبزه را رجعت ظهور آمد قامت سرو چون قیامت کرد حشر من کان فی القبور آمد نفحه باد چون دم عیسی نای بلبل چو نفخ صور آمد عرق گل ز چهره بزدایید کز رهی بس در ازو دور آ...
تیره شد گیتی و هنگام طرب باز آمد مژده ای خلوتیان نوبت شب باز آمد وقت پیمودن کاس آمد و پر کردن طاس نوبت پر زدن مرغ طرب باز آمد وقت راحت شدن از صحبت ابنای جهان گاه آسودگی از رنج و تع...
آمد مه خورداد که در غم نتوان بود ماهی است که بی باده در غم نتوان بود فصلی است که بی جام لبالب نتوان زیست ماهیست که بی رطل دمادم نتوان بود از قسم خود افزون مطلب قول حکیم است این نکت...
حرف ما با تو شب دوش چه بود سخن آن لب مینوش چه بود سخنی بود که از خاطر ما سر بسر گشت فراموش چه بود نشاه مستی مستان خراب زان خم باده سر جوش چه بود همه شب در بر رندان دغل کار آن ترک ق...
دوش ترک مست ما با طره آشفته بود چهر گلگونش بسان سرخ گل بشکفته بود نرگس مستانه اش از بیخودی تا نیمه شب نیمه ای بیدار بود و نیم دیگر خفته بود پسته خاموش او با باده نوشان خراب در مقام...
کفر زلف تو دگر باره مسلمانم کرد کافری راهنمایی سوی ایمانم کرد گبرکی بودم بهروز لقب نور رسول تافت از روزن دل حضرت سلمانم کرد مکن انکار که از همت مردان چه عجب مور بودم نفس پیر سلیمان...
چشم مست تو مگر باز چه در سر دارد ترک سرمست چرا دست بخنجر دارد باز باد سحر آشفته سخن میگوید خبری گویی از آن جعد معنبر دارد نکشد منت دور فلک مینا رنگ هر که یکجرعه می ناب بساغر دارد م...
لطف تو سنگ را بنظر گوهر آورد مهر تو خاک را بتجلی زر آورد صد کاروان ز جود تو در هر نفس روان آنصد چو بر گذشت صد دیگر آورد هر شب مرا بدفع حوادث بخوابگاه عون تو صد حصار و دو صد لشگر آو...