شمارهٔ ۱
ما برفتیم تو دانی و دل غمخور ما بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما از نثار مژه چون زلف تو در زر گیرم قاصدی کز تو سلامی برساند بر ما به دعا آمده ام هم به دعا دست بر آر که وفا با تو ق
در این بخش برخی اشعار منتسب به حافظ که در تصحیح قزوینی/غنی نیامدهاند گردآوری شدهاند.
۱۱۸ شعر از حافظ شیرازی
ما برفتیم تو دانی و دل غمخور ما بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما از نثار مژه چون زلف تو در زر گیرم قاصدی کز تو سلامی برساند بر ما به دعا آمده ام هم به دعا دست بر آر که وفا با تو ق
صورت خوبت نگارا خوش به آیین بسته اند گوییا نقش لبت از جان شیرین بسته اند از برای مقدم خیل و خیالت مردمان زاشک رنگین در دیار دیده آیین بسته اند کار زلف توست مشک افشانی و نظارگان مصل
شیرین دهنان عهد به پایان نبرند صاحب نظران ز عاشقی جان نبرند معشوق چو بر مراد و رای تو بود نام تو میان عشقباران نبرند
یاران چو به هم دست در آغوش کنید این گردش چرخ را فراموش کنید چون دور به من رسد نباشم بر جای بر یاد من این دور مرا نوش کنید
عشق آتش غم در دل ویرانه نهاد زنجیر بلا بر من دیوانه نهاد بر من نگذشت هیچ نیکی و بدی تا پای مبارک اندر آن خانه نهاد