شمارهٔ ۵۷۵
بستم کمر چو عنقا در بی نشانی خویش بر جا گذاشتم نام از ناتوانی خویش چون من کسی مبادا تنها ز یار و محرم دل نیست با که گویم درد نهانی خویش اشک سبک عنانم صحرانورد وحدت از شهربند دلها ب
۹۱۲ شعر از حزین لاهیجی
بستم کمر چو عنقا در بی نشانی خویش بر جا گذاشتم نام از ناتوانی خویش چون من کسی مبادا تنها ز یار و محرم دل نیست با که گویم درد نهانی خویش اشک سبک عنانم صحرانورد وحدت از شهربند دلها ب
یک دم به مزد دیده شب زنده دار خویش می خواستم چو اشک تو را در کنار خویش رنگین نگشت تیغ نگاهت زخون ما آخر شکسته رنگی ما کرد کار خویش چون در امید وعده وصلت سفید شد کردم ز چشم خویش چو
فکندم دل به کوثر از زلال لعل نوشینش گرفتم در چمن نظاره را از حسن رنگینش نگاه ساده دل را چون غزالان کرده صحرایی سمن زار بناگوشش بهار خط مشکینش ز بی سرمایگی خجلت کشد مژگان رنگینم اگر
بود یارم غم دیرینهء خویش پریزادم دل بی کینه خویش عنانم درکف طفلی ست خود رای ندانم شنبه و آدینه خویش بود عمری که می سازد چو شیران تن آزاده با پشمینهء خویش به امیدگشاد تیر نازی هدف د
قیامت شد به پا از جلوه نوخیز شمشادش تماشا در بهشت افتاد از حسن خدادادش شمارد موج نقش جویباران طوق قمری را سر و برگ گرفتاران ندارد سرو آزادش برآرد ناز شیرین شعله ها از خرمن خسرو چو